اين روزها که دوباره ـ و فقط برایِ بيست دقيقه ـ مثلِ بچههایِ خوب پایِ تلويزيون مینشينم و بچههایِ آلپ را تماشا میکنم، بيشتر به اهميت و تأثيرگذاریِ يکهیِ کارتونهایِ آن سالها در شکلدهی به دنيایِ گذشته و اکنونام پی میبرم. اين چيزي ست که ويژهیِ نسلِ من يعنی کودکانِ دههیِ شصت است و بیشک، نسلِ پيش از من از درکِ آن عاجز است ـ همچنانکه نسلِ پس از من با انبوهِ فيلمهایِ هاليوودی و بازیهایِ کامپيوتری و اينترنت و ابزارهایِ مدرنِ ديگرش.
□
هيچوقت تام و جری و کارتونهایِ نظيرِ آن را دوست نداشتم. به نظرم احمقانه میآمد و دروغي بزرگ، که موشي اينچنين خوششانس باشد و طعمهیِ گربهاي اينچنين حريص نشود. در دنيایِ واقعی چنين نبود ـ هيچوقت چنين نبود! با اينهمه در ميانِ همهیِ آن کارتونِ پرماجرا تصويري در خاطرم مانده است که در آن زمان تأثيرِ عجيبي بر من گذاشت: روزِ داوری فرا رسيده بود و گربهیِ حريصِ داستان در جهنمِ آتشِ قهرِ خداوند میسوخت. تا آن لحظه، هرگز اينچنين با بندبندِ وجودم نترسيده بودم.
کارتونهایِ موردِ علاقهیِ من، اما، از جنسِ ديگري بودند. فانتزیِ مضحکِ تام و جری نسبتي با رمانتيسمِ تيرهیِ دختري به نامِ نل و باخانمان و بینوايان و حنا دختري در مزرعه و بچههایِ مدرسهیِ والت نداشت ـ رمانتيسمِ تيرهاي که از سدهیِ نوزدهمِ ديکنز و هوگو میآمد و ما بچههایِ پنج/ششسالهیِ بیچاره در عنفوانِ کودکیِمان بايد آن را با همهیِ فقر و اندوه و هراساش تجربه میکرديم!
درست يادم نيست که آن داستانهایِ افسردهکننده چهگونه تمام میشد، اما بعيد میدانم که پايانِشان ما را راضی و خوشنود کرده باشد. در پايانِ همهیِ آن کارتونها چيزي بود که هنوز تمام نشده بود و هنوز خود را در ذهنِ من امتداد میداد. ذهنِ من، از ميانِ همهیِ لحظههایِ تلخ و گاه شيرينِ آنها، تلخترينها را در خود ثبت کرده است.
برایِ من، اين رمزِ جاودانگیِ آن کارتونها ست. آنها تمنایِ کور و مبهمي را در ما بيدار کردند که هيچوقت ارضا نشد؛ درست مثلِ قطعهاي که همهیِ ويژگیهای يک قطعهیِ تونال را داشته باشد، اما با نتِ تونيکاش پايان نگيرد يا آنکه در ميانهیِ اجرا عنصري مزاحم نوازندگان را از ادامهیِ کار باز داشته باشد و آنان قطعه را نيمهکاره رها کرده باشند. در من آکوردِ ناشناختهاي هست که هيچوقت حل نمیشود، و بخشي از ملالِ امروزِ من شايد در اينجا نهفته است. ملال بايد پیآمدِ وجودِ خواهشهایِ ارضانشده و آرزوهایِ سرکوفته باشد، اما خواهشها و آرزوهايي که از فرطِ نااميدی از ياد رفته اند. ديگر يادم نيست که آن عنصرِ ناتمام و ’درستنشده‘ که در پايانِ آن کارتونها مرا آزار میداد چه بود. مرگِ مادرِ پرين؟ بدبختیِ حنا که در ميانهیِ جنگِ جهانی از مادرش دور افتاده بود؟ بدبختیِ کوزت و بدجنسیِ تنارديهها؟ بدبختیِ نل با پدربزرگِ قمارباز و جعبهیِ موسيقی و مادرِ گمشدهاش؟
نه. هيچکدامِ اينها نبود. ﻣﻂﻤﺌﻦ ام.
□
تنها يادگارِ من از اين شيفتگیِ دورانِ کودکی چهار دفترِ نقاشی ست پر از ’عکسبرگردان‘هایِ کارتونهایِ آن سالها (و بيشتر آنهايي که در دههیِ هفتاد پخش میشد، مثلِ بابا لنگدراز). اما با وجودِ وسوسه و دلبستگیِ بیکرانام، دوست ندارم نسخههایِ آن کارتونها را داشته باشم. آنها در گذشته جای دارند و انتزاعیتر و دسترسناپذيرتر از آن اند که اين دسترسیِ فيزيکی قادر به ازميانبردنِ دوریِشان باشد. میدانم که اگر دوباره شانسِ ديدنِ دختري به نامِ نل را داشته باشم، باز هم چيزي از آن ناتمامِ ازيادرفته نخواهم فهميد. درست مثلِ کودکیام که هيچوقت نقطهیِ آخرش را نفهميدم، و درست مثلِ آنکه در نيمروزِ گرمِ تابستاني آرام بیاختيار خوابات برده باشد و کابوس ديده باشی و بيدار شده باشی و زمستان شده باشد و يادت نيايد که کِی خوابات برد و تابستان، کِی تمام شد.
*. عنوانِ اين يادداشت برگرفته از کتابي ست با همين نام و نوشتهیِ کيومرثِ پوراحمد.
من از دورهیِ خردسالی، و چهبسا از آغازِ ورودم به اين دنيا، به پدر و مادرم همچون دو قطبِ متضاد نگاه کرده ام: اولی همچون نيرویِ مهاجم و سرکوبگر و بازدارنده، و دومی همچون امکاني برایِ رهايی از آن. اما اين دو قطبِ ناهمساز، در گذرِ اين سالها، هرچه بيشتر به يکديگر نزديک شده و به سنتزِ احمقانهاي دست يافته اند، تا آنجا که ديگر مرزي ميانِشان نمیبينم.
