تبليغاتX
آواره بر فرازِ دريایِ مه - پيسكارف و ناسازه‌یِ عشقِ تراژيك



۸۷/۱۲/۱۰

 

۱

«پيسكارف [...] احتمالاً يگانه شخصيتِ حقيقتاً تراژيك در كلِ آثارِ گوگول است. [...] زماني كه افسرِ روس محبوبه‌یِ بلوندِ خويش را دنبال می‌كند، دوستِ هنرمندِ او [پيسكارف] با يك نگاه اسيرِ عشقِ زني سياه‌موی می‌شود. پيسكارف در خيالِ خود او را بانويي بزرگ می‌پندارد، و از نزديك شدن به او بر خود می‌لرزد. اما زماني كه نزدِ معشوقِ خويش می‌رود، درمی‌يابد كه او به‌واقع يك روسپی ست ـ آن‌هم يك روسپیِ سطحی و غرغرو. هنرمندِ جوان نخستين سرخوردگی‌اش را پشتِ‌سر می‌گذارد و حال در خيالِ خود دختر را يك قربانیِ معصوم می‌انگارد: او بر آن می‌شود تا دختر را نجات دهد، روحِ او را با عشقِ خويش بيدار كند، و او را به اتاقِ زيرِ شيروانیِ خويش ببرد، جايي كه می‌توانند با فقر اما صادقانه زندگی كنند، آن‌هم با تغذيه از عشق و هنر. او بارِ ديگر عزمِ خود را جزم می‌كند و به نزدِ دخترك می‌رود، و پيش‌نهادِ خود را مطرح می‌سازد؛ و البته دخترك بارِ ديگر به او می‌خندد، و فی‌الواقع نمی‌داند به كدام‌يك بيش‌تر بخندد ـ به ايده‌یِ عشق يا به ايده‌یِ كارِ صادقانه. حال می‌بينيم كه هنرمندِ جوان خيلی بيش از دخترك نيازمندِ نجات است. درهم‌شكسته توسطِ شكافِ ميانِ رؤياها و واقعيتِ اطرافِ خويش، اين «خيال‌بافِ پترزبورگی» اختيارِ هردویِ آن‌ها را از دست می‌دهد. او از نقاشی كردن دست می‌كشد، و در خيالاتِ افيونی فرو می‌رود، سپس معتاد می‌شود، و سرانجام خود را در اتاق‌اش حبس می‌كند و گلویِ خويش را می‌بُرد».*

 

۲

داستانِ عشقِ تراژيكِ پيسكارف در تمامِ اين هشت‌سال مرا درگيرِ خود كرده است. باورِ اين‌كه جهان می‌تواند تا اين‌حد بی‌رحم باشد نيازمندِ شجاعتي ست كه من هنوز در خود سراغ ندارم. اما موضوع تنها اين نيست. موضوع هميشه اين بوده است كه من اگر جایِ پيسكارف بودم چه می‌كردم ـ كه البته پاسخ‌اش كمابيش اين است كه اگر می‌توانستم قيدِ ترحمِ كذايی‌ام نسبت به خانواده را بزنم همان كاري را می‌كردم كه پيسكارف. اين را چند ماهِ پيش از يكی/دو نفر نيز پرسيدم و نمی‌دانم چرا پاسخِ‌شان را از ياد برده ام ـ البته اگر پاسخي داده باشند.

 

۳

واكنشِ آدم‌ها، اگر پيسكارف نباشند و در موقعيتِ پيسكارف قرار بگيرند، احتمالاً از سه حال خارج نخواهد بود: گروهي عشق‌ِشان به سردی می‌گرايد و زندگیِ عادیِ‌شان را از سر می‌گيرند. گروهي عاشق می‌مانند و به جایِ ستيزيدن با واقعيت و درآويختن به «خيالاتِ افيونی»، با چنان‌بودِ معشوقِ‌شان كنار می‌آيند و با بازآفرينیِ معشوق، اين‌بار در ﻫﻴﺌﺖِ واقعی‌اش، زندگیِ‌شان را می‌كنند. گروهِ سومي نيز، مانندِ پيسكارف، دست از واقعيتِ زشت و رؤيایِ زيبا می‌كشند و به افيون و خودكشی و مانندِ آن پناه می‌برند. شايد گروهِ چهارمي هم باشند كه دست از واقعيتِ زشت می‌كشند، اما دست از رؤيایِ‌شان نمی‌كشند و می‌كوشند حسابِ معشوقِ خيالی را از معشوقِ واقعی جدا كنند و در خيال و هنرِشان آن را جاودانه كنند. اعتراف می‌كنم كه اگر چنين موجوداتِ خيال‌پردازي نيز در جهان باشند من يكی دركي از آنان ندارم، زيرا نمی‌فهمم كه پس از چنان تجربه‌یِ سهمگيني، اگر هنوز عاشق باشی، چه‌گونه می‌توانی دل‌ات را به «تصاويرِ دنيایِ خيالی»ات خوش كنی و از همه‌چيزِ هستی، و در آن ميان دنيایِ خيالیِ دروغين از آب درآمده‌ات، متنفر نباشی.

