۸۸/۲/۲۹
۱
حميدِ هامون مدام به نقطهیِ آغاز میانديشد ـ به علتِ نخستين. به جايي كه «همهچيز» از آنجا شروع شد. به چيزي كه همهچيز را خراب كرد، چون «قبل از آن همهچيز عاشقانه و خوب بود». اما اين نقطه كجا ست؟ هامون جايي میگويد «اون صبحِ كذايی»، و جايي ديگر، «روزي كه مهشيد رفت سراغِ اون مرتيكهیِ روانكاوِ بیسوادِ احمق». در اين مسيرِ خودشناسی گاه سري هم به خاطرههایِ قديمیتر میزند، مثلِ خاطراتِ مربوط به علی عابدينی و خاطراتِ كودكی. ولی انگار نقطهیِ آغازي در كار نيست. هيچ «اتفاقِ» معنادار و مهمي برایِ هامون در كار نبوده است. سرگشتگیِ بیپايانِ هامون را به هيچ رخدادي نمیتوان نسبت داد، اگر قرار است كه آن رخداد بتواند همهچيز را توضيح دهد. اينجا هميشه چيزي هست كه دركنشده به جا میماند. اختلافِ ويرانگرِ مهشيد و هامون را میشود پیآمدِ اتفاقِ پيشِپاافتادهاي مانندِ به زمين خوردنِ سطلِ ماست و ريختنِ آن بر رویِ تابلویِ آبسترهیِ مهشيد دانست. میشود فرض كرد كه اگر آن لحظه هامون از كنارِ خدمتكارِ چاقِ خانه رد نمیشد، همهچيز تا ابد «خوب و عاشقانه» باقی میماند، و اين به هيچرو فرضِ بیراهي نيست. اما معلولهایِ اين «علتِ نخستين» را نمیشود از دلِ خودش بيرون كشيد. آن لحظه برایِ هامون يك گسست است، اما گسستي در ميانِ انبوهِ بیمنطقِ گسستها و تصادفهایِ ضروریِ ديگر كه از پیِ هم میآيند. هامون همهیِ تكههایِ زندگیاش را بدونِ هيچ منطقي كنارِ هم میچيند تا بفهمد چرا به اينجا رسيده است، و از قضا اين بیمنطقیِ ظاهریِ ساختارِ فيلم، كه برخي از منتقدانِ خنگِ سينمایِ ايران به آن تاختند، بيانگرِ حقيقتي ست.
۲
تبارشناسی، نزدِ نيچه، مبتنی بر نفیِ «علتِ نخستين» است، زيرا جستوجو در پیِ علتِ نخستين، چه زمينی و چه آسمانی، ويژگیِ بنيادیِ هر انديشهیِ متافيزيكی ست: «نمیتوان ردِ هيچ موجودي را گرفت و پسپس رفت تا به يك علتِ نخستين رسيد» (غروبِ بتها، «چهار خطایِ بزرگ»، پارهیِ ۸). هامون، در مقامِ تبارشناسِ خود، نمیتواند به عقب بازگردد و تقصيرِ موقعيتِ كنونیاش را، يكبار برایِ هميشه، به گردنِ اين يا آن لحظهیِ معين بيندازد. آنچه از پی میآيد شايد هرگز رخ نمیداد اگر «آن لحظه» در كار نمیبود. اما نمیتوان زندگیِ هامون را، از پرتاب شدنِ سطلِ ماست تا جدايیِ او از مهشيد، همچون يك فرآيندِ منطقی، خطی و پيوسته فهميد كه هر جزﺋﻲ بر پايهیِ جزءِ پيشين بنا شده باشد. هامون نمیتواند به اين پرسش پاسخ دهد كه «چرا همهچيز خراب شد». اين شكستِ بزرگِ او ست ـ نه در مقامِ تبارشناس، كه در مقامِ آوارهاي كه میخواهد با نهادنِ بارِ اكنون بر دوشِ گذشتهیِ يكتایِ معين، و منطقی جلوه دادنِ طرزِ پيشرفتنِ «همهچيز»، اندكي از سرگشتگیِ خود بكاهد تا شايد راهِحلي برایِ خود و آوارگیاش دستوپا كند. اينجا اما راهِحلي در كار نيست. گويی كه ما بر محيطِ يك دايره قرار گرفته ايم و هرچه پسپس میرويم به هيچ آغازي نمیرسيم.

