تبليغاتX
آواره بر فرازِ دريایِ مه



۸۸/۸/۹


در اوجِ بی‌خيالی، وقتي که کلاس‌هایِ دانشگاه‌ات را دودَر می‌کنی، وقتي که در خانه می‌نشينی و اراجيفِ وبلاگی‌ات را سرِ هم می‌کنی، وقتي تنها دغدغه‌یِ اساسی‌ات خريدنِ کلاه‌هایِ ديگر به رنگ‌هایِ ديگر می‌شود، وقتي که ادایِ آدم‌هایِ خوش‌بخت را درمی‌آوری، وقتي که به هر چيزِ بامزه و بی‌مزه‌اي می‌خندی، ناگهان سايه‌یِ ترديدِ مبهمي بر سرت می‌گذرد و می‌لرزی. من به خودم می‌لرزم و تو ـ کسي چه می‌داند: شايد خريتِ محض است همه‌یِ اين زندگی.






۸۸/۸/۴

 

در بيست‌وسه‌سالگی، پس از اين تاريخِ درازِ پذيرشِ سلطه‌یِ ديگران بر تمامِ جنبه‌هایِ شخصیِ وجودم، به اين نقطه‌یِ اميدبخش رسيده ام که حس می‌کنم ديگر تعارفي با هيچ‌کس ندارم، که بده‌کارِ هيچ‌کس نيستم، که تعهدي به کسي نداده ام: ديگران اين را بفهمند يا نه، من از اين‌پس کارِ خودم را خواهم کرد.

 





۸۸/۷/۱۴

 

اين روزها فكر می‌كنم كه مادران و پدرانِ ما چيزهايي را كه بايد به ما می‌آموختند نياموختند و چيزهايي آموختند كه همه غلط از آب درآمدند. نسلِ ما تاوانِ حماقتِ نسلي را می‌پردازد كه از همان آغاز خشتِ هست‍یِ ما را كج نهاده است. هرچه‌قدر هم كه سعی كنی همه‌یِ مزخرفاتي كه در گذرِ سال‌هایِ كودكی و نوجوانی به زور در مغزت فرو كرده اند را بيرون بريزی، هرچه‌قدر هم كه بخواهی خودت را از لجنِ زندگیِ آنان و لجني كه برايت تدارك ديده اند بيرون بكشی و جورِ ديگری زندگی كنی باز می‌بينی كه شكست خورده ای ـ درست در جايي كه فكرش را هم نكرده ای.

بايد اميدوار بود.






۸۸/۶/۲۹

 

آدمی تا آن‌جا كه بی‌گناه است، هنوز نمی‌توان او را به عنوانِ روح تعريف كرد.

كی‌يركگور

 

اصلاً نمی‌خواهم برایِ كسي نسخه بپيچم. هر كس بايد راهِ خودش را بيابد. من هم از راهِ خودم حرف می‌زنم: ناسازگاریِ اصلیِ من با زندگیِ دين‌دارانه همين است. دين به ما اجازه‌یِ ولگردی نمی‌دهد. دين می‌خواهد هميشه ما را در نظم و روشنایِ «روز» نگه دارد. اين برایِ من كشنده است. من نيازمندِ «شب» ام ـ نيازمندِ آشوب، گناه، دوزخ، نقاب، رنج، اشك، تنهايی. دين نمی‌گذارد كه ما شب را تجربه كنيم. نگاهِ دينی از نگاهِ من نگاهِ فقيري ست. دين نمی‌تواند بفهمد كه ما وقتي گناه می‌كنيم در پیِ چه ايم؛ نمی‌تواند بفهمد كه شادی چه‌گونه خود را در لباسِ رنج پنهان می‌كند، كه بد چرا همان خوبِ الكن است. برخوردِ دين با شبِ درونِ ما سراسر از سرِ خشم و كينه است. هرگز نمی‌كوشد كه او را بفهمد. حتا به او مجالِ سخن گفتن هم نمی‌دهد. من اما نمی‌خواهم وجودم را از حسِ نفرت پر كنم و با شبِ درون‌ام بجنگم. نمی‌خواهم او را از خود برانم يا برنجانم. به او و تاريكی‌اش نياز دارم ـ او هم به من.

روز و شب، رنج و شادی، مرد و زن، نيك و بد، روح و تن، جبر و اختيار: من از اين دوگانه‌ها خسته ام. دوست دارم به نقطه‌یِ سومي برسم. هميشه فكر كرده ام كه بلندایِ بلندترين كوه را كسي درك می‌كند كه به عمقِ زمين فرو رفته باشد. زرتشتِ نيچه می‌گويد كه «انسان فراشدي ست و فروشدي». فراشدِ آدمی لحظه‌اي ست كه فروشدِ او به نهايتِ خودش می‌رسد. مسيرِ حركتِ او بر يك دايره است، درستِ مثلِ خورشيد، و آن‌چه دين‌داران نمی‌فهمند همين است: برایِ ما نور از دلِ شب زاده می‌شود. آن‌كه هميشه در روشنایِ روز می‌زيد هرگز نمی‌تواند در گرگ‌وميشِ صبح نفس بكشد. من نمی‌خواهم به هيچ قيمتي اين ساعتِ عجيب را از كف بدهم. همين.






۸۸/۶/۲۱

 

تابستان هم گذشت. برایِ من البته تابستاني در كار نبود. نه گرمايش را چشيدم و نه شلوغیِ عصرهایِ كوهِ سنگی‌اش را. دوستاني هم در كار نبودند يا اگر بودند برایِ من نبودند. خواهرم می‌گفت تابستانِ امسال زياد گرم نيست. باور كردم؟ شايد. يك شعرِ روسی می‌گويد: «تابستان هم گذشت/ انگار كه هيچ‌وقت نيامد/ در كنجِ گرمي نشسته ايم/ اما اين كم است».

تابستانِ عجيبي نبود اما تابستاني بود كه شبيهِ هيچ تابستانِ ديگري نبود. پنجِ تير بود روزي كه تصميم گرفتم اين تابستان را در خانه بمانم. و ماندم ـ به بهایِ از دست دادنِ روزهایِ خوبي كه شايد می‌آمدند و نيامده رفتند. تنهايی به سراغِ من آمد چون ديگر نيازمندِ تنهايی نبودم. می‌خواستم خودم را به يك جهنمِ تمام‌عيار تبعيد كنم. ياد گرفته ام كه جهنم جايي نيست كه آدم‌ها رنج می‌كشند. جهنم جايي ست كه آدم‌ها ياد می‌گيرند كه رنج و شادی فرقي با هم ندارند و ياد می‌گيرند كه بهشت چيزِ احمقانه‌اي ست. به گمان‌ام در خواستِ قدرت بود كه نيچه می‌كوشيد احساسِ شادی را همچون برآيندي از رنج‌هایِ همسویِ كوچك تفسير كند. اين تابستان شايد آسوده‌ترين تابستانِ زندگی‌ام بود ـ نه رنج، نه شادی، نه عشق، نه دوستی، نه موسيقی، نه كتاب، نه پياده‌روی، نه كوه، نه سيگار، و نه هيچ روزي كه با روزِ پس و پيش‌اش فرقي داشته باشد.

