تبليغاتX
آواره بر فرازِ دريایِ مه - تراژدیِ يک کمدينِ معمولی



۸۸/۲/۱۷

 

و روزي از آن‌چه زندگی‌ام را آشفته و اندوهگين کرده بود و آن‌سان دل‌تنگ‌ام ساخته بود چيزي نمی‌ماند. و روزي با آخرين خستگی آرامش خواهد بود و مادرِ زمين مرا دوباره به خانه خواهد برد.

هسه

 

بله. روزي می‌رسد که بازيگر خسته می‌شود و پايين می‌آيد و بر صندلیِ تماشاگران می‌نشيند. و تازه می‌فهمد که چرا هيچ‌کس از اين نمايشِ پرسوز اندوهگين و متأثر نيست و چرا چشمِ هيچ‌کس خيس نيست. و چرا همه به سرنوشتِ اندوهبارِ قهرمانِ قصه قاه‌قاه می‌خندند. و يادش می‌آيد که وسطِ نمايش هم بارها صدایِ خنده‌یِ انبوهِ تماشاگران را شنيده بود و با خودش فکر کرده بود که دارد نقش‌اش را بد بازی می‌کند و يادش می‌آيد که يک لحظه از خودش بدش آمده بود و فکر کرده بود که لياقتِ چنين نقش و نمايشِ سترگي را ندارد. و باز، تازه می‌فهمد که چه کلاهِ بزرگي سرش رفته. که سراسرِ اين نمايشِ کذايی نه يک تراژدیِ سترگ، که يک کمدیِ دوزاری بوده است. که او هم بايد مثلِ همه نيش‌اش را باز کند و به اين نمايشِ بی‌مزه قاه‌قاه بخندد. و تازه می‌فهمد که ديگر هرگز نمی‌تواند بخندد چون دير رسيده و ديگر نمايشي در کار نيست. که صحنه خالیِ خالی ست. که حتا کسي هم نيست که بارِ ديگر به تراژدیِ او بخندد ـ تراژدیِ يک کمدينِ معمولی که فکر می‌کرد بازيگرِ يک تراژدی ست. بعله. هسه راست می‌گفت. روزي می‌رسد که همه‌چيز تمام می‌شود. و پيشاپيشِ همه کسي که بايد تمام شدنِ اين «همه‌چيز» را با چشم‌هايش ببيند و در آغوشِ مادرِ زمين به خانه بازگردد.

 


حکمتِ آواره| نيچه| رذيلتِ اروس| هنر| لحظه‌ها| خاطره‌هایِ پراکنده| پچواک| گفت‌آورد| آرشيو| پروفايل| ای‌ميل