تبليغاتX
آواره بر فرازِ دريایِ مه



۸۸/۸/۱۴

 

شاملو: «اگر يک آدم سراپا اميده... که ساعتِ چهار... استادي... معشوقي... پيري... کسي رو ببينه... که براش فوق‌العاده است اين ديدار... اگر تا ساعتِ پنج مدام احساسِ شور و شوريدگیِ اين بيش‌تر می‌شه... اگر از ساعتِ پنج بگذره به کلی معکوس می‌شه...»

  





۸۸/۷/۲۳

 

لوييس بونوﺋﻞ، گويا در گفت‌وگو با يک نشريه‌یِ فرانسوی:

 

به پيروزیِ عشقِ ستودنی بر زندگیِ نکبت‌بار باور داريد يا به غلبه‌یِ زندگیِ نکبت‌بار بر عشقِ ستودنی؟

نمی‌دانم.






۸۸/۶/۱۵

 

آرتور شوپنهاوﺋﺮ: «اگر زندگی و هستی شادی‌آفرين میبود، در آن صورت همه با بیميلی به حالتِ ناهشيارِ خواب نزديك میشدند، و با شادمانی دوباره از خواب برمیخاستند. ولی ماجرا درست عكسِ اين است، زيرا همه با اشتياقِ زياد به خواب میروند و با بیميلی از خواب برمیخيزند».

 

پینوشت. هيچ چيز به قدرِ اين كه كسي نابهنگام و عمداً بيدارم كند مرا عصبی نمیكند.

 





۸۸/۲/۳

 

«هيچ‌يک سخني نگفتند:

نه ميزبان و

نه مهمان و

نه گل‌هایِ داوودی.»

 





۸۸/۱/۲۵

 

 ۱

«من هنگامِ آمدنِ تو به خانه صندلی را آماده می‌کنم تو مجبور نباشی از خستگی به من سلام گويی. من به تو سلام می‌گويم. فقط تو در روزهایِ تعطيل به من سلام بگو. می‌دانم هوایِ بيرون از خانه آنقدر سرد نيست ولی ترا دوست دارم. من از انتهایِ آتشفشان آتش را حدس می‌زنم و اگر به تو شما بگويم مبدل به آتش می‌شوم. پس تو نزديکِ من هستی. پس تو پله‌ها را آمده ای. پس تو نامِ مرا می‌دانی ـ چرا در سرما بمانيم ـ چرا در زمهريرِ اسفندماه فقط گل‌هایِ زنبق را عاشق باشيم. چرا از همسايه‌ها بترسيم که ما هنوز زنده هستيم و پرتقال‌ها را دوست داريم. ما هنوز می‌توانيم در کنارِ پاييز در حومه‌یِ اسفندماه درِ خانه‌ها را سراسيمه بزنيم ما هنوز فراموش نکرده ايم که روزها کوتاه است هنگامي که پرندگان پرواز کنند روز تمام است» (احمدرضا احمدی، نثرهایِ يوميه، ص. ۴۹).

 

۲

«يکي از روزهایِ تابستان بود روزي که من متولد شدم. ستاره‌ها از تولدم احساسِ خفگی می‌کردند. دستان‌ام ستاره نبود ولی در ابر گم شد. من می‌دانستم مردي که در دستانِ من مرد بی‌گناه بود. مرد در رودخانه‌اي غرق شد که من در کنارِ آن متولد شدم. مرد فقط چشمانِ مرا دوست داشت. تو دست‌هایِ مرا دوست داری. مرد در هنگامِ مرگ گفت: ستاره غم است، ستاره مفرغ است من تمامِ عمر راهِ خانه‌ام را در مه گم کرده ام درختان در گم شدنِ خانه‌یِ من پير شدند. مردي که مرد ريشه‌اي در خاک داشت من بعد از مرگِ مرد گياهان را با نامِ طبیِ آن‌ها شناختم پير شدم. من مرد را در مرگ شناختم دير بود» (احمدرضا احمدی، نثرهایِ يوميه، ص. ۵۰).