 

۴

آيا پيسكارف انساني اخلاقی ست؟ پيسكارف هنرمندي رمانتيك است، درست به معنایِ نيچه‌ایِ كلمه، و رمانتيسم در نظرِ نيچه هماره رنگي از آرمانِ اخلاقی را در خود دارد. من هميشه درگيرِ تفسيرِ نيچه از هنرِ رمانتيك بوده ام و هنوز هم نتوانسته ام با آن به طورِ كامل كنار بيايم. اما دستِ‌كم می‌توان به اين تفسيرِ تراژدیِ پيسكارف انديشيد كه اگر او آرمان‌گرا نمی‌بود، اگر مانندِ افلاطون دنيايي بر فرازِ واقعيتِ اين‌جهانی نمی‌آفريد و تصويرِ مثالیِ معشوق‌اش را در آن جای نمی‌داد، هرگز از چنان‌بودِ واقعيت سرخورده نمی‌شد. من بارها به اين انديشيده ام كه بدبينیِ پسينی پی‌آمدِ خوش‌بينیِ پيشينی ست، زيرا بدبينی‌هایِ من هميشه چنين بوده اند. در جايي هم اين نمونه را آورده ام كه موتسارتِ خوش‌بين و بتهوونِ بدبين هردو اخلا‌ق‌گرا يند، زيرا هر دو ايده‌آل يا حقيقتي را بر فرازِ واقعيت می‌نشانند و به نظاره‌یِ نسبتِ آن دو می‌نشينند. بتهوون اگر جایِ پيسكارف بود چه می‌كرد؟ شايد همچنان ايمانِ هگلی‌اش به پيروزیِ ايده‌آل بر واقعيت را حفظ می‌كرد و سمفونیِ نهمِ ديگري می‌آفريد.

 

۵

با اين‌همه در دلِ تفسير «اخلاق‌گرايیِ پيسكارف» ناسازه‌اي نهفته است: عشق و اخلاق ناهمساز اند. اخلاق‌گرايیِ عاشق معنايي جز آن ندارد كه او برایِ عشق‌ورزی‌اش شرطي گذاشته و بنایِ عشقِ خود را بر پايه‌یِ آن نهاده است. در حالي كه آن‌چه در عاشقی، به گمانِ من، بنيادی و بزرگ است، اين است كه برایِ نخستين‌بار نظمِ رايجِ چيزها در هم می‌شكند. عاشق معياري را برپا می‌دارد كه فراتر از هر معيارِ اخلاقی و ارزشیِ ديگر است و فراتر اين‌كه او همه‌چيز را بر پايه‌یِ هيچِ مطلق بنا می‌كند، زيرا معشوق همه و هيچ است: همه است، زيرا در عاشقی همه‌یِ شورها، از نيك و بد، به سرحدِ «اشتياقِ بزرگِ» فرد بر كشيده می‌شوند و در آن به وحدت می‌رسند. و هيچ است، زيرا معشوق برایِ هميشه تعريف‌نشده باقی می‌ماند ـ زيرا معشوق، همين‌كه در چارچوبِ تعريفي (هر تعريفي) جای گيرد، به نظمِ رايجِ چيزها فرو كاسته می‌شود و اين نظم همان چيزي ست كه عاشق در پیِ ويران كردنِ آن است.