با اين‌كه اين بار ركوردِ حبسِ خودخواسته‌یِ خانگی را شكستم (ركوردِ آخرِ من چيزي در مايه‌هایِ يك ماه بود)، اما اصلاً احساسِ تنهايی نمی‌كنم. نمی‌دانم وقتي پايم را از خانه بيرون بگذارم چه حسي خواهم داشت. آخرين بار حسِ يك زندانی را داشتم كه تازه از يك حبسِ طولانی آزاد شده بود. شايد اين بار چنين حسي نداشته باشم. من هيچ‌كس را در اين سه ماه نديده ام. با هيچ‌كس حرف نزده ام. گوشیِ موبايل‌ام برایِ سه ماه نقشِ ام‌پی‌تری‌پلِير را ايفا كرده است. ولی بيش از هميشه حضورِ جهانِ بيرون را حس كرده ام. اين بار سعی نكردم به واقعيتي پشت كنم يا بدتر از آن انكارش كنم. اين بار سعی كردم چشم در چشمِ واقعيت بدوزم. سعی كردم آن‌قدر به او خيره شوم كه ديگر از او نترسم. آن‌قدر كه اين بار او از من بترسد.

و واقعيت آن‌قدرها هم ترسناك نيست. ترسِ ما هميشه در غيابِ واقعيت شكل می‌گيرد. به قولِ رؤيايی، «ما هميشه از چيزي كه نمی‌دانيم می‌ترسيم» ـ از شبحِ يك واقعيت. از سايه‌هایِ سرگردانِ واقعيت وقتي كه روز به آخر می‌رسد. برایِ يك بار هم كه شده بايد درست در ساعتِ يكِ ظهر به خيابان رفت، و ديد كه ديگر سايه‌اي باقی نمانده است ـ كه خورشيد درست بر فرازِ سرِ ايستاده است، و نور چيزِ بدي نيست. اين حرف‌ها را كه می‌زند؟ يك موشِ كور ـ حيواني كه برایِ سه ماه رنگِ آفتاب را هم نديده است، و اين تراژدیِ پرتناقضِ غريبي ست. حيواني كه بايد چند روزِ ديگر به ديدارِ انسان و انسان‌هايي برود كه برايش غريبه شده اند. كه می‌ترسد آن‌ها را به جا نياورد. يا بدتر، او را به جا نياورد و نياورند. ولی مهم نيست. ديگر هيچ‌چيز مهم نيست.

«ديگر هيچ‌چيز مهم نيست»: اين جمله را يك بار در خواب گفتم. نمی‌دانم به تو گفتم يا به ديگری. ولی از رویِ عصبيت و اندوه نگفتم. از سرِ افسوس هم نگفتم. از سرِ آسودگی گفتم. آسودگیِ حيوانِ نيك‌بختی كه كه در آفتابِ خيالیِ نيمروزِ تابستانی‌اش لميده است و ديگر به هيچ چيز نمی‌انديشد چون ديگر چيزي برایِ از دست دادن ندارد.

می‌دانم اين حرف‌ها برایِ شنوند‌ه‌اش بيش از حد انتزاعی ست. شايد به نظرِ او اين حرف‌ها برآمده از ذهنِ بيمار و متوهمي باشد كه سه ماه رنگِ آفتاب را نديده است. ولی خب، چه می‌شود كرد. هميشه چيزي ميانِ ما ناگفته می‌ماند، و اين آغازِ ماجرا ست.

اين تابستان شبيهِ هيچ تابستاني نبود. خدا كند كه آخرش شبيهِ آخرِ همه‌یِ تابستان‌ها باشد. نمی‌دانم روزهایِ آخرِ تابستان چه دارد كه مرا هميشه به يادِ تابستانِ آخر می‌اندازد. روزهایِ آخرِ شهريور هميشه برایِ من روزهایِ مقدسي بوده اند. شايد عجيب‌ترين و ناب‌ترين لحظه‌هایِ زندگی‌ام دست‌آوردِ چنين روزهايي بوده باشد. چه آن زمان كه كودكي دبستانی بودم و برایِ باز شدنِ دوباره‌یِ مدرسه‌ها روزشماری می‌كردم (هرچند كه يك ماه بعدش مثلِ هميشه از اين روزشماری پشيمان می‌شدم!)، چه آن زمان كه بر نيمكتِ پاركي نشسته بودم و آخرين روزهایِ زندگیِ شوپن را ورق می‌زدم، و چه آن زمان كه

برایِ امشب كافی ست. تابستانِ ۸۸، هرچه بود، به آخر رسيده است و من بايد باز در كلاس‌هایِ درسِ دانشگاه و دانشكده‌اي بنشينم كه تابِ ديدنِ ريخت‌اش را هم ندارم.






۸۸/۵/۱۶

 

برایِ من، پس از ماجراهایِ اخير، كاربردِ ضميرِ «من» سخت‌تر از هميشه است. افسوسِ بزرگِ من اين است كه تجربه‌یِ حضور در خيابان را از دست دادم. خيابان همان عرصه‌اي ست كه می‌شد منِ راستينِ خودم را ـ با همه‌یِ شورها، رنج‌ها،‌ شادی‌ها، ناكامی‌ها، كينه‌ها، و عقده‌هايش ـ فرياد بزنم، بی آن‌كه اسيرِ زبانِ الكنِ «من» باشم. خيابان جايي ست كه فرياد اصالتِ راستينِ خود را بازمی‌يابد، بی آن‌كه درگيرِ تفسيرِ معنایِ خود باشد. آدم‌ها به خيابان می‌آيند برایِ آن‌كه چيزي را فرياد بزنند ـ اما مهم‌تر از آن برایِ آن‌كه فرياد بزنند؛ و اين درست همان چيزي ست كه بيانِ «من» در زبانِ «ما» را ممكن می‌كند.






۸۸/۲/۱۷

 

و روزي از آن‌چه زندگی‌ام را آشفته و اندوهگين کرده بود و آن‌سان دل‌تنگ‌ام ساخته بود چيزي نمی‌ماند. و روزي با آخرين خستگی آرامش خواهد بود و مادرِ زمين مرا دوباره به خانه خواهد برد.

هسه

 

بله. روزي می‌رسد که بازيگر خسته می‌شود و پايين می‌آيد و بر صندلیِ تماشاگران می‌نشيند. و تازه می‌فهمد که چرا هيچ‌کس از اين نمايشِ پرسوز اندوهگين و متأثر نيست و چرا چشمِ هيچ‌کس خيس نيست. و چرا همه به سرنوشتِ اندوهبارِ قهرمانِ قصه قاه‌قاه می‌خندند. و يادش می‌آيد که وسطِ نمايش هم بارها صدایِ خنده‌یِ انبوهِ تماشاگران را شنيده بود و با خودش فکر کرده بود که دارد نقش‌اش را بد بازی می‌کند و يادش می‌آيد که يک لحظه از خودش بدش آمده بود و فکر کرده بود که لياقتِ چنين نقش و نمايشِ سترگي را ندارد. و باز، تازه می‌فهمد که چه کلاهِ بزرگي سرش رفته. که سراسرِ اين نمايشِ کذايی نه يک تراژدیِ سترگ، که يک کمدیِ دوزاری بوده است. که او هم بايد مثلِ همه نيش‌اش را باز کند و به اين نمايشِ بی‌مزه قاه‌قاه بخندد. و تازه می‌فهمد که ديگر هرگز نمی‌تواند بخندد چون دير رسيده و ديگر نمايشي در کار نيست. که صحنه خالیِ خالی ست. که حتا کسي هم نيست که بارِ ديگر به تراژدیِ او بخندد ـ تراژدیِ يک کمدينِ معمولی که فکر می‌کرد بازيگرِ يک تراژدی ست. بعله. هسه راست می‌گفت. روزي می‌رسد که همه‌چيز تمام می‌شود. و پيشاپيشِ همه کسي که بايد تمام شدنِ اين «همه‌چيز» را با چشم‌هايش ببيند و در آغوشِ مادرِ زمين به خانه بازگردد.