در آن دوران، اما، هستیِ مادر بر همهیِ هستیام سايه افکنده بود، و اين سايه با يک پدرکُشیِ ذهنی در هم آميخته بود: دوستداشتنِ مادر، برایِ من، همان دوستنداشتنِ پدر بود— اکنون که دارم اين جملهها را پشتِ سرِ هم رديف میکنم، اين گزارهها به نظرمکمي مشکوک میآيد، زيرا درست نمیدانم که دوستنداشتنِ پدر دقيقاً از کی شروع شد. عکسهایِ دورهیِ کودکیِ من هرگز چنين چيزي را نشان نمیدهد: در اين عکسها ـ دستِکم در ظاهر ـ رابطهاي ميانِ من و او هست، که همهیِ ادعاهایِ بالا را نقض میکند. اما شايد اين «دوستنداشتن» پیآمدِ ناگزيرِ تنشهایِ ميانِ مادر و پدرم بوده باشد: من مادرم را دوست داشتم، و او خود را در مقامِ قطبِ مخالفِ پدرم به ما شناسانده بود. پس، به طرزي ناآگاهانه، آموختم که پدرم را دوست نداشته باشم، زيرا نمیتوانستم در آنِ واحد p و ~p را بپذيرم!
اما دوستداشتنِ مادر، برایِ من، پيش از هر چيز به معنایِ جستوجویِ مادر بود (جستوجويي که چندان هم قرينِ توفيق نبود و همواره رگههايي از سرخوردگی و نااميدی را در خود داشت)، و من شک ندارم که بخشي از اين مادرمحوریِ دنيایِ کودکیِ من به کارتونهایِ آن دوران بازمیگشت، زيرا بخشِ بزرگِ اين دنيا را يک جعبهیِ جادويی آفريده بود که از ميانِ آن، به تناوب، حنا و نِل و جَکی و جيل و چوبين و پرين و هاچ پديدار میشدند ـ کارتونهايي که فصلِ مشترکِ همهیِ آنها، جستوجویِ مادر يا مرگِ غمانگيزِ او بود. کودکیِ من چنين گذشت، در خانهاي که پدر ـ به رغمِ تظاهرش به اقتدارِ مردانه ـ کمابيش حذف شده بود و عملاً نقشِ چنداني در دنيايم نداشت.
باری، از وقتي که فهميدم ’بزرگ‘ شده ام و عمري بر من گذشته است (و من اين را دو/سه سالِ پيش، در يک لحظهیِ ناگهانی، کشف کردم)، «دوستنداشتنِ پدر» به تاريکیِ مطلقِ رابطه تغييرِ شکل داد ـ همچنانکه «دوستداشتنِ مادر». اما کهنالگویِ مادر، در نبودِ صورتهایِ واقعی و تسلیبخشِ آن، همچنان هستیِ خود را امتداد میدهد، و اين يادگارِ دنيایِ کودکی، گويی برایِ هميشه بر دنيایِ من و همهیِ جستوجوها و مفاهيمِ ذهنیام سايه افکنده است: من در توهمها و خودفريبیهايم، در اشتياقام به ’خانه‘، و در عقدهیِ ’بازگشت به طبيعت‘ام، کودکِ گمگشتهاي را میبينم که به دنبالِ مادرش میگردد ـ گرچه خود، به خطا ـ و به خاطرِ خيالپردازیهایِ ’نيچهای‘اش ـ، گاه چنين میپندارد که از «کينتوزی با زمان و چنان‑بودِ آن» رَسته است، و ديگر نيازي به تسلیبخشیهایِ او ندارد!
سه/چهار سالِ پيش، در روزگاري که ايدهها و آرزوهایِ موسيقايیِ بزرگي را در سَر میپروراندم، قطعهاي نوشتم در سیمينور، برایِ ويولونِ سولو و پيانو، و با نامِ مويه که در اساس، رشتهوارياسيونهايي بود بر تمي که از مدتها پيش، در ذهنِ من شکل گرفته بود. اکنون، مايل ام که اين قطعهیِ سست و بیمايه را تقديم کنم به مرادِ هامون و «مويه»هایِ غريبانهاش به يادِ يار و ديار.
زندگیِ آرام و بیدردِسرِ اميرعلی (بگوييم اميرعلی «ايکس») از يک شب، حتا میتوان تاريخ و ساعتِ دقيقِ آن را تعيين کرد: جمعه، هفدهِ مهرماهِ هزاروسیصدوهفتادوهفت، يازده دقيقه بعد از نيمهشب، به دليلي مجهول، شايد بتوان گفت به علتِ نوعي بيماریِ مرموزِ جسمانی ـ خميازه پشتِ خميازه و استفراغ ـ يا بروزِ يکجور آشفتگیِ روانی (گرچه اميرعلی از سلامتِ کاملِ عقلی برخوردار بود) از اينرو به آنرو شد.
گلی ترقی
جايي ديگر
به آن لحظه که فکر میکنم، تمامِ تنام میلرزد. من در همهیِ اين پنج/شش سال، آن را يک تصادف ـ يک «بختِ کور» ـ دانسته ام، و اکنون، در اين لحظهیِ ـ باز هم ـ تصادفی، به اين میانديشم، که شايد آن اتفاق چندان هم تصادفی نبوده باشد ـ شايد پیآمدِ ناگزيرِ يک «خستگیِ موروثی» بوده باشد، يا پیآمدِ آميزشِ نيروهايي که ربطي به هم نداشته اند. برایِ منِ پانزدهساله، منِ همچنان کودک، آن لحظه، يک لحظه بود و بس، لحظهاي که بايد جايش را بهلحظهیِ بعدش میداد. اما آن لحظه به طرزِ تهوعآوري کِش آمد، به اندازهیِ «عمرِ جهان»، و من، هربار، خود را به وهمي آلودم تا از آن وهمِ کهن رهايی يابم. شايد بايد از همان ابتدا، با همهیِ هستیام، میفهميدم که اينجا ضرورتي درکار است تا تقديرِ ذهنیِ مرا دگرگون کند.
نخستين تصورِ من از
’خدا‘ به سالهایِ خيلی دور بازمیگردد ـ شايد حدودِ سهسالگی. در اينجا خدایِ من
يک خدایِ متکثر است، که در برجهایِ ديدهبانیِ سربازان (اسمِشان را درست گفتم؟)
اقامت دارد، و از آن ارتفاعِ بلند، همهیِ آدمها را در سراسرِ اين دنيایِ عجيب میبيند.
هنوز به ياد میآورم، که با چه احترامِ ژرفِ آميخته به هراسي به اين اتاقکهایِ
کوچکِ آسمانی ـ که «خانهیِ خدا» میخواندمِشان ـ نگاه میکردم. خدایِ من، در اينجا،
خدايي ست چشمچران، اما مهربان، که در هيچکجا از نگاهِ او گريزي نداريم، حتا در
جاهايي که نبايد کسي ما را ببيند! نطفهیِ احساساتِ اخلاقیِ ما در همينجا شکل میبندد،
با تصويرِ يک ناظرِ بيرونی. اين ناظرِ بيرونی کم‑کم به درونِ ما راه میبَرَد، و
در قالبِ ’وجدان‘، از نو زاده میشود.
