۸۶/۶/۴
آه، خداوندا! يک بار، و برایِ يک روز، شادمانیِ ناب را به من بنما. مدتها ست که انعکاسِ ژرفِ شادمانیِ واقعی با من بيگانه بوده است. آخر کِی وقتاش میرسد؟ کِی میتوانم بارِ ديگر انعکاسِ مقدسِ شادمانی را در معبدِ طبيعت و انسان احساس کنم؟ هرگز؟
آوَخ که اين بسيار بیرحمانه است!
اينها جملههایِ من نيست؛ جملههايي ست که بتهوون هنگامِ بازگشتاش از هايليگنشتات به وصيتنامهیِ مشهورش افزود. جايي که او همهیِ اميدش را به آن بسته بود، و اکنون نوميدانه آن را ترک میگفت.
□
دارم به اين میانديشم که اين «شادمانی» چهگونه چيزي تواند بود. اين واژه آنچنان برايم توخالی و بیمعنا ست که حتا نمیتوانم باور کنم که ديگراني هستند که دارند آن را در همين لحظهیِ ملالانگيز تجربه میکنند.
در ميانهیِ تقلايي بيهوده برایِ فهمِ معنایِ شادمانی ام، و احساس میکنم که تفسيرِ شوپنهاوﺋﺮ از ملال ـ اگر درست فهميده باشم ـ دربرگيرندهیِ يک خطایِ اساسی ست. او ملال را پیآمدِ ارضایِ خواهشها میدانست، و رنج را پیآمدِ وجودِ خواهشها، و از اينرو، زندگیِ بشر را ميانِ اين دو قطبِ ناهمساز در نوسان میديد. اما ارضایِ خواهشها مرگِشان را در پی خواهد داشت، و اين چيزي ست که در نگاهِ او ناممکن است. پس اين ملال ـ که مدتها ست به عنصرِ بنيادیِ لحظههایِ من تبديل شده ـ چهگونه میتواند در کار باشد؟!
چنين به نظرم میرسد که ملال پیآمدِ ارضایِ خواهشها نيست، بلکه پیآمدِ ناکامیِ خواهشهايي ست که از آگاهیِ ما بيرون رانده شده اند ـ خواهشهايي که ديگر هيچ احساس يا ادراک يا شعوري نسبت به آنها نداريم. ملالِ پس از کاميابی پیآمدِ کاميابی نيست، بلکه پیآمدِ حضورِ همچنان مداومِ آن خواهشِ کوري ست که ديگر نمیدانيم چی ست، اما برایِ ارضايش به هر دري میزنيم و ناکام میمانيم.
در اين چشمانداز، شادی و رنج نيز ديگر همچون قطبهایِ ناهمساز به نظر نخواهند آمد. اين دو همبستهیِ يکديگر اند، و در شور و اشتياق و پاسيونِ آدمی خود را نشان میدهند (دقت کنيد که واژهیِ «شور» همزمان بر رنج و شادمانی دلالت میکند) ـ پاسيوني که فرد آن را حس میکند، و اين احساس و ادراک همان چيزي ست که راه را بر ملالِ او میبندد.
و باز، چنين به نظرم میرسد که بايد حسابِ ’شادمانی‘ را از ’شادکامی‘ جدا کنيم. شادکامی، چنانکه از ناماش پيدا ست، در کاميابی و ارضایِ خواهشهایِ آگاهانه است که خود را نشان میدهد، و بنابراين چيزي ست در پيوندِ با ملالِ پس از آن. اما شادمانی، به بيانِ بالا، هرگز پیآمدِ پايانيافتگیِ رنج و انتظار نيست، و ربطي به کاميابی و ارضایِ خواهشها ندارد.
□
قرار است اتفاقي بيفتد؟ نمیدانم. فقط میدانم که تابستانِ من دارد تمام میشود و من دارم يک بارِ ديگر به يادِ بتهوون میافتم. همين.