تبليغاتX
آواره بر فرازِ دريایِ مه - خطرهایِ خودشناسی



۸۸/۲/۲۹

 

فرمانِ «خودت را بشناسِ» سقراط، برایِ آن‌كس كه به هر رو ـ با ميل و رغبت يا از سرِ اكراه ـ می‌بايد به آن تن دهد، سفرِ غريب و خطرناكي را در پی خواهد داشت. چنين كسي، نخست بايد وسوسه‌یِ بی‌خيالی و جدی نگرفتنِ چيزها را از خود دور كند، چرا كه هر ميل و انديشه و گفتار و رفتار و حركتِ بی‌اهميت و جزﺋﻰِ او، و ای‌بسا ديگران، برایِ او و هدفي كه در سر دارد پيام‌آورِ چيزي ست. اين نمادپردازیِ اعتيادآور میتواند او را از تفسير نكردن ناتوان و از رندی و سرخوشی و سبك‌پايی و رقص بی‌بهره كند، و فراتر، از او يك موجودِ جدیِ زمختِ خشكِ ابله بسازد. با اين‌همه، اما، خطرِ اصلی اين نيست. خطرِ بزرگ اين است كه چنين فردي مدام بايد تماميتِ خودش را بشكافد، زيرا برایِ فهمِ خود ناگزير است كه از خود فاصله بگيرد، و اين «خودِ فاصله‌گرفته» هرگز نمی‌تواند بيرونِ كل قرار گرفته باشد. اين به‌ويژه هنگامي خطرناك است كه فرد اسيرِ اين توهم شده باشد كه به‌راستی بيرونِ خود ايستاده است، و حتا اين توهم كه «بيرون از خود»اي در كار تواند بود. او بايد بداند كه نمی‌تواند خودش را بشناسد مگر از چشم‌اندازِ محدودِ خودِ «سالم»اي كه می‌كوشد خودِ «بيمار» را درمان كند (يا دستِ‌كم بفهمد)، و اين خودِ بيمار همان‌قدر در دلِ كل است كه آن خودِ سالم. و اين «سلامت» و «بيماری» را كسي تعريف نمی‌كند مگر كسي كه هم پزشك است و هم بيمار،‌ در همان حال، نه اين است و نه آن. چنين ماجراجویِ بی‌باكِ جهانِ هزارتویِ تن و روان، در هر حال،‌ سوژه‌یِ مضاعفي ست كه به بيانِ فوكو هم حشره است و هم نيمه‌خدا.



حکمتِ آواره| نيچه| رذيلتِ اروس| هنر| لحظه‌ها| خاطره‌هایِ پراکنده| پچواک| گفت‌آورد| آرشيو| پروفايل| ای‌ميل