 





۸۸/۱/۲۹

 

به نقطه‌اي از زمان پرتاب شده ام که انگار هيچ تاريخي پشت‌اش نيست. هميشه فکر می‌کردم که کودکی دورانِ معصوميت است. امشب فکر می‌کنم که دورانِ حماقت است. من حق نداشتم تعجب کنم. حق نداشتم بخندم. حتا حق نداشتم با چشم‌هایِ اشک‌آلود به دوربين نگاه کنم. اين روزها فقط منتظر ام که اين «شبِ» لعنتی تمام شود و بفهمم چه اتفاقي دارد می‌افتد. اگر تمام شود.

 





۸۸/۱/۲۲

 

مدتي ست، شايد از تابستانِ سالِ پيش، که خواب‌هايم به طرزِ عجيبي واقعی اند. کابوس‌هايم چيزي بدتر يا فراتر از واقعيتِ روزمره و تاريخِ زندگیِ من نيست. حتا رؤياهایِ شيرينِ خوابِ من نيز تکرارِ همان چند لحظه‌یِ شيرينِ پراکنده‌اي ست که هرگز از يادِشان نخواهم برد. اين‌همه چه معنايي دارد؟ من به واقعيتِ احمقانه، به ناپايداری و مرگِ لحظه‌هایِ شيرين، و به ماليخوليایِ توخالی و سترون‌ام خو کرده ام. مدت‌ها ست که توانِ درکِ عمقِ نکبتِ نهفته در همه‌یِ اين سال‌ها و ماه‌ها و روزها و لحظه‌ها، و توانِ گريستن بر آن‌ها را از کف داده ام. پس چرا اين واقعيتِ ساده چنين کابوسِ سختي را برايم رقم می‌زند؟ چرا خواب‌هايم را به «دره‌یِ اشک‌ها» تبديل می‌کند؟ نمی‌دانم. شايد دارم احساساتِ خودم را سرکوب می‌کنم. شايد دارم از خودم انتقام می‌گيرم. شايد خودم را فريب می‌دهم. شايد.

 





۸۸/۱/۱۵

 

نمی‌دانم چرا از زندگی در واقعيتِ عريان اين‌چنين عاجز ام. هميشه بايد همه‌چيز را همچون نمادي از چيزِ ديگر برایِ خودم تفسير کنم تا احساسِ رهايی کنم، و اين احساسِ رهايی گاه برايم گران تمام می‌شود. هميشه بايد هر حرکتِ جزيیِ ديگرانِ آشنا و غريبه را برایِ خودم معنا کنم. آدم‌هايی که پيرامونِ من اند بايد به نحوي در دسته‌بندیِ شخصی و ذهنیِ من جا بگيرند، وگرنه در رويارويی با آن‌ها دچارِ اضطرابِ غريبي می‌شوم. اين، درست نمی‌دانم که برايم «خير» يا «شر» است، اما می‌دانم که گاه بسيار دست‌وپاگير است، و اگر بخواهی اين منطق را تا انتها ادامه دهی، يا بايد خودت را فراموش کنی، يا منزوی شوی، و يا خودکشی کنی. و اين سه برایِ من به يک اندازه دشوار است. منطقِ من پيش‌ترها چيزِ ديگري بود. از بچگی ياد گرفته بودم که همه‌چيز خوب است ـ که چيزهایِ خوبي در سرنوشتِ من نهفته است: جامعه‌یِ خوب، روابطِ خوب، دوستانِ خوب، و همه‌یِ چيزهایِ خوبِ ديگر. من بنا به طبع‌ام آدمي نيستم که تنهايی را به رابطه با ديگران و همپيوندی با آنان ترجيح دهد. هميشه در جست‌وجویِ کسي بوده ام که به شيوه‌یِ خودم با او راحت باشم. تنهايیِ خواستنیِ من از جنسِ ديگري ست. من آن‌گونه تنهايی را می‌پسندم که از گزندِ جهانِ بيرون به دور باشد و از ترسِ آن نگريزد. احساسِ مفرطِ تنهايیِ سال‌هایِ اخير، که ديگر چندان هم «اخير» نيست و کم‌کم دارد نيمي از عمرِ مرا در برمی‌گيرد، کشنده‌ترين چيزي بوده که تاکنون تاب آورده ام ـ که تاکنون تاب نياورده ام. نه‌تنها از آن‌رو که اين تنهايی را همچون اجباري بر خود احساس کرده ام، که از آن‌رو که هرگز به معنایِ راستين‌اش تنها نبوده ام. سالي که گذشت منطقِ اين تنهايی را برایِ من به آخر رساند. چهار ماه خانه‌نشينی، که انتخابِ من بود و نبود، بارِ ديگر به من نشان داد که حتا در کنجِ اتاقِ خودم هم نمی‌توانم اشباحِ خيابان را از سرم بيرون کنم. شب‌هایِ بد و وحشتناک زيباترين خواب‌هایِ روز را برايم به ارمغان می‌آورد، و شب‌هایِ آرام‌تر بدترين کابوس‌هایِ خوابِ روز را، و من مانده بودم در ميانه‌یِ ستيزِ ابدیِ خوابِ روز و بيداریِ شب و ستيزِ ابدیِ همه‌یِ چيزهایِ ديگر. اين تنها دست‌آوردِ دوراني بود که در سراسرِ چهار ماهِ آن به تعدادِ انگشتانِ دو دست هم از خانه بيرون نيامدم، و هفته‌ها می‌گذشت بی آن‌که کسي را ببينم ـ در آن حال که حتا خانواده را هم به ندرت می‌ديدم. نمی‌دانم چه شد که به اين‌جا رسيدم. می‌خواستم از چيزهایِ ديگر بنويسم. تا سالِ هشتاد، تا آخرِ تابستانِ هشتاد، من هنوز در بندِ اين تنهايیِ مصيبت‌بار نبودم. گسستِ من از جهانِ بيرون پس از آن بود که آغاز شد ـ با توهمِ وجودِ يک بيماریِ ناشناخته در من، يا احساسِ يک سرنوشتِ شومِ پيشِ‌رو، يا احساسِ اين‌که چيزي در من تکان خورده است، يا هر نامِ ديگري که بشود بر آن لحظه‌یِ کذايی گذاشت. تنهايیِ من از آن‌جا شروع شد ـ تا دو/سه سالِ بعد که زندگیِ من شکلِ فقيري به خود گرفت و ديگر سپيده‌دم و کوه و روح و تنهايی و فاصله برايم بی‌رنگ شد و از رمق افتاد. اين همزمان بود با احساسِ نياز به بازگشت به جهانِ بيرون، نه از سرِ دل‌بستگی به آن، که از سرِ خستگی و انتقام از دو سالي که گرچه امروز دوست‌اش می‌دارم، اما در آن زمان جز رنج و سردردهایِ شديدِ پيوسته و توهم‌هایِ بی‌اساس برايم نداشت. اما من ماجرا را بد فهميده بودم. ويرانیِ آن تنهايی به معنایِ ورود به جهاني بود که ديگر جهانِ سالِ هشتاد و سال‌هایِ پيش از آن نبود، و اين مرا وحشت‌زده کرد ـ در آن حال که حتا خدايي هم در کار نبود تا از ترسِ تاريکیِ جهان به آن بگريزم، و اين همه دست‌آوردِ همان دو سالي بود که سرگرمِ نيچه بودم و در خيالِ «شفایِ جنوب». از آن روزگار تا امروز يکي از بزرگ‌ترين دغدغه‌هایِ من اين بوده است که تعادلي را ميانِ تنهايی و همپيوندی با ديگران در خودم ايجاد کنم، و بدبختانه هربار که شکست خورده ام به طرزِ افراطی به دو سرِ اين طيف پناه برده ام. تجربه‌یِ من در اين پنج سال به من آموخته است که تنها هنگامي می‌توانم خودم باشم که بتوانم در جمعِ ديگران هم احساسِ تنهايی کنم. مهم‌تر از اين، آموخته ام که بايد در ذهن‌ام تکليفِ خودم را با ديگران روشن کنم، و اينجا ست که باز پایِ همان نمادپردازیِ ناگزير به ميان می‌آيد و منطقِ دست‌وپاگيرِ آن. به همه‌یِ اينها اضافه بايد کرد پسرِ دوازده‌ساله‌اي را که فيزيکِ مدرن می‌خواند و می‌خواست فيزيکدان شود، و ده سالِ بعدِ او را، که از جامعه‌یِ بزرگ و شکوهمندِ فيزيکِ ايران به بيرون پرتاب‌اش می‌کنند و از او چيزي می‌سازند که به خوابِ شب‌اش هم نمی‌ديد. و تفسيرِ نمادينِ اين شکستِ خنده‌دار، و تعميمِ آن به همه‌چيز، و غياب، و باقیِ قضايا.

