۸۸/۳/۱۱

۱
دورانِ برجِ عاج نشينیِ خيالیِ من مدتها ست كه سر آمده است. من ديگر نمیتوانم فراموش كنم كه چی هستم و كجا زندگی میكنم؛ كه چه چشمهايي روز و شب مرا میپايند. ديگر نمیتوانم با چشمهایِ بسته واگنر گوش كنم و بیاختيار خودم را در بايروتِ ۱۸۷۶ ببينم. ديگر نمیتوانم سدهها و مكانهایِ ناشناخته و دور و دلانگيز را پيشِ چشمانام ظاهر كنم ـ مگر همچون گسستي لحظهای و ناپايدار از واقعيتِ موجود. من چهار ماهِ ديگر بيستوسهساله میشوم. روز و روزگاري بود كه شانزدهساله بودم. همهیِ اين شش/هفت سال نشان میدهد كه از كجا به كجا رسيده ام. من گريزِ رمانتيك از واقعيت را انتخاب نكرده بودم: اين، به هر معنایِ ممكني، سرنوشتِ من بود. بازگشتِ من به واقعيت هم باز انتخابِ من نبود: شكستِ من بود. آنقدر پليدیِ واقعيتِ موجود را از ياد بردم كه اين پليدی به آسمانِ ناواقعيت درآمد و مرا به زمينِ واقعيتي كه از آن بيزار شده بودم پرتاب كرد. من، اكنون، بر زمينِ واقعيت ام و نمیتوانم پليدیِ خودم و دنيایِ پيرامون را از ياد ببرم.
۲
من، به رغمِ نفرتِ ناگزيرم از وضعيتِ سياسی/اجتماعیِ كنونی، اصرارِ كسي چون محسن نامجو را بر «نناليدن از وضعيتِ موجود» درك میكنم و هيچ بر آن خرده نمیگيرم. اين حرفها از دلِ طبعي برمیآيد كه عاشقِ موسيقیِ بلوز است و نگاهي رندانه و از سرِ بلندنظری به جهانِ پيراموناش میافكند و همچون سنكا بر اين باور است كه نبايد بر اجزایِ زندگی گريست وقتي كلِ زندگی گريه دارد. خودِ من هم ایبسا گاهی چنين باشم. با اينهمه در اين روزها نمیتوانم چنين باشم، و مدام احساس میكنم كه «كاري بايد كرد». من البته هيچوقت، حتا در آن سالهایِ پرهياهویِ «توسعهیِ سياسی»، دوست نداشته ام كه يك «سوژهیِ سياسی» باشم، و نه توانِ آن را در خودم میبينم و نه حالوحوصلهیِ آن را. در سالهایِ بعد هم كه به كلی از «امرِ سياسی» بيزار شده بودم ـ هرچند امروز فكر میكنم كه اين بيزاری يك ژستِ بیمعنا و دهنكجیِ بچهگانه بود، و بيش از آن، يك مخدرِ قوی. به قولِ مسعودِ كيميايی، «وقتي كسي درد میكشد و آخ میگويد، يعنی سياسی ست» ـ حتا اگر مانندِ من حوصلهیِ بيرون آمدن از اتاقِ كوچكاش را هم نداشته باشد.
۳
من در اين چهار سال به ندرت كتابي خريده ام يا خوانده ام، و تنها دو/سه بار سينما رفته ام. بنابراين وضعيتِ فرهنگیِ رقتانگيزِ اين سالها، چيزي نيست كه بهتنهايی مرا وادار به يك كنشِ سياسی مانندِ شركت در انتخابات كند. همينطور برايم ذرهاي مهم نيست كه چه بر سرِ اقتصاد يا مثلاً آبرویِ ايران آمده است. آنقدر خودخواه هستم كه به فكرِ ديگراني كه از اين چيزها آسيب ديده اند هم نباشم. من، البته، به هيچرو نمیبالم كه چنين و چنان ام، و چنان از خودم بيزار ام كه زبان از بيانِ آن قاصر است! اما مايل ام اين پرسش را رويارویِ خودم بگذارم: هيچوقت به اندازهیِ امروز درگيرِ زندگی و احساساتِ شخصیِ خودم نبوده ام. اوضاعِ اقتصادی و فرهنگی و سياسیِ مملكت را هم كه سالها ست «به جهنم» اعلام كرده ام. پس چرا به بيستودویِ خرداد میانديشم؟
۴
بچه كه بودم، شايد حدودِ شش/هفت سالگی، ترسِ بزرگام اين بود كه مبادا مادرم مرا به پليس بدهد. هنوز هم معنایِ چنين ترسِ عجيبي را نمیفهمم. من چنان پسرِ آرام و گوشهگيري بودم كه آزارم به مورچه هم نمیرسيد (هنوز چند سالي زمان لازم بود كه آزارم به مورچهها برسد). اين ترسِ عجيب را شايد تنها با برخي رفتارهایِ مادرم بشود توجيه کرد ـ رفتارهايي که برآمده از بیحوصلگیِ او بود. بر اثرِ همين بیحوصلگی بود كه چند بار در دعواهایِ خواهر و برادریِ سالهایِ كودكی بدونِ محاكمه برایِ چند دقيقه زندانی شدم تا خواهرِ عزيزم، شاكیِ پيشين و ناجیِ پسين، از سرِ گناهِ ناكرده بگذرد و مرا از زندان آزاد كند.