خدایِ من يک خدایِ
بيمار بود ـ از همان ابتدا. اما خدايي نبود که يکباره جان دهد، و تکليفِ مرا روشن
کند! هنوز هم ﻣﻄﻤﺌﻦ نيستم که مُرده باشد: هر بار که میخواهم جسدش را به خاک
سپارم، مثلِ حشرهاي که خود را برایِ اين به مُردن زده باشد تا از حملاتِ بعدی در
امان بماند، با تنِ زنده و نيشخندِ زشتاش روبهرو میشوم، و او يک بارِ ديگر
حضورِ قاطعِ خود را به رخام میکشد.
اما من اين خدایِ
بيمار را دوست داشتم. دودَستی به آن چسبيده بودم تا مبادا از دستاش دهم، و شايد
مراقبتهایِ مادرانهیِ من بود که هر بار، مرگِ او را به تعويق میانداخت. اما
شايد اين هم تعبيرِ درستي نباشد، چون دقيقاً نمیدانم که من مادرِ او بودم، يا او
مادرِ من.
اين خدا پيش از هر چيز
خدایِ ناظر، و از اينرو، عادل بود. امروز، میتوانم باور به وجودِ او را
معادلِ باور به نظمِ اخلاقیِ اين دنيا بدانم، و شک ندارم که نخستين ضربهیِ مهلک
به هستیِ او، همان لحظهاي بود که مديرِ احمقِ مدرسه دستِ سنگينِ نادرستاش را بر
صورتِ من فرود آورد.
در بالا گفتم که
’عدالتِ‘ خدا، برایِ من، پیآمدِ منطقیِ ’نظارتِ‘ او بود، و اين نکتهاي ست که
بايد معنايش را روشن کنم. خدايي که ما را در همهجا ’ديد میزند‘، بايد برایِ اين
کارش عذري داشته باشد! و عذرِ خدا برایِ من، برقراریِ عدالت بود. او بايد تا
ژرفنایِ هستیِ ما ـ ’وجدانِ‘ ما ـ را میديد تا بتواند داوری کند؛ داوریِ درست، با
«درايت و انصاف»، و بی «ردایِ شومِ قاضيان»!
باری، من در آن لحظهیِ
تعيينکننده درست معنایِ فاجعه را درک نکردم، و خدایِ من تا مدتها هيچ نشانهاي
را از بيماریِ کهنِ خود بروز نداد. نهساله که بودم، به طورِ منظم نماز میخواندم.
با پايانِ دورانِ
کودکیام، خدا ناپديد شد. نه اينکه منکرش شده باشم، يا حتا به وجودش شک کرده
باشم؛ تنها فراموشاش کرده بودم ـ همين! دغدغههایِ من در آن دوره چيزهایِ ديگري
بود. داشتم بزرگ میشدم و اين بزرگی با آرزوهایِ بزرگ و آيندهیِ بزرگ درآميخته
بود. میخواستم فيزيکدان شوم، و جهان را بهتر بشناسم. خالقِ آن به من ربطي نداشت:
چيزي بود، مربوط به دورانِ کودکیام؛ يک هستیِ روشن و غيرِ قابلِ انکار، و يک ﻣﺴﺌﻠﻪیِ
تمامشده بود: شايد برایِ همين بود که کم‑کم نماز خواندن را از ياد بردم.
اما زمانِ درازي لازم
بود تا غيبتِ اين خدا را دريابم، و به جست‑و‑جویِ آن برآيم. در غيابِ آن خدایِ
هميشگی، من خدایِ ديگري برایِ خودم پرداختم، خدايي که از عرفانِ مولوی میآمد.
خدايي که ديگر ناظر و عادل نبود: خدايي ديگر بود که دنيایِ پرشورِ مرا در
يک دورهیِ کوتاهِ يکساله شکل داد. اما اين خدا عمرِ کوتاهي داشت، شايد به اندازهیِ
همان يک سال، و من بارِ ديگر بیخدا شدم ـ و اين بیخدايی، اينبار، چهبسا پیآمدِ
ناگزيرِ ’آوارگیِ‘ من بود.
□
اين روزها ديگر بود يا
نبودِ خدا ـ در مقامِ ’خالق‘ ـ برايم اهميتِ چنداني ندارد. به باورِ من، اين چيزي
ست که نمیتوان دربارهاش سخن گفت، و بنابراين، به پيروی از ويتگنشتاين، بايد
دربارهاش سکوت کرد (شايد برایِ همين بود که برگمان پس از سهگانهیِ سکوتاش،
يکباره ’ﻣﺴﺌﻠﻪیِ خدا‘ را ـ حلنشده ـ رها کرد). اما انگارهیِ خدا، در مقامِ يک
عنصرِ اساسیِ دنيایِ کودکیِ من، ـ خوشبختانه يا بدبختانه ـ اثرِ خودش را برایِ
هميشه بر من نهاده است: گفتم «خدا»، و مرادم امرِ يکهاي ست که قبایِ ژندهات را
در اين شبِ تيره به او بياويزی.
يکي از سرگرمیهایِ بیرحمانهیِ من در اواخرِ دورهیِ کودکی، يعنی نه/دهسالگی، آزاردادنِ مورچهها بود: سينیِ بزرگي را پر از آب میکردم، لگوهایِ عهدِ عتيقام را ـ همچون صخرههايي که در ميانهیِ دريا سَر برآورده اند ـ در آن میچيدم، و مورچهاي را بر ستيغِ يکي از اين صخرهها ـ که البته از ’کانال‘هايي نيز با يکديگر مرتبط شده بودند ـ مینهادم. مورچهیِ سرگشته از اين سو به آن سو میرفت، و نمیدانست که گرداگردش «دريایِ مه» است و «سکوتِ مرگ»، و هيچ راهِ برونرفتي ندارد، مگر آنکه خود را هامونوار به دريا بيفکند! من، مازوخيستِ تمامعيار، در روزهايي که با دنبالکردنِ مسيرِ آن مورچهیِ آواره خودم را سرگرم میکردم، هرگز گمان نمیکردم که با آزاردادنِ او خودم را آزار میدهم، و نمیدانستم که من، با اين بازیِ بچهگانه، نمايشِ حال‑و‑روزِ ده سالِ بعد خودم را کارگردانی میکنم— من، آوارهیِ ابدی بر فرازِ دريایِ مه.