 





۸۸/۱/۱

 

برایِ سالِ نو. ـ من هنوز زنده ام و هنوز می‌انديشم. بايد باز زندگی كنم تا باز بينديشم. هستم، پس می‌انديشم. می‌انديشم، پس هستم. امروز هر كس آزادانه آرزو و محبوب‌ترين انديشه‌اش را بيان می‌كند. بسيار خوب، من نيز می‌خواهم از آن‌چه امروز آرزو كرده ام، و از نخستين انديشه‌اي كه امسال از صميمِ قلب به آن باور دارم، سخن بگويم. می‌خواهم انديشه‌اي را بيان كنم كه می‌تواند دليل، ضمانت، و شيرينیِ تمامِ زندگی‌ام باشد. اين انديشه آن است كه بايد بيش از پيش بياموزم كه ضرورتِ چيزها عينِ زيبايیِ ذاتی ست. بدين‌سان من در شمارِ كساني خواهم بود كه چيزها را زيبا می‌سازند. از اين پس عشقِ من «عشق به سرنوشت» خواهد بود. من نمی‌خواهم متهم كنم؛ حتا نمی‌خواهم متهم‌كنندگان را متهم كنم. نمی‌خواهم با زشتی‌ها سرِ جنگ داشته باشم. از اين پس ديده‌برتافتن تنها انكارِ من خواهد بود. كوتاه، از اين پس فقط می‌خواهم به زندگی آری بگويم.

 

چنين آرزو كرد نيچه. اما من، كه نمی‌توانم چنين آرزويي بكنم، آرزو می‌كنم كه روزي بتوانم چنين آرزو كنم ـ كه آن‌قدر بخت‌يار باشم كه بتوانم چنين آرزو كنم. همين.

 





۸۷/۱۱/۱۵

 

«می‌دونی، دنيایِ من اين‌جا خيلی عجيبه. خاطرات‌ام تبديل به رؤيا می‌شن، رؤياها تبديل به خواب می‌شن، و خواب‌ها منو غرق می‌كنن...»

 





۸۷/۹/۲۸

 