 





۸۷/۱۰/۱۹

 

سيگاري که خوب با مشروب بسازد، به نحوي که توتون شاه و باده ملکه باشد، رفيقِ شفيقِ همه‌یِ زيروبم‌هایِ زندگی ست. يارِ وفادارِ لحظاتِ خوب و بد است. ما در تنهايیِ خود يا در حضورِ جمع، سيگاري روشن می‌کنيم تا به يک شادی خوش‌آمد بگوييم يا بر يک اندوه سرپوش بگذاريم.

سيگار برایِ حواسِ ما لذت‌بخش است. حسِ باصره، لامسه و شامه‌یِ ما را ارضا می‌کند: چه لذتي دارد، وقتي که ما از ستونِ مرتبِ سيگارهایِ سفيد در زيرِ زرورقِ نقره‌ایِ‌شان سان می‌بينيم! هرگز حاضر نيستم که با چشمانِ بسته سيگاري دود کنم. دوست دارم پاکتِ سيگار را در جيب‌ام لمس کنم، آن را باز کنم، سيگار را وسطِ دو تا انگشت‌ام فشار بدهم، کاغذِ آن را رویِ لب‌ام حس کنم، مزه‌یِ توتون را با زبان‌ام بچشم، آتشِ آن را ببينم، به آن نزديک شوم و بالاخره گرمايش را در درون‌ام احساس کنم.

از دورانِ دانشجويی‌ام با شخصي به نامِ دورون سورو آشنا بودم که مهندس شد و بعدها به حالتِ تبعيد در مکزيک زندگی می‌کرد. او در اثرِ بيماریِ به اصطلاح سرطانِ دخانيات فوت کرد. در مکزيکو، موقعي که در بيمارستان بستری بود، به عيادت‌اش رفتم. به همه جایِ بدنِ او لوله وصل کرده بودند و رویِ صورت‌اش هم يک ماسکِ اکسيژن بود که دم‌به‌دم آن را برمی‌داشت تا بتواند مخفيانه و سريع پکي به سيگار بزند. تا آخرين ساعتِ عمرش سيگار دود کرد و به لذتي که او را کشت وفادار ماند.

 

پی‌نوشت. يك هفته است كه لب به سيگار نزده ام. اين دو روز فرصتِ خوبي بود كه جبران كنم ولی نه سيگاري در بساط داشتم و نه حوصله‌یِ خريدن‌اش را. به جهنم. اصلاً چه فرقي می‌كند (اين پی‌نوشت می‌توانست خيلی طولانی‌تر از اين باشد اگر——).

 





۸۶/۳/۸

 

همه‌یِ ما آوارگان اين‌چنين ايم. عشق و خواهشِ جنسی پاره‌اي از آوارگی و بی‌خانمانی ست. رُمانتيسمِ آوارگی، يا دست‌ِکم نيمي از آن، چيزي جز نوعي شورِ ماجراجويی نيست. اما نيمِ ديگرش اشتياقِ ديگري ست ـ ميلِ ناخودآگاهِ تغييرِشکل‌دادنِ خواهشِ جنسی. ما آوارگان، آدم‌هایِ زيرکي هستيم ـ اما آن احساساتي را در سر می‌پرورانيم که عملی نيست؛ و عشق را، که در واقع بايد از آنِ زني باشد، در ميانِ شهرک‌ها و کوهستان‌ها می‌پراکنيم ـ ميانِ درياچه‌ها و دره‌ها، ميانِ کودکانِ کنارِ راه، گدايانِ رویِ پل، گاوهایِ چراگاه‌ها، پرندگان و پروانگان. ما عشق را از مفاهيم‌اش جدا می‌کنيم. عشق، به‌تنهايی برای‌ِمان کافی ست ـ همان‌گونه که در آوارگی به جست‌وجویِ هدفي نيستيم. ما تنها به جست‌وجویِ شادیِ آوارگی هستيم. تنها آوارگی.

 

چنين گفت هسه. 

 


حکمتِ آواره| نيچه| رذيلتِ اروس| هنر| لحظه‌ها| خاطره‌هایِ پراکنده| پچواک| گفت‌آورد| آرشيو| پروفايل| ای‌ميل