پيکرم، به لرزه افتاده ای؟ اگر میدانستی که تو را به کجا میبرم، بيشتر میلرزيدی!
يک سردارِ ارتشِ لويیِ چهاردهم
به دورههايي میانديشم که فکرِ خودکشی وجودِ مرا تسخير کرده است، و درمیيابم، که در هيچکدامِ آنها نتوانسته ام ـ حتا برایِ لحظهاي، ـ بر هراسِ بیپايانام نسبت به مرگِ خودخواسته چيره شوم. اين هراسي ست که همهیِ بيهودگی و تهیِ ترسناکِ زندگی در برابرِ آن رنگ میبازد.
اما هراسِ من، هرگز، از خودِ مرگ، و حتا خودِ مرگِ خودخواسته نبوده است. من، هرگز، نه از آن يک لحظه دردِ شديد ترسيده ام، و نه از بعدِ آن (اگر اساساً «بعد»ي در کار باشد). بديهی ست که حال‑و‑روزِ آدم بايد مزخرفتر از آن باشد که از اين دو بهراسد، آنگاه که واقعاً چنين ارادهاي در وجودِ او سنگينی کند. هراسِ من هماره از وضعيتِ دنيایِ دور‑و‑برِ خودم بوده است، آن هنگام که ديگر در آن نيستم. هراسِ من از مجلسِ عزايي ست که دوستانام در آن حضور دارند، از گريهها و جيغ‑و‑دادها و شيوَنها و لباسهایِ سياه، و آدمهایِ آشنایِ مزخرفي که بايد مرگِ مرا به مادرم تسليت بگويند.
اصلاً خودِ اينکه من از حال‑و‑روزِ دنيايي بهراسم که خودم ديگر ـ دستِکم ـ در آن حضور ندارم، امرِ خندهآوري ست که هرگز نتوانسته ام معنايش را بهدرستی دريابم. شايد مثلاً از اندوه و سوگواریِ مادرم يا خواهرم میترسيده ام؟ شايد، اما من هيچگاه اينچنين ’فداکار‘ نبوده ام!
اما فرض کنيم که چنين توضيحي درست باشد. حتا با يک نگاهِ اخلاقگرايانه، تحملِ يک وضعيتِ دردناک، بهخاطرِ آسودگیِ چند نفرِ ديگر چه مبنايي تواند داشت؟ وضعيتي که ادامهيافتناش، و هر لحظهاش، میتواند خيانتي بزرگ باشد؛ خيانت به گذشته، خيانت به نفس، خيانت به معنایِ زندگیات، خيانت به «اشتياقِ بزرگ»ات، و خيانت به همهیِ ايدههايي که زماني در سر میپروراندی— وضعيتي که شايد صدها مرتبه دردآورتر از وضعيتِ احتمالیِ آن چند نفرِ ديگر باشد.
□
نيچه در فراسویِ نيک و بد مینويسد: «فکرِ خودکشی آرامبخشي قوی ست: با آن چه شبهایِ بد را که به خوبی میتوان گذراند». اين گزارهاي ست که دستِکم دربارهیِ من، هرگز صادق نبوده است: هميشه با اين فکر، تنها بر ملال و وحشتام افزوده ام...
بچه که بودم، تا مدتها فکر میکردم که دختر ام! درست نمیدانم که اين تصورِ عجيب چهگونه در ذهنِ من شکل گرفته بود، اما لحظهیِ ’پسر شدن‘ام را اينگونه بهياد میآورم: موهايم به طرزِ وحشتناکي بلند شده، و مردِ ناشناسي بهزور کوتاهِشان میکند. من احساس میکنم که هستیِ فروشوندهاي در من هست، که دوستاش دارم، و از نابودیاش میهراسم، و اکنون، همين هستی، جلویِ دو چشمِ گريانِ من دارد «دود میشود و به هوا میرود»!
امروز، اين هستیِ فروشونده، گاه شکلِ مبهمي به خود میگيرد، و با يک رؤيایِ تقريباً ’دميانی‘ درهم میآميزد: او مادر، معشوقه، جادوگرِ زشتروی، پریِ نجاتبخشِ درياها، و ’همزادِ مؤنثِ‘ من است!
و من آن روزِ عجيب را به نحوي مبهم به خاطر سپرده ام، شايد از آنرو که اين تصويرِ تکاندهنده از تغييرِ جنسيت تا مدتها مرا آزار میداد: احساسِ تبديل شدن به چيزي که نيستم، و احساسِ تبديلشدن به چيزي که ديگران میخواهند، يک شیءِ مکانيکی، ساختگی و سرِهمبندیشده که اجزايش تناسبِ چنداني با يکديگر ندارند! اين تصوراتِ مبهم را يک هراسِ ديگر نيز همراهی میکرد، هراسِ ازکفرفتنِ خانه و بیگناهی. نکتهیِ اساسی، برایِ من، اين است که من در اينجا دو يا سه سال دارم، و شايد هم کمتر.
احساسِ مبهمِ نابودی و بَربادرفتگی در همان لحظهیِ احمقانه در من شکل میبندد. برایِ هميشه.
يکي از روزهایِ آغازينِ سالِ اولِ دبستان. زنگِ مدرسه به صدا درآمده. مديرِ مدرسه بچههايي که از قانون تخطی میکنند را کنارِ ديوار به صف میکشد، و مجازاتِشان میکند. يکي از اين قانونها اين است که، هيچ ’بچه‘اي حق ندارد (بعد از مدرسه) راهاش را بگيرد و برود.
سرويسِ من و دوستانام نيامده، و ما تصميم میگيريم که راهِ خودِمان را بگيريم و برويم! هنوز چند قدمي از مدرسه دور نشده ايم، که حسِ غريبي تمامِ وجودم را فرامیگيرد: حسي که تا آن لحظه هرگز تجربهاش نکرده ام، و به آن ’احساسِ گناه‘ میگويند— اين کار، کارِ ’بد‘ي ست و چهبسا دستِکمي از يک جنايت هم نداشته باشد! تک‑و‑تنها به سمتِ مدرسه برمیگردم، و مدير را در چندقدمیِ خود میبينم. با يقيني که به درستیِ کارِ خود دارم، به طرفاش میروم و میدانم که مجازاتي در کار نخواهد بود: مجازات از آنِ کساني ست که مرتکبِ جنايتاي میشوند (مانندِ دوستانام). در اين انديشهها فرو رفته ام، که مديرِ مدرسه سيلیِ محکمي به صورتام میزند.