برف آمده است. احساس می‌كنم به سردترين نقطه‌یِ دنيا تبعيد شده ام. سرمايي نه از دستِ سرمایِ بروگل و تاركوفسكی. سرمايي نيمه‌جان، تسخرزن، مبتذل، و تهی از آرزو. هيچ‌كس را نديده ام. هيچ‌كس را نمی‌بينم. از آدم‌ها می‌ترسم. از دوستانِ نزديك‌ام می‌ترسم. از تو هم می‌ترسم. زندگیِ سگی چيزِ بدي ست. بدتر از آن‌چه در خيالِ چاپلين می‌گنجيد. شب است. يك بسته سيگارِ نو دارم. يك ماهِ ديگر بايد پایِ كلاس‌هایِ مديريت بنشينم. آن‌هم از ترمِ دو. هميشه خواهرم را مسخره می‌كردم كه چه درس‌هایِ مزخرفي داريد. آمار و كاربردِ آن در مديريت. رياضی و كاربردِ آن در مديريت. اقتصاد و كاربردِ آن در مديريت. كوفت و كاربردِ آن در مديريت. نمی‌دانم اين رشته چيزي از آنِ خود هم دارد. اين جمله علامتِ تعجب می‌خواهد ولی من از علامتِ تعجب بدم می‌آيد. هميشه بدم می‌آمد. می‌دانم كه تو هم بدت می‌آيد و هيچ‌وقت پایِ هيچ جمله‌اي علامتِ تعجب نمی‌گذاری. اين دنيا هيچ چيزِ تعجب‌آوري ندارد. چرا دروغ بگويم. چرا دروغ بگوييم. خاك بر سرت كنند مردكِ بی‌مايه. لابد تو به دردِ فيزيكِ مملكت می‌خوری با آن قيافه‌ات و آن ريشِ كريه‌ات. بدجوری كينه‌ات را به دل گرفته ام. مني كه هيچ‌وقت كينه‌یِ هيچ‌كس را به دل نمی‌گرفتم و خيرِ سرم به آن می‌باليدم. چه به روزِ خودم آورده ام. به كجا چنين شتابان. می‌دانم اين جمله ديگر بيش از اندازه تكراری ست. اما تقصيرِ من نيست. همه‌یِ حرف‌ها را قبلاً زده اند. ما قدري دير به دنيا آمديم. مادر و پدرِ عزيزم ديروز بالاخره با هم آشتی كردند و دلِ بچه‌هایِ طفلِ معصوم‌ِ خرسِ گنده را شاد كردند. خدا اجرِشان دهد. من و پدرم هم امشب آشتی كرديم. خدا اجرِمان دهد. ويولونِ يك ميليون تومنی‌ام گوشه‌یِ اتاقِ شلوغِ ديوانه‌وارم خاك می‌خورَد. می‌ترسم بيش از آن‌چه در مخيله‌ام می‌گنجد افت كرده باشم. ثبتِ‌نامِ جهاد را هم از كف دادم. با چه رويي بايد برایِ ثبتِ‌نام می‌رفتم وقتي كه چهار ترمِ پياپی ثبتِ‌نام كردم و نرفتم. وقتي كه ترمِ پيش از پذيرشِ من سر باز زدند. مني كه آن‌همه محبوبِ كاظمی بودم و البته به خاطرِ تنبلی‌ام منفور. دل‌ام برايش تنگ شده است. آن روزها آخرين روزهایِ ويولون‌زدنِ من بود. يادِ نخستين اجرا می‌افتم. سوييتِ ويولونسلِ شماره‌ يكِ باخ. موومانِ اول. هه. اين اجرا از اجراهایِ بعدی بهتر از آب درآمد. چون همه‌اش دولاچنگ بود و آن‌قدر تند بود كه نفهميدم كِی تمام شد. پاهايم می‌لرزيد اما با چنان اعتماد به نفسي قسمتِ پوزيسيون‌اش را زدم كه كاظمی حيرت كرده بود چون درسِ من هنوز به قسمتِ پوزيسيون‌ها نرسيده بود و به قولِ او كاملاً بدوی و غريزی ميزان‌هایِ آخر را زدم. هه هه. يادِ اجرایِ دونفره‌یِ ايرِ باخ می‌افتم. چه افتضاحي شد. تقصيرِ نصيری بود. او اول خراب كرد. او بود كه آخرش را ماست‌مالی كرد و خنديد. تقصيرِ كاظمی بود كه گفت تك‌نوازی بی تك‌نوازی. اين وقتِ شب نشسته ام و بدِ زندگی‌ام را به گردنِ اين و آن می‌اندازم. سرم بر تن‌ام سنگينی می‌كند. بيدار كه می‌شوم در تهیِ محض ام. مثلِ زيرِ دوشِ حمام. اما ضربانِ قلب‌ام كم‌كم اين تهی را پر می‌كند. از لارگو تا پرستو. اين سهمِ من است. من سردم است. من سردم است و انگار هيچ‌وقت گرم نخواهم شد. خواهرم می‌گفت چرا بخاری‌ات اين‌قدر داغ است. از من و فروغ خبر نداشت. زمستانِ بدي در راه است. زمستان فصلِ مرگِ من است. مثلِ تابستان. مثلِ بهار. مثلِ پاييز. هسه می‌گفت كه نم‌نمِ بارانِ تابستان با درختان پچپچه می‌كند. گفتم خوش‌حال ام كه پاييز زودتر از هميشه آمده است. دروغ گفتم. اين به دروغ‌هایِ تو در. سرم سنگين‌تر می‌شود. بايد سيگاري بگيرانم. بعدِ دو شب. به جهنم كه راه‌پله تاريك است. من ديگر از تاريكی نمی‌ترسم. من از شب نمی‌ترسم. من از هيچ‌كس نمی‌ترسم. دست‌هايم مورمور می‌شوند و پف می‌كنند. آن شب هم دست‌هايم مورمور می‌شد و پف می‌كرد. كاش آن خواب را نمی‌ديدم. كاش هيچ‌وقت مويه‌یِ بيضايی را نخوانده بودم. كاش پاييزِ هشتاد نمی‌شد. كاش تابستان پيشِ من می‌ماند و كتاب‌هایِ سروش تمام نمی‌شد. كاش مخملباف باز هم فيلم می‌ساخت. خواهرم تهران است. او هم آن‌چيزي كه فكر می‌كردم از آب در نيامد. خوش به حالِ جفتِ‌مان وقتي كه آن نمايش‌هایِ تكراری را روی صحنه می‌برديم. كاش مادرم ما را دعوا نمی‌كرد. تقصيرِ دخترخاله‌یِ احمق‌ام بود. دست‌هايم از كار می‌افتند. سرم گيج می‌رود. می‌لرزم. می‌ميرم. ايمان بياوريم به آغازِ فصلِ سرد.

 





۸۷/۹/۲۶

 

از داريوشِ دانشور بی‌خبر ام. از وقتي او را گرفته اند فقط يك‌بار از جلویِ كتاب‌فروشی‌اش رد شده ام ـ كه به گمان‌ام عجيب نباشد، چون در سه ماهِ اخير به تعدادِ انگشتانِ دو دست هم از خانه بيرون نيامده ام. در هر حال، يكي از ويژگی‌هایِ او برایِ من اين بود كه تكراری‌ترين حرف‌ها را هم كه می‌زد برايم رنگ‌وبویِ ديگري داشت. يادم هست كه يك‌بار از ارزشِ وقت حرف می‌زد و اين‌كه خودش تا از ارزشمندیِ يك تجربه به طورِ پيشينی ـ و به طورِ نسبی ـ باخبر نباشد، به ندرت به سويش می‌رود. واقعيت اين است كه من حال‌ام از اين ايده‌یِ مدرن كه «هر چيزي ارزشِ تجربه و رويارويی و بررسی دارد» به هم می‌خورَد ـ ايده‌اي كه مرا هم، بدبختانه،‌ در اين سال‌ها اسيرِ خود كرده است. در رويارويی با چيزها گزينش‌گر بودن و ميانِ خود و برخی چيزها ديواري ضخيم كشيدن ای‌بسا برآمده از ترس و ناتوانی ست، اما لزوماً چنين نيست. اين «گزينش‌گری» به‌ويژه در روزگارِ ما ـ با توليدِ انبوه‌اش در همه‌یِ زمينه‌ها ـ فراوان به كار می‌آيد. حساسيتِ افراطی به اين ماجرا، و تلاش برایِ نگهداری و تقويتِ آن،‌ اين خوبی را دارد كه هر آشغالي را با برچسبِ آوانگارد و اروتيك و پست‌مدرن و غيره نمی‌خوانی و كم‌تر ابتذالِ سرشارِ اين دوران را می‌بينی و كم‌تر حضورِ پايدارِ آدم‌هایِ بی‌سروپایِ پرمدعا را حس می‌كنی و كم‌تر از زندگی و از خودت بدت می‌آيد، و در آخر،‌ ‌كم‌تر به فكرِ كاري كه از عهده‌اش برنمی‌آيی ـ يعنی خودكشی ـ می‌افتی. در سال‌هايي كه غرقِ نيچه بودم از سينما بدم می‌آمد ـ آن‌هم بعد از اين‌كه مهرجويی و بيضايی و تاركوفسكی را تجربه كرده بودم (و تأثيرِ اين آخری بر من چنان بود ـ و هست ـ كه برايم نامي شد در رديفِ نامِ قديسينِ عالم). اين نفرت، به گمان‌ام از نفرتِ بيمارگونه‌ام نسبت به همه‌یِ دست‌آوردهایِ مدرنيته برمی‌خاست، و بدبختانه باعث شد كه من برگمان و فللينی را خيلی ديرتر كشف كنم. اما چنين سينمايي را كه كنار بگذاريم، امروز هم باز با كمالِ ميل حاضر ام چشم‌ام را بر همه‌یِ دست‌آوردهایِ ’فرهنگیِ‘ صد سالِ اخير ببندم و در همان رمانتيسمِ سده‌یِ نوزدهم باقی بمانم. من از دنيايي كه هر آشغالي را با چنين سرعتي در سرتاسرِ كره‌یِ خاكی دست‌به‌دست می‌چرخاند بيزار ام. در اين‌جا بايد اعتراف كنم كه در ميانِ همه‌یِ چيزهايي كه عمرِ مرا در پنج سالِ اخير تلف كرده اند دنيایِ مجازی سهمِ بزرگي دارد، و من همين‌جا و در پيش‌گاهِ خداوند از وب‌گردی‌هایِ گاه‌وبی‌گاه‌ام توبه می‌كنم! باری، به گمان‌ام در ’عهدِ عتيق‘ آن‌قدر چيزهایِ بزرگ و دوست‌داشتنی و نظرگير هست كه در عمرِ كوتاهِ مانده نيازمندِ نيك و بدِ ’عهدِ جديد‘ نباشم. اسم‌اش عقب‌ماندگی ست؟ به جهنم.