۵
ترس از پليس هنوز در من هست و سويههایِ نماديني به خود گرفته است. من امروز از چيزي میترسم كه ديگر برایِ من ماهيتِ ملموس و معيني ندارد (به قولِ رؤيايی «ما هميشه از چيزي كه نمیدانيم چی ست میترسيم»). چشمهايي هستند كه من از آنها بيزارم و دارند با وقاحتِ تمام به من چشم میدوزند. من از اين وقاحت میلرزم. من اين چشمها را يكبار در خواب ديده ام و دوست ندارم در بيداری ببينم.
۶
برونكایِ بدجنس برایِ يافتنِ چوبين و نابودیِ او ابزارِ عجيبي داشت: چشمهايي با دو بالِ عجيب برایِ پرواز، چشمهایِ پرندهاي كه كارِشان ديد زدن و گزارش كردنِ هر حركتِ جزﺋﻰِ چوبين بود. من به بيستودویِ خرداد میانديشم، زيرا ديگر تابِ اين چشمهایِ وقيح را ندارم ـ چشمهايي كه فضایِ زندگیِ ما را هر روز پليسیتر كرده اند: در قلمروِ فرهنگ، در دانشگاه، و در كوچه و خيابان.
۷
جدا از مصاديقي چون سانسور و طرحِ امنيتِ اجتماعی و نصبِ دوربين در دانشگاهها، يك چيزِ ديگر هست كه مرا وادار میكند به وضعيتِ موجود «نه» بگويم: جماعتي كه زبان به هرزهدرايی میگشايند كم نبوده اند و نيستند، اما در اين چهار سال شهامتِ اينان به طرزِ عجيبي بالا رفته است. سخنانِ تاريخیِ سردار رادان در بابِ «چكمه و تبرج» و سخنانِ اخيرِ صفارِ هرندی در بابِ «جماعتِ مطرب و بازيگر» تنها دو نمونه از ميانِ ياوهگويیهایِ بیپايانِ دولتمردان در سالهایِ اخير است. نفسِ قدرتمندیِ موجوداتي كه چنين بیشرمانه به ساحتِ انسان، زيبايی و هنر تجاوز میكنند مرا از بودنِ خودم شرمسار میكند. برایِ من، «نه گفتن» به قدرت و شهامتِ روزافزونِ فرومايگاني از اين دست، از هر چيزِ ديگر مهمتر است.
۸
خطرِ بزرگ در دلِ آن قدرتي نهفته است كه ما را ديد میزند، و هنوز ماهيتِ خود را به تمامی آشكار نكرده است. انتخاباتِ پيشِرو بيش از هر وقتِ ديگر به يك عرصهیِ نمادين تبديل شده است. مهم نيست كه «ديگری» تا چه حد میخواهد يا میتواند وضعيتِ كنونی را تغيير دهد. مهم نيست كه «ديگری» برایِ گرم كردنِ تنورِ انتخابات و تأمينِ اهدافِ حكومت به ميدان آمده باشد. حتا مهم نيست كه ما در اين ميان تا چه حد فريبِ «ديگری» را بخوريم. مهم اين است كه حاكميتِ كنونی «آریِ» ما به ديگری را يك «نه»یِ بزرگ به خود خواهد انگاشت و بيش از اين ما را احمق فرض نخواهد كرد. بيستودویِ خرداد از برجِ عاجِ خود پايين بياييم و به اين قدرتِ وقيح نه بگوييم.
پینوشت. بحثِ سردار رادان شد و يادِ اين افتادم. گفتم بد نيست شما هم آن را بخوانيد.