٢
درست نمیدانم که دوچرخهسواری را کِی ياد گرفتم. اين را هم نمیدانم که اين خاطره مربوط به قبل يا بعد از خاطرهیِ قبلی ست. تنها به ياد میآورم، که يکي از پسرهایِ محله عهدهدارِ ’آموزشِ‘ من شده بود. سوارِ دوچرخهیِ کوچکام شده بودم، و او به من اولين درسِ دوچرخهسواری را میداد: «در يک خطِ مستقيم حرکت کن، و از کج‑و‑راست رفتن بپرهيز»! اين درسِ ناآشنايي نبود، و خودم آن را از خيلی قبلتر بلد بودم— ديده بودم که ديگران هم هنگامِ نماز چيزي شبيهِ آن را میگويند: «اهدِنا الصِراط المستقيم». میدانستم که نبايد به وسوسههایِ شيطانی تن داد و اينوَر و آنوَر رفت، که بايد مستقيماً به جايي رفت که ديگران گفته اند، که راهِ درست و طريقِ رستگاری همين است: راهِ مستقيم!
شروع به رکابزدن میکنم. کم‑کم به ماشيني میرسم که صاحباش آن را درست روبهرویِ من پارک کرده، و برایِ يک لحظه ترسِ عجيبي به من دست میدهد؛ اما با اطمينان و آرامش ـ بی آنکه مسيرم را عوض کنم ـ به طرفِ مانعِ روبهرويم میروم، و به نتيجهیِ کارِ خودم ايمان دارم: نيکبختی از آنِ کساني ست که مسيرِ درست را انتخاب میکنند، و مسيرِ درست يعنی مسيرِ مستقيم! (شايد اين تصور مسخره به نظر آيد، اما در آن لحظه من واقعاً منتظرِ معجزهاي بودم، که آن مانع را از ميان بردارد)— يک بارِ ديگر در اين انديشهها فرو رفته ام، که دوچرخهام به مانعِ روبرو برخورد میکند، و من به زمين میافتم.
□
ما از کودکی با اين باور بزرگ میشويم که نيکی همان نيکبختی ست. به ما میآموزند که دنيا جایِ خوبي ست، زيرا از يک ’نظمِ اخلاقی‘ پيروی میکند و يک وجودِ مهربان و عادل بر آن حکم میراند: «دنيا دارِ مکافات است»، و ما اين را همچنين از داستانها و کارتونها و سريالهایِ تلويزيونی (نمونهیِ اخيرش: سريالِ زيرِ تيغ!) ياد گرفته ايم. پندارِ ما اين است، که مکافات هميشه نتيجهیِ جنايت است، و جنايت هميشه مکافات را به دنبال دارد. اما بزرگ میشويم، و رويارویِ واقعيتي قرار میگيريم، که هرگز انتظارش را نداريم، و از آن شگفتزده و اندوهگين و چهبسا بدبين میشويم. اين اندوه و شگفتی و بدبينی رویِ ديگرِ همان خوشبينیِ بلاهتباري ست، که با آن رشد کرده ايم.
بیربطیِ جنايت و مکافات عنصرِ بنيادينِ همهیِ تراژدیهایِ يونانِ باستان است: اديپ هرگز گناهکار نيست، و تنها تقديري کور و بیرحم بر هستیِ او حکم میراند. او در پايان ـ با همهیِ ستيزهاش با اين سرنوشتِ اهريمنی ـ پدرش را میکُشد و با مادرش ازدواج میکند. اين مکافات نتيجهیِ هيچ جنايتي نيست، و يونانیها اين را میدانستند!
□
و من به اين میانديشم، که کاش در کنارِ همهیِ آن «قصههایِ شاد و شيرينِ» قديمی، چيزي در رديفِ اين را هم برایِمان تعريف میکردند، تا من از آن سيلیِ احمقانه شگفتزده نشوم، و به زمين نيفتم...
کابوسِ غريبي هست که
هرگز از يادش نمیبرم، و تا چهار/پنج سالِ پيش خود را در خوابهايم تکرار میکرد—
درست نمیتوانم توصيفاش کنم (حتا برایِ خودم)، ولی احساسام را بهروشنی به خاطر
میآورم: احساس میکردم، که وجودم متکثر و هزارپاره شده، و اين پارهها بزرگ و
بزرگتر میشوند، و با تقسيم و فروپاشی خود را گسترش میدهند، تا کرانِ بیکرانِ
دنيا! تا بدانجا که، جز اين پارههایِ تهوعآورِ در حالِ تکثير (و بیراه نيست،
اگر بگويم ’توليدِ مثل‘) چيزي را حس نمیکردم. اين کابوسِ کهنه و مکرر، برایِ من،
آميزهاي از اشک و تهوع و زشتی و کثافت، و مهمتر و آزاردهندهتر از همه، گونهاي
’کرختیِ‘ هراسآور بود.
اين کابوس ـ از همان
دورانِ کودکی ـ در جانِ من به گونهاي مبهم با دو چيز پيوند خورده است: يکی احساسِ
بزرگ شدن و ترک گفتنِ ’کودکی‘ و ’خانه‘ و همهیِ چيزهایِ خوبِ ديگر، و دو
ديگر، ’بچه به دنيا آوردن‘ و هر چيزي که با مقولهیِ تکثير همپيوند و همراه است،
از جمله خواهشِ جنسی (که من در همان کودکی، مانندِ اميل سينکلرِ دميان و
خيلیهایِ ديگر، حضورِ چنين چيزي را به نحوي مبهم در دور‑و‑برِ خودم ـ مثلِ يک
دنيایِ ’دوم‘ ـ حس میکردم). اين پيوندِ غريب، تصويرِ ذهنیِ هراسآورِ من از اين
دو را برایِ هميشه شکل داده است.
سالها ست که ديگر اين
کابوس در خوابهايم به سراغام نمیآيد، اما روز و شب آن را میزيَم! اين احساسِ
مبهم دربارهیِ پيوندِ ميانِ تکثير و فروپاشی همهیِ دنيایِ واقعیِ مرا ويران
کرده است؛ و من، امروز، بيهوده تقلا میکنم (يا دست‑و‑پا میزنم) که با
درآويختن به دنياهایِ خيالی آن کابوسِ لعنتی را فراموش کنم...