 





۸۷/۹/۲۴ 

 

چشم‌هايم را كه باز می‌كنم هوا تاريك است. دل‌ام برایِ آفتاب تنگ شده است. برایِ روشنایِ روز. برایِ دركِ شلوغیِ خيابان‌ها. مثلِ هميشه، شبِ بدي در پيش است. خوش به حالِ كسي كه شب را می‌ستايد. خوش به حالِ كسي كه هنوز آ‌ن‌قدر بخت‌يار هست كه شب را بستايد. خوش به حالِ تريستان در شبِ زخمی‌شدن‌اش. خوش به حالِ شوپن، وقتي كه نكتورنِ رِ-بمل ماژورش را می‌سرود. خوش به حالِ همه‌یِ رمانتيك‌هایِ نگون‌بختِ تاريخ. خوش به حالِ تو كه شب‌ها می‌خوابی و از شبِ بی‌دارِ من بی‌خبر ای. خوش به حالِ هر كسي كه من نيست.

 





۸۶/۶/۴

     

آه، خداوندا! يک بار، و برایِ يک روز، شادمانیِ ناب را به من بنما. مدت‌ها ست که انعکاسِ ژرفِ شادمانیِ واقعی با من بيگانه بوده است. آخر کِی وقت‌اش می‌رسد؟ کِی می‌توانم بارِ ديگر انعکاسِ مقدسِ شادمانی را در معبدِ طبيعت و انسان احساس کنم؟ هرگز؟

آوَخ که اين بسيار بی‌رحمانه است!

 

اين‌ها جمله‌هایِ من نيست؛ جمله‌هايي ست که بتهوون هنگامِ بازگشت‌اش از هايليگنشتات به وصيت‌نامه‌یِ مشهورش افزود. جايي که او همه‌یِ اميدش را به آن بسته بود، و اکنون نوميدانه آن را ترک می‌گفت.

 

 

دارم به اين می‌انديشم که اين «شادمانی» چه‌گونه چيزي تواند بود. اين واژه آن‌چنان برايم توخالی و بی‌معنا ست که حتا نمی‌توانم باور کنم که ديگراني هستند که دارند آن را در همين لحظه‌یِ ملال‌‌انگيز تجربه می‌کنند.

در ميانه‌یِ تقلايي بيهوده برایِ فهمِ معنایِ شادمانی ام، و احساس می‌کنم که تفسيرِ شوپنهاوﺋﺮ از ملال ـ اگر درست فهميده باشم ـ دربرگيرنده‌یِ يک خطایِ اساسی ست. او ملال را پی‌آمدِ ارضایِ خواهش‌ها می‌دانست، و رنج را پی‌آمدِ وجودِ خواهش‌ها، و از اين‌رو، زندگیِ بشر را ميانِ اين دو قطبِ ناهمساز در نوسان می‌ديد. اما ارضایِ خواهش‌ها مرگِ‌شان را در پی خواهد داشت، و اين چيزي ست که در نگاهِ او ناممکن است. پس اين ملال ـ که مدت‌ها ست به عنصرِ بنيادیِ لحظه‌هایِ من تبديل شده ـ چه‌گونه می‌تواند در کار باشد؟!

چنين به نظرم می‌رسد که ملال پی‌آمدِ ارضایِ خواهش‌ها نيست، بل‌که پی‌آمدِ ناکامیِ خواهش‌هايي ست که از آگاهیِ ما بيرون رانده شده اند ـ خواهش‌هايي که ديگر هيچ احساس يا ادراک يا شعوري نسبت به آن‌ها نداريم. ملالِ پس از کام‌يابی پی‌آمدِ کام‌يابی نيست، بل‌که پی‌آمدِ حضورِ همچنان مداومِ آن خواهشِ کوري ست که ديگر نمی‌دانيم چی ست، اما برایِ ارضايش به هر دري می‌زنيم و ناکام می‌مانيم.

در اين چشم‌انداز، شادی و رنج نيز ديگر همچون قطب‌هایِ ناهمساز به نظر نخواهند آمد. اين دو همبسته‌یِ يک‌ديگر اند، و در شور و اشتياق و پاسيونِ آدمی خود را نشان می‌دهند (دقت کنيد که واژه‌یِ «شور» همزمان بر رنج و شادمانی دلالت می‌کند) ـ پاسيوني که فرد آن را حس می‌کند، و اين احساس و ادراک همان چيزي ست که راه را بر ملالِ او می‌بندد.

و باز، چنين به نظرم می‌رسد که بايد حسابِ ’شادمانی‘ را از ’شادکامی‘ جدا کنيم. شادکامی، چنان‌که از نام‌اش پيدا ست، در کام‌يابی و ارضایِ خواهش‌هایِ آگاهانه است که خود را نشان می‌دهد، و بنابراين چيزي ست در پيوندِ با ملالِ پس از آن. اما شادمانی، به بيانِ بالا، هرگز پی‌آمدِ پايان‌يافتگیِ رنج و انتظار نيست، و ربطي به کام‌يابی و ارضایِ خواهش‌ها ندارد.

 

 

قرار است اتفاقي بيفتد؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که تابستانِ من دارد تمام می‌شود و من دارم يک بارِ ديگر به يادِ بتهوون می‌افتم. همين.

 





۸۶/۵/۲۴

  

مايه‌یِ عيشِ غيرِمُدامِ من در اين «روزهایِ بی‌امتياز»، پخشِ دوباره‌یِ بچه‌هایِ آلپ است ـ کارتوني که به‌کلی فراموش‌اش کرده بودم و امروز، آن را با موسيقیِ اندوهناک و تيتراژِ اول و آخرش به ياد می‌آورم. با شورِ بچه‌گانه‌اي ساعتِ سه‌ونيم را انتظار می‌کشم و بعد، برایِ بيست دقيقه احساس می‌کنم که هنوز، همه‌چيز ممکن است. شايد.

