تبليغاتX
آواره بر فرازِ دريایِ مه - مورچه‌هایِ آواره ـ بر فرازِ دريایِ مه!



۸۶/۲/۲۵

 

يکي از سرگرمی‌هایِ بی‌رحمانه‌یِ من در اواخرِ دوره‌یِ کودکی، يعنی نه/ده‌سالگی، آزاردادنِ مورچه‌ها بود: سينیِ بزرگي را پر از آب می‌کردم، لگوهایِ عهدِ عتيق‌ام را ـ همچون صخره‌هايي که در ميانه‌یِ دريا سَر برآورده اند ـ در آن می‌چيدم، و مورچه‌اي را بر ستيغِ يکي از اين صخره‌ها ـ که البته از ’کانال‘‌هايي نيز با يک‌ديگر مرتبط شده بودند ـ می‌نهادم. مورچه‌یِ سرگشته از اين سو به آن سو می‌رفت، و نمی‌دانست که گرداگردش «دريایِ مه» است و «سکوتِ مرگ»، و هيچ راهِ برون‌رفتي ندارد، مگر آن‌که خود را هامون‌وار به دريا بيفکند! من، مازوخيستِ تمام‌عيار، در روزهايي که با دنبال‌کردنِ مسيرِ آن مورچه‌یِ آواره خودم را سرگرم می‌کردم، هرگز گمان نمی‌کردم که با آزاردادنِ او خودم را آزار می‌دهم، و نمی‌دانستم که من، با اين بازیِ بچه‌گانه، نمايشِ حال‑و‑روزِ ده سالِ بعد خودم را کارگردانی می‌کنم— من، آواره‌یِ ابدی بر فرازِ دريایِ مه.

 


حکمتِ آواره| نيچه| رذيلتِ اروس| هنر| لحظه‌ها| خاطره‌هایِ پراکنده| پچواک| گفت‌آورد| آرشيو| پروفايل| ای‌ميل