پینوشت. پس از نوشتنِ
جملههایِ بالا، بهيادِ بخشهايي از مقالهیِ «قرابتهایِ توليدِ مثل و مرگِ» ژرژ
باتای افتادم، که با محتوایِ کابوسِ من و اين پيوندِ تهوعآورِ ميانِ تکثير (غريزهیِ
زندگی) و فروپاشی (غريزهیِ مرگ) بیربط نيست، و حتا میتواند آن را تفسير کند.
باتای مینويسد: «زندگی همواره محصولي ست از تجزيه و تلاشیِ زندگی. زندگی نخست
وامدارِ مرگ است که محو و ناپديد میشود، سپس به فسادي که از پیِ مرگ میآيد،
فسادي که مادهیِ ضروری برایِ ظهورِ بیوقفهیِ موجوداتِ جديد را به چرخهیِ
تغييرِ حيات بازپس میفرستد». و در ادامه: «هراس و دهشتي که ما از تصور کردنِ يک
جسد حس میکنيم، شبيه به احساسي ست که ما نسبت به مدفوعِ انسان داريم. آنچه اين
تداعی را ناگزير و الزامآور میسازد، همان انزجاري ست که ما در ابعادِ گوناگونِ
حسانيتي که نامِ وقيح بر آن مینهيم، با آن روبهرو ييم. مجاریِ جنسي همان گندآبروهایِ
بدن اند». در واقع باتای با يکی دانستنِ احساسِ ناشی از مواجهه با ’جسد‘
و ’گندآب‘، و يادآوریِ اينکه اندامهایِ زادآوری همان گندآبروهایِ بدن
اند، میخواهد ايدهاش را پيرامونِ همپيوندیِ زادآوری و مرگ توضيح دهد.
به عکسِ دوسالگیام نگاه میکنم، و میکوشم تا آن را برایِ
خودم توصيف کنم: موهایِ پريشان، تیشِرتي که يقهیِ گشادِ آن به طرزي نامناسب تا
انتهایِ شانهیِ راستام لغزيده است، چهرهیِ درهم، دو باريکهیِ موازیِ اشک که از
«دو چشمِ مضطربِ ترسان» بر رویِ گونههايم جاری شده اند، و دستي که مرا ـ از پشت
ـ بر رویِ صندلی نگاه داشته است.
□
هنرهایِ ساکن ـ يعنی هنرهايي که در زمان جريان ندارند
(مانندِ نقاشی، مجسمه و معماری) ـ همگی يک ويژگیِ مشترک دارند: آنها گسستي در
تجربهیِ روزمرهیِمان پديد میآورند، و در ميانِ آنها، عکس، به دليلِ ارتباطِ
گريزناپذيرش با همين تجربهیِ روزمره، شگفتترين است.
تأثيرِ غريبِ عکسي از سالهایِ دور، از اينجا
میآيد: عکس، به نحوي ناسازوار، ما را به امرِ واقعی ارجاع میدهد، و همزمان
ما را از آن دور میکند. در اينجا گويی قاعده و عليتي در کار نيست، همه چيز به
طورِ تصادفی کنارِ هم قرار گرفته است، و «بختِ کور»ي هستیِ تکرارنشدنیِ ما را شکل
داده است. عکس اين لحظهیِ تصادفی را برایِ هميشه جاودانه کرده است.
اما تجربهیِ واقعیِ ما جز اين بوده است. آن
لحظه، لحظهاي بوده در کنارِ همهیِ لحظههایِ ديگر، و ما اين توالیِ لحظهها را
از رهگذرِ صورتهایِ مکان و زمان و عليت درک کرده ايم. اما عکس، ناگهان، درکِ
ديگري از آن لحظه را به ما منتقل میکند، و با نمايشِ عريانِ عنصرِ تصادفیِ چيزها
يک وهمِ کهن را درهم میشکند.
اهميتِ عکس در اينجا ست، که به ما میآموزاند،
که تصادفی بودنِ چيزها، و تکرارناپذيریِشان آنها را جاودانه میکند. برخلافِ فيلم،
که در آن پيش از هر چيز، ناپايداریِ چيزها ست که به چشم میآيد: فيلم ادراکِ مبتنی
بر عليت را به کار میگيرد، و همزمان اين قاعدهمندی را مسخره میکند، و به
يادِمان میآورد، که «هر آنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود»!
□
يک بارِ ديگر به عکسِ دوسالگیام خيره میشوم، و به اين میانديشم،
که در آن لحظهیِ ناپايدارِ ابدی، همه چيز میتوانست به گونهاي ديگر رخ
دهد.
کيفام را باز میکنم،
کاستي را از دروناش بيرون میآورم، آن را در ضبطِصوتِ کوچکام میگذارم، کنارِ
پنجرهیِ اتاقام میايستم، و برایِ نخستين بار، به قطعهاي از شوپن گوش میکنم: نکتورن
در سیبملمينور، اپوس ۹، شمارهیِ ۱.
□
دومين جلسهیِ کلاسِ
ويولونِ من است. يک ربع، زود رسيده ام، و (از آنجا که استادِ شصت/هفتادسالهام
آدمِ جدیِ وقتشناسي ست،) در کوچهاي قدم میزنم. به شوپن میانديشم، و هنوز،
ميانِ پيانو و ويولون مردد ام.
رویِ يکي از نيمکتهایِ
خلوتترين و دستنخوردهترينِ بخشِ کوهسنگی، نشسته ام، و جملههایِ پايانیِ نوازندهیِ
شاعر: زندگانیِ شوپن (’هديه‘یِ تولدم) را میخوانم: «کجا ست، آن کسي
که چنگِ روحِ ما را بنوازد». روزهایِ آخرِ شهريور است و نسيمِ ملايمي روحام را مینوازد.
با وجودِ سردردِ هميشگیام ـ که ديگر، پس از نزديکِ سه سال، به آن عادت کرده ام ـ
و همهیِ «دلهرههایِ مبهمِ» آن سالها، خوش ام.
مدادي را از کيفام
بيرون میآورم، و در آخرين صفحهیِ کتاب، تاريخِ آن روز را يادداشت میکنم.
با يکي از دوستانام،
در راهِ بازگشت به خانه ايم. او واردِ يک کتابفروشی میشود، و با کتابِ کمحجمي
در دست، بيرون میآيد: هايکوهایِ ايرانی.
يکی/دو روزِ بعد، يکي
از هايکوهایِ کتاب را (شايد پشتِ تلفن) برايم میخواند.
تو و پيانو،
با هم نشسته ايد
جهان زيبا ست و شوپن...