 





۸۶/۵/۱۷

 

واقعاً نمی‌فهمم! نگاهِ من به آدم‌هایِ اين دنيا، ميانِ يک خوش‌بينیِ تمام‌عيار و يک بدبينیِ تمام‌عيار در نوسان است: يا همه‌یِ آدم‌ها مزخرف و ميانمايه و لجن و تهوع‌آور اند، يا ’متعالی‘ و زيبا و دوست‌داشتنی، و ظاهراً حالتِ سومي وجود ندارد! يا همه خوب اند مگر اين‌که خلاف‌اش ثابت شود، يا برعکس. به تعبيري که سروش آورده بود، به طورِ دوره‌ای فاشيست می‌شوم و حتا خودم نيز اين را حس می‌کنم: حس می‌کنم که می‌خواهم همه‌یِ دنيا و آدم‌هايش را با ضرب‌وزورِ نداشته‌ام لگدمال کنم و در پايانِ کار خودم ـ خودِ بی‌خاصيتِ ولنگارم ـ را.

شايد بايد همه‌یِ اين داوری‌ها را کنار گذارم و فقط نگاه کنم ـ بی هيچ پيش‌فرضِ منفی يا مثبتي درباره‌یِ آدم‌ها و دنيایِ‌شان. ولی نه. من تابِ اين ’صفربودگی‘ را ندارم. من به «چراغ‌هایِ رابطه‌»ام نياز دارم، و برایِ اين، به احساسات و ارزش‌گذاری‌هايم ـ حتا اگر نادرست يا سطحی و ياوه و احمقانه باشند.

به طرزِ احمقانه‌اي به يک نقطه بازمی‌گردم و از اين «بازگشتِ جاودانه»‌یِ مضحک خسته ام. همين.

 





۸۶/۵/۷


ماژور برايم نوشت:

 دوستِ عزيز اين نوشته مسلماً پی‌نوشتِ خوانشِ نوشته‌هایِ تو ست، و احتمالاً احساسِ قرابتِ گنگي که چه به سبب تاريخِ (تا اندازه‌اي) مشترک و نيز شرايطِ تاريخیِ مشترک، پس از خواندنِ آن‌ها يقه‌یِ مرا می‌گيرد. پس جرأت می‌کنم و از اين به بعد، ضميرِ من را به ما تبديل می‌کنم؛ کاري که احتمالاً درصدِ خطایِ خودش را خواهد داشت. ما از نمادينه کردنِ وضعيتِ خودمان عاجز مانديم. مسأله، نه پرتاب‌شدگیِ هايدگری به اين جهان، که در اشلي کوچک‌تر، پرتاب‌شدگیِ ما از گذشته‌یِ آشنایِ‌مان به اکنونِ غريبِ‌مان است، و همه‌یِ کلنجارها نيز در همين واژه‌یِ پرتاب است. ميانِ غرابتِ اکنونِ ما و آن گذشته‌یِ آشنا، فاصله‌اي ست؛ خلاء يا حفره‌اي که هيچ‌جور به زبان درنمی‌آيد. همان نام‌ناپذير يا بيان‌ناپذير. اين نقطه‌یِ گسست، به اعتبارِ اين فاصله، همان نقطه‌یِ بحرانی ست. نقطه‌اي که تمامیِ روابطِ علت‌ومعلولی را به تعليق درمی‌آورد و عرصه را بر روان‌شناساني تنگ می‌کند که دوست دارند تا حجمِ عظيمِ ما را در تُنگِ تَنگِ لذت و رنج فروبکاهند و دنبالِ علتي بگردند که وضعيتِ ما معلولِ بی‌چون‌وچرايش باشد. ما از جايي به جايي جهيده ايم ـ نه لزوماً جايي بدتر با بهتر؛ فقط همين‌که اين‌جا آن‌جا نيست. بدين ترتيب، اضطرابي که پسِ گردنِ‌مان را گرفته و بر تخت‌هامان رخوتناک می‌فشارد، به سببِ نمادينه نشدن يا ثبت نشدنِ همان حفره در زندگیِ اجتماعیِ‌مان است. ما با تمامِ اين‌ها يک چيز را می‌دانيم: که دوست نداريم به آغوشِ پدر، ديگریِ بزرگِ‌مان، پناه ببريم. تمامِ تلاشِ آتیِ ما، برایِ حک کردنِ خودِ ما در پوستِ تنِ سختِ درختِ سيستم است. اين روزها من به مسأله‌یِ ديگري نيز پی برده ام. تنهايی، در حصارِ ديوارهایِ سيمانی و گچی (که چه خوب هيأتِ آجرها و تيرآهن‌ها را فريب‌کارانه پنهان می‌کنند) موجب می‌شود تا آدم‌هايي که از کنارِمان می‌گذرند نيز چيزي شوند از جنسِ همان ديوار و سنگ؛ همان طبيعتِ بی‌جان (اين را شايد در موردِ خانواده بيشتر حس کرده ايم). و اين اضطراب‌ات را هم زياد و هم کم مي کند. مخدرِ نيرومندِ عادت، در تعبيرِ بکتی‌اش، زندگی‌ات را آسوده‌تر به پيش می‌راند و از آن طرف، آدم نديدن، دوباره تو را در سکوت و ﺧﻠﺌﻲ بی‌رحم نگاه می‌دارد. تنهايی هنگامي خوب است که بتوانی تنها نباشی. اين‌بار همه‌یِ راهِ‌حل در ايجادِ ارتباطي اندام‌وار با جامعه است. و وقتي تمامِ آن سطورِ پيشين را احساس کنی و نخواهی که به آغوشِ پدر درآيی دو راه بيشتر نمی‌ماند: يا قمارِ عشق و يا خودکشی! و در ميانِ اين دو ضميمه کن صبري را که می‌گويد: «امروز از ديروز خبر ندارد. تا ببينی که فردا چه خواهد شد!» به قولِ فوکو: چيزي که در موردِ نوشتن و نيز رابطه‌یِ عاشقانه صدق می‌کند برایِ زندگی نيز صادق است. بازی تا زماني ارزش‌اش را دارد که ما نمی‌دانيم در انتها چه خواهد شد.


من برايش نوشتم:

نه، همه‌یِ ما منتظرِ چيزي هستيم. مثلاً خودِ من. تمامِ زندگی‌ام را در انتظار گذرانده ام. هميشه احساسِ کسي را داشته ام که در ايستگاه انتظار می‌کشد. و هميشه فکر می‌کردم آن‌چه اتفاق می‌افتد، زندگیِ واقعی نيست، بل‌که انتظارِ زندگی ست ـ انتظارِ چيزي واقعی و پراهميت.

اتویِ نامه‌رسان در ايثارِ تارکوفسکی

 

درماندگیِ ما، همان درماندگیِ هاری هالر است: ما حالِ‌مان از زندگیِ منظمِ بورژواها و مردمانِ استوار به هم می‌خورَد، پس همه‌یِ نظم و ترتيبِ‌مان را بر هم می‌زنيم و در اين راه، از هيچ‌گونه خودآزاری و دردپرستی دريغ نمی‌کنيم! اما مدتي می‌گذرد، و ما ناگهان درمی‌يابيم که اين راهِ ما به هيچ‌کجا نمی‌رسد. پس دوباره حسرتِ چيزي را می‌خوريم، که از آن گريخته ايم، و يک بارِ ديگر آرزو می‌کنيم که کاش جایِ يکي از همين آدم‌هایِ موفقِ منظم بوديم: صبح، ساعتِ هفت از خواب بيدار می‌شديم، کتاب می‌خوانديم، و به جایِ نگاه‌کردن به دروديوار کار می‌کرديم و معلومات صادر می‌کرديم! مثلِ آدم‌هایِ سخت‌کوشِ منظم با زندگی‌هایِ پربار.