 

۶

رولان بارت در سخنِ عاشق به دو ويژگیِ احتمالیِ تجربه‌یِ عاشقی اشاره می‌كند كه می‌تواند ما را در فهم ـ و شايد حلِ ـ ناسازه‌یِ عشقِ تراژيكِ پيسكارف ياری رساند. نخستينِ آن‌ها «دگرگشت» است ـ يعنی «ايجادِ ناگهانِ پادتفسيري از معشوق در عرصه‌یِ عشق» (تجربه‌یِ پيسكارف وحشتناك‌ترين صورتِ «دگرگشت» را برایِ او رقم می‌زند: معشوق، بی هيچ مقدمه‌اي، اسيرِ دنيايي از آب درمی‌آيد كه «بانویِ بزرگ» به‌ضرورت نمی‌تواند در آن باشد. پيسكارف البته اين پادتصويرِ ناگهانی را باور نمی‌كند و می‌كوشد از تصويرِ خود در برابرِ آن دفاع كند ـ كوششي كه پی‌آمدي جز سرخوردگیِ كامل و در پیِ آن افيون و خودكشی ندارد). بارت ويژگیِ دومِ عاشق را نيز در فصلِ «همين» صورت‌بندی می‌كند: «من ديگری را دوست دارم، اما نه بر اساسِ خصايصِ (قابلِ احتسابِ) او، بل بنا بر وجودِ او؛ اين روی‌كردي ست كه از يك جهت می‌توان آن را عارفانه خواند: من نه آن‌چه را كه او هست، بل هم‌او را كه هست دوست می‌دارم». عاشق با «همين» ناميدنِ معشوق پا را از قلمروِ نظمِ اخلاقی فراتر نهاده و با اين كار در پیِ اثباتِ دو چيز بر می‌آيد: تعريف‌ناپذيریِ معشوق و عشقِ بی‌قيدوشرطِ خودش.

 

۷

ناسازه‌یِ پيسكارف دقيقاً در همين‌جا شكل می‌بندد: دگرگشت همين‌بودگی را نقض می‌كند بی كه آن را ويران كند. پادتصويرِ پيسكارف نظمي را ويران نمی‌كند، بل‌كه می‌كوشد معشوق را اسيرِ نظمي كند كه عاشق از آن گريزان است. «بزرگ‌بانو» نظمي را در ذهنِ پيسكارف ايجاد نمی‌كند. «بزرگ‌بانو» يك آرمانِ اخلاقی نيست. پيسكارف اگر اخلاق‌گرا بود ـ اگر تعريفِ پيشينیِ عينی و روشني از «بزرگ‌بانو» داشت ـ در رويارويی با واقعيتِ «روسپی‌گریِ» معشوق عشق‌اش را از كف می‌داد و به رغمِ سرخوردگی‌اش دستِ‌كم خودكشی نمی‌كرد. پيسكارف به افيون پناه می‌برد و خودكشی می‌كند زيرا هنوز عاشق است ـ زيرا نمی‌تواند همنشينیِ ناهمسازِ «آن‌چه» و «هم‌او» را تاب بياورد. تفسيرِ اخلاقیِ داستانِ پيسكارف تفسيري ست الكن و ناتوان از فهمِ ماجرا، زيرا معشوق را در ايده‌آلِ پيشينیِ پيسكارف می‌نشاند ـ كه اگر چنين می‌بود او به دامانِ ايده‌آل‌اش پناه می‌برد و هرگز خودكشی نمی‌كرد.

 

۸

كوششِ من در فهمِ داستانِ پيسكارف به پايانِ خود می‌رسد بی آن‌كه از عهده‌یِ تفسيرِ عقلانیِ آن برآمده باشد. نمی‌دانم. چيزي در سرنوشتِ تراژيك او هست كه آن را حس می‌كنم اما از فهمِ آن عاجز ام. با اين‌همه يك چيز برايم روشن است: اگر پيسكارف می‌توانست چنين تفسيري برایِ تجربه‌یِ دهشتناكِ خودش پيش كشد، اگر می‌توانست خودش را بفهمد، هرگز خودكشی نمی‌كرد.

 

 *. مارشال برمن، تجربه‌یِ مدرنيته، ترجمه‌یِ مرادِ فرهادپور، انتشاراتِ طرحِ نو، ۱۳۷۹، صص. ۲۴۴ و ۲۴۵.

 


حکمتِ آواره| نيچه| رذيلتِ اروس| هنر| لحظه‌ها| خاطره‌هایِ پراکنده| پچواک| گفت‌آورد| آرشيو| پروفايل| ای‌ميل