کتاب را از او میگيرم،
و اين هايکو را بر صفحهیِ اولِ نوازندهیِ شاعر مینويسم.
دوستام میرود، و
«سالِ بد» میآيد.
«تو آشنا يی به چشمِ
دلام».
به خانه که میرسم، يک
بارِ ديگر، به تکچهرهیِ جينِورا دِبنچی خيره میشوم.
در اتاقِ تاريک،
موومانِ ميانیِ کنسرتو در فامينورِ شوپن را گوش میکنم. به يادِ کنستانس
گلادکوفسکا میافتم، و «نگاهام تَر میشود».
او را شارلوت و
ﺑﺌﺎتريس مینامم. نوازندهیِ شاعر را برمیدارم، و دوباره آن هايکو
را با خودم تکرار میکنم. به هلندیِ سرگردان فکر میکنم، و با يقيني که به
اين اعجاز دارم، سالهایِ سرگردانیام را برایِ خودم معنا میکنم:
«سالِ بد رفت و من زنده شدم / تو لبخند زدی و من برخاستم».
□
رویِ صندلی نشسته ام و
به قطعهاي از شوپن گوش میکنم: مازورکا در سلمينور، اپوس ۲۴، شمارهیِ ۱.
او به من لبخندِ بیمعنايي میزند، و يک بارِ ديگر، واقعيت، با وقاحتِ
تمام، رؤيایِ مرا نابود میکند.
نخستين دلبستگی ـ يا به تعبيري ’عشقِ اولِ‘ ـ من در موسيقیِ غربی بتهوون بود. روزهایِ آغازينِ سالِ سومِ دبيرستان را به خاطر میآورم، هنگامي که پس از زنگِ پايانِ مدرسه با شورِ فراوان راهیِ نوارخانهیِ جهادِ دانشگاهی میشدم تا اجراهایِ آثارِ ديگرِ او را به امانت بگيرم. هنوز هم نمیتوانم خود را از سلطهیِ او رها کنم. اما امروز، رابطهیِ من با او سویِ ديگري نيز پيدا کرده است: شيفتگیِ من، اکنون، آميخته با هراسي مبهم است. احساسِ من اين است، که بتهوون در گسترش و ژرفا بخشيدن به همهیِ آنچه ـ خوب يا بد ـ به سرنوشتِ چهار/پنج سالِ اخيرِ من شکل داده، بيشترين تأثير را داشته است. بتهوون، با ستيزهجويیِ هميشگیاش با سرنوشت، با بدويتاش، با بدبينیِ دوسويهاش، و با روحِ سهمناکِ اهريمنیاش، اکنون به نمادِ تمامعيارِ دورهاي پايانيافته از زندگیِ من تبديل شده است— دورهاي پرشور و سرشار از ’اشتياقِ بزرگ‘، اما آميخته با شک، بدبينی نسبت به خودم و ديگران، توهمِ حضورِ هميشگیِ جبري بيرونی که میخواهد تقديرِ هراسآورِ مرا برایِ هميشه رَقَم بزند (اين هراسي بود که بر بخشِ کوتاهي از دورانِ کودکیام نيز سايه افکنده بود)، دو‑پارگیِ روحی (بهشيوهیِ گرگِ بيابان)، و ـ مهمتر از همه ـ خود‑بيمارپنداریِ غريبي، که بر سراسرِ وجودم سنگينی میکرد، و «مثلِ سايهیِ غمگينِ سرنوشت، از آنپس، ردِپايم را تعقيب کرد». اين توهمِ بيماری (يا بهتر است بگويم، توهمِ يک بيماریِ ناشناخته که ديگر حتا نمیتوانم با واژهها آن را برایِ خودم نيز توصيف کنم) که همراه با سردردهایِ شديدِ بیوقفه بود و دقيقاً در يک لحظهیِ خاص (آن لحظه را هنوز در خاطر دارم) در اواخرِ پاييز يا اوايلِ زمستانِ ٨۰ (درست يادم نيست) به نحوي مبهم بر من فرود آمد (و من تا پنج/شش ماه میکوشيدم که ناديدهاش انگارم)، مرا بر آن میداشت، که يکسره به ’شفا‘ و ’فراموشی‘ بينديشم، به ’نيمروزِ بزرگ‘، به لحظهاي که من «فرارویِ درازترين آوارگیِ خويش بايستم»، و آنگاه همه چيز ـ به نيرویِ غريبِ يک ’معجزه‘ ـ تمام شود. بتهوون، با پيروزیِ هميشگیاش بر سرنوشتِ اهريمنی، حتا در شکل دادن به اين اميدِ بيهودهیِ من هم بيشترين تأثير را داشت.
زندگیِ آن زمانِ من، با آن ستيزهیِ روحیِ بیپايانام با جبرِ هراسآوري که بر خود حس میکردم، همچون دومينورِ موومانِ نخستِ سمفونیِ پنجم بود، که پيش از رسيدن به نوایِ پيروزیِ موومانِ چهارم در دوماژور، در ميانهیِ سمفونی، ناگهان با نوايي گوشخراش و مبتذل از هم گسيخت— و اين، آغازِ زندگیِ ملالآورِ من در دو/سه سالِ اخير بود.
۲
سمفونیِ نهم تا مدتها برايم مهمترين اثرِ بتهوون بود: هرگز نه اهريمن را اينچنين قدرتمند ديده بودم (حتا در آپاسيوناتا و سمفونیِ پنجم)، و نه ايمان به پيروزی بر آن و فرارسيدنِ ’نيمروز‘ را. هنوز نخستين تجربهیِ شنيدنِ آن را (در پاييز يا اوايلِ زمستانِ ٨۱) به ياد میآورم، و نيز، نخستين تجربهیِ ديدنِ ويديویِ اجرایِ ارکسترِ فيلارمونيکِ برلين از آن زيرِ دستانِ هربرت فون کارايان، که دوستي آن را به من هديه داده بود. اينها، همه، همزمان بود با کوششِ دوماههیِ فشردهیِ من برایِ يادگيریِ زبانِ آلمانی، که همچون همهیِ کارهایِ ديگرم ناتمام ماند.
۳
بتهوون نخستين موسيقیسُرايي بود که آواز را واردِ سمفونی کرد. او پيشتر اين ايده را _ احتمالاً در مقامِ يک ’آزمون‘ ـ در کُرالفانتزیاش برایِ پيانو و ارکستر بهکار بسته بود، اما سمفونیِ نهم ـ از اين چشمانداز ـ بيشترين تأثير را در آيندگان داشت. او برایِ بخشِ کُرالِ موومانِ چهارم، چکامهیِ شادمانیِ شيلر را در نظر گرفت، که از قديم، دلبستگیِ ويژهاي به آن داشت.
