۸۸/۲/۲۶
«اندازه و نوعِ خواهشِ جنسیِ هر انسان تا آخرين قلهیِ جانِ او بَر میشود» ـ اگر اين گفتهیِ نيچه درست باشد، برایِ دركِ عظمتِ روحِ هر كس بايد به چنانبودگیِ خواهشِ جنسیِ او نظر كنيم، و اينكه تن نزدِ او چه معنايي دارد. كميت و كيفيتِ خواهشِ جنسیِ هر كس، در اين معنا، به سنجهاي برایِ اندازهگيریِ ارتفاعِ جانِ او تبديل خواهد شد.
پینوشت. از گزينگويهیِ نيچه تفسيري شوپنهاوﺋﺮی نيز میتوان پيش كشيد: تماميتِ هستیِ هر انساني بياني از خواستِ زندگی ست. پس برایِ شناختِ هر كس بايد خواهشِ جنسیِ او را درك كنيم، زيرا نزدِ شوپنهاوﺋﺮ «كانونِ خواست» و بنيادیترين صورتِ آن ـ تا آنجا كه به ادراكِ ما درمیآيد ـ خواهشِ جنسی ست. با اينهمه بايد در نظر داشت كه فراشد به قلههایِ بلندِ جان، نزدِ شوپنهاوﺋﺮ، به معنایِ انكارِ خواست است، و تعالی، كه او آن را تنها از رهگذرِ هنر و پارسايی ممكن میداند، معنايي جز پشتِسر نهادن و رهايی از خواهشِ جنسی ندارد. بنابراين شوپنهاوﺋﺮ، در قياس با نيچه، برایِ دركِ معنایِ عظمت نه به «اندازه و نوعِ خواهشِ جنسی» كه به غيابِ خواهشِ جنسی روی میآورد. نيچه نيز، البته، هنر و پارسايی را دو صورتِ تعالی میدانست، اما بر اين باور بود كه در اين دو نيز خواهشِ جنسی از ميان نمیرود، بلكه تنها به مرحلهاي فراتر بر میشود: «به خلافِ گمانِ شوپنهاوﺋﺮ، با پديدار شدنِ حالتِ تجربهیِ زيبايی از حسانيت برنگذشته ايم، بلكه حسانيت تنها چهرهاش دگرگون شده است و ديگر همچون انگيزشِ جنسی پای به ميدانِ آگاهی نمیگذارد» (تبارشناسیِ اخلاق، «معنایِ آرمانِ زهد چی ست؟»، پارهیِ ۸).