۴
چکامهیِ شادمانی کم‑کم به نمادي از رؤيایِ من دربارهیِ ’سپيدهدمانِ‘ زندگیام تبديل شد (سپيدهدماني که هرگز فرا نرسيد)؛ و من، با دانشِ بسيار ناچيزي که در زبانِ آلماني برایِ خودم دست‑و‑پا کرده بودم، (گرچه بهقولِ داريوشِ آشوری «در خورَندم نبود»!،) آن را ـ بر اساسِ روايتِ بتهوون در سمفونیِ نهم ـ به فارسی برگرداندم (و البته هيچ ادعايي دربارهیِ ارزشِ ادبی يا درستیِ ترجمهیِ آن نداشته و ندارم). متنِ اين ترجمه را در زير آورده ام؛ اما پيش از آن میخواهم جملهیِ پايانیِ مقدمهیِ کوتاهي که بر آن نوشته بودم را مرور کنم: «آن را بخوانيد، در اين انديشه که نورِ اميدي در جان نشاند— همين و بس!».
□
چکامهیِ شادمانی
فريدريش فون شيلر
به روايتِ لودويک وان بتهوون
شادی،
درخششِ زيبایِ ايزدی،
دخترِ بهشتی!
ما، مستِ آتش، به محرابِ پرشکوهات پای مینهيم.
افسونِ تو میپيوندد، دگربار،
آنچه را که روزگار، سخت از هم پاشيده بود.
آدميان برادر اند،
همه،
آنگاه که بالهایِ مهربانِ تو [بر آنان] سايه افکند.
میخواهم
از اين پس بخشهايي از زندگیام را ـ از طريقِ مرورِ نوشتهها و يادگارهایِ
’ديروز‘ ـ برایِ خودم روايت کنم، و اين روايت را از آنرو در اينجا میگذارم، که
به کارکردِ خودکاوانهیِ اين ’اعترافات‘ اميد بسته ام!
تنها
ويژگیِ پايدارِ من ـ که بهويژه در اين روزگارِ ’کهنسالی‘ (!) فراوان مايهیِ
خشنودیِ من است ـ کوششي ست که در جمعآوریِ يادگارهایِ دورههایِ گوناگونِ هستیام
ـ از سه/چهارسالگی تا الآن ـ از خود نشان داده ام. آنچه در پی میآورم نيز، يکي
از همين ’يادگار‘ها ست: متني ست که در ’عنفوانِ جوانی‘ (!) نوشته ام، و تنها شعري
ست که در اين بيست سال به رویِ کاغذ آورده ام— البته اگر بتوان آن را اساساً ’شعر‘
ناميد. تاريخِ پایِ روايتِ نخستِ اين نوشته (زيرا آن را در همان زمان سه بار
بازنويسی کردم!) ٢٣/۸/۸۱ است، و متنِ زير نيز بايد متعلق به يکی/دو هفته پس از اين
تاريخ باشد؛ و تا جايي که بهخاطر دارم، آن را در همان روزها به دو تن از دوستانام
دادم که بخوانند.
باری،
من اين متن را (همچون همهیِ آنچه شايد از اينپس از ’روزگارِ قديم‘ در اينجا
بگذارم) بیهيچ ـ بهقولِ دوستي ـ «شرمساری از گذشته» و ـ با همهیِ سُستی و بیمايگیاش
ـ بدونِ دستکاری (بهاستثنایِ يکی/دو تکه) در اينجا میگذارم، زيرا جدایِ از
شيفتگیِ من نسبت به نيچه و سپيدهدمان و نوستالژیِ يونانِ باستان (!) و
آوارگیِ دردناک و انتظارِ بيهودهام برایِ فرارسيدنِ روز‑و‑روزگاري نو،
همهیِ ويژگیهایِ يک دورهیِ سهساله را يکجا در خود دارد.
□
ديوانه
به
فريدريش ويلهلم نيچه،
آنکه
قربانیِ عادتهایِ عصرِ خويش شد.
۱
«وای
بر ما! درود بر ما! بادِ گدازنده میوَزَد...»
آنکه
آينده را چنين سُرود،
گوشهنشينِ
گُندآوري که آهنگِ سُرايشِ سهمناکاش،
گوشِ
گَندهیِ گيتی را گران آمد،
پيامبر
نبود.
۲
جهان
در سراشيبیِ سقوط پيش میرود
پلها
ويرانههایِ
کهن اند.
صدايي
به گوش میرسد
ـ
پس آن را که گوشي هست، بشنود! ـ
«هيچ
نفهميديم، حضرتِ آقا!
پس،
از نو...»
۳
صدايي
به گوش میرسد
از
مردمِ چهار هزاره پيشتر
از
زمانهایِ دورِ دور
از
جزيرهاي که مردمِ آن در ميانهیِ يخ میزيند
از
خورشيدي که هرگز غروب نمیکند
از
شرابي که هميشه حاضر است
از
رقصي که هميشه برپا
از
مردمي که میگويند:
«اين
تقديرِ ما ست،
و
ما شادانترين ايم»
از
مردمي که سرود میگويند
و
سرود میخوانند
و
با سرودن میخندند
و
با خنديدن میگريند
و
با گريستن زمزمه میکنند:
«بودي
نيست!
در
رودخانه دو بار پای نتوان گذارد...»
۴
چهارصد
و اندي سال
پيش
از آنکه بیچارهترينِ مردمان
تاجِ
خار بر سر نهد
و
همنشينِ دزدان شود
ـ
«خدایِ من! چرا مرا واگذشته ای!» ـ
مردي
در آتن میزيست
مردي
که سرش طاس بود
و
صورتاش پهن بود
و
چشماني سرد و بیحرکت داشت
کُشتیگيري،
که
پشتِ جوانها را به خاک میرساند
مردي
که بر عصرِ شادیهایِ غمناک خنده میزد
مردي
که میگفت:
«خود
را بشناس»
و
خود را نشناخت!—
۵
آنکه
خود را ’دجال‘ ناميد
دروغ
میگفت
و
تو دروغ میگفتی
و
«شاعران، بسيار دروغ میگويند»—
نه!
تو
دجال نبودی
تو
مسيح بودی
و
جهاني تو را به صليب کشيد!
۶
جهانِ
ما،
اجتماعِ
پستِ مورچگانِ در زمينِ ماسههایِ خُردِ روان درهمخزيده—