آن حفره يا شکافي که گفته بودی، در همه‌جا هست: ميانِ من و تو و ديگران، ميانِ خواهش‌هایِ‌مان، ميانِ منِ واقعی و منِ انتزاعیِ‌مان، ميانِ منِ بيمار و منِ درمانگرِمان، ميانِ است‌ها و بايدهایِ‌مان، ميانِ ما و زبان‌ِمان، و ميانِ گذشته و اکنونِ‌مان. اما اين حفره زاييده‌یِ اکنون نيست. اين حفره پيش‌تر هم بوده، و من در اين، شک ندارم!

زندگیِ من و تو، مثلِ زندگیِ اتو و خيلی‌هایِ ديگر، هرگز خودِ زندگی نبوده است، که انتظارِ زندگی بوده است. اما بگذار از اين‌جا به بعدش، از من بگويم، و نه از ما، زيرا به رغمِ «تاريخِ مشترکِ»‌مان، احساس می‌کنم که اتفاقي که برایِ من افتاد، دقيقاً همان اتفاقي نيست که برایِ تو افتاد.

من، بی آن‌که خودم بر اين تصورات آگاه باشم، هميشه فکر می‌کردم که قرار است اتفاقِ بزرگي بيفتد، و فکر می‌کردم که برایِ فرارسيدنِ اين روزگارِ نو يک ناشناخته‌یِ بی‌رحم، و يک تقديرِ مبهم، وضعيتِ آرامِ کنونی‌ام را زيرورو خواهد کرد. و برایِ من لحظه‌اي فرا رسيد که همه‌چيز از اين‌رو به آن‌رو شد.

از همان زمان انتظارِ من شروع شد، زيرا اتفاقي در من افتاده بود که پيش‌تر، هرگز رخ نداده بود. خانه‌یِ من ويران شده بود، اما فکر می‌کردم که خواهم‌اش يافت. و من سپاس‌گزارِ بيماری ـ يا توهمِ بيماری‌ام ـ بودم، چون فکر می‌کردم که سلامتي بزرگ‌تري به دست خواهم آورد. اما روزگاري فرا رسيد، که من نااميد شده بودم از همه‌چيز. زرتشت به جوانِ بر درختِ فرازِ کوه تکيه‌داده گفته بود: «دريغا، می‌شناسم نجيباني را که برترين اميدِشان را وانهادند و اکنون از همه‌یِ اميدهایِ بزرگ بد می‌گويند. اما تو را به عشق و اميدم سوگند، پهلواني را که در تو ست فرومگذار، و برترين اميدت را مقدس شمار». اما من سوگندِ زرتشت را فراموش کرده بودم، و برترين اميدم را رها کردم.

مدت‌ها ست که من، برخلافِ اتو، ديگر منتظرِ آن اتفاق نيستم. می‌خواهم برگردم به جايي که بودم، اما نمی‌شود، زيرا ديگر خانه‌اي در کار نيست. من به هر دري می‌زنم تا ردِپايم را پيدا کنم و بفهمم که پيش‌ترها چه‌گونه فکر می‌کرده ام و دنيایِ من چه‌گونه بوده است، اما هيچ نشانه يا ردِپايي از گذشته‌ام نمی‌يابم. شوپن گوش می‌کنم و به آن نام‌ناپذير چنگ می‌زنم تا بفهمم که در آن دوران منتظرِ چه بودم، اما او از چنگِ من می‌گريزد!

آن حفره‌یِ کذايی پيش‌تر بود و اکنون هم در کار است، اما پرده ديگر کرده است. اين حفره ديگر بينِ ملالِ اکنون و شورِ آينده نيست ـ بينِ ملالِ اکنون و شورِ گذشته است. آن حفره زماني درک می‌شد، و اين ادراک، در ما شوري برایِ فرارفتن از آن برمی‌انگيخت؛ ولی امروز، ديگر احساس نمی‌شود. ما به گونه‌اي کرختی و بی‌حسی دچار شده ايم. ما به هر تقدير، «از گذشته‌یِ آشنا به اکنونِ غريبِ‌مان پرتاب شده ايم»، يا سنجيده‌تر، پرتاب‌شده ايم، اما به‌کلی آن گذشته را از ياد برده ايم. آن گذشته‌یِ آشنا حتا از اکنونِ غريبِ ما هم غريبه‌تر است، و «ثبت‌نشدنِ آن حفره در زندگیِ ما»، به باورِ من، دقيقاً از همين‌جا می‌آيد.

ما ييم و اکنونِ بی‌معنا و تلاشِ مذبوحانه‌مان برایِ بازسازیِ خانه‌اي که ظاهراً زماني بوده است، و ديگر نيست.

 





 ۸۶/۴/۳۱

 

گويا قرار نيست اين عقده‌یِ بازگشت به طبيعتِ من گشوده و اين خواهشِ کور ارضا شود! ديروز، به خاطرِ يک اميدِ بی‌معنا و حماقتِ بی‌جا (زيرا به باورِ من حماقت‌هایِ به‌جا نيز در کار تواند بود) با چند نفر از همرشته‌هايم رفتم اخلمد. مدتي ست که ديگر چشم‌اندازهایِ ’زيبا‘ را دوست ندارم. از نگاه‌کردن به آن‌ها هيچ حسي در درون‌ام پديد نمی‌آيد. اين طبيعتِ زيبایِ آرام و بی‌خطر به نظرم به طرزِ بی‌شرمانه‌اي ياوه و بی‌خاصيت است و مرا هرگز به يادِ خالقِ توانايش نمی‌اندازد! باری، من قبرستان را از اين طبيعتِ پرمدعا دوست‌تر می‌دارم ـ همچنان‌که بيابانِ خشک و جاده‌هایِ خاکی و ساختمان‌هایِ نيمه‌کاره و ويرانه‌ها و کوه‌هایِ بی‌آب‌و‌علفِ بی‌ادعا را. 

 





۸۶/۴/۲۸

 

امشب تلويزيون هامون‌بازان را نشان می‌داد. مدتي ست که می‌خواهم يک بارِ ديگر هامون را ببينم، اما نمی‌توانم. می‌ترسم. می‌ترسم که ديگر هامون و سرگشتگی‌هايش را به جا نياورم. می‌ترسم از مواجهه‌یِ دوباره با چيزهايي که زماني خودم را در آيينه‌یِ آن‌ها می‌ديدم، زيرا خودم را از ياد برده ام ـ خودِ ﻣﺄنوسِ هميشگی‌ام را. زماني بود که می‌دانستم اين ’من‘ ام که گم شده ام، ولی اکنون ديگر آن ’من‘‌ را بازنمی‌يابم. در لحظه‌لحظه‌یِ زندگیِ کنونی‌ام دستِ خودم را در کار می‌بينم که می‌خواهد اين وضعيتِ نکبت‌بار را ادامه دهد. در اين ميان يک چيز هست که دلِ مرا خوش می‌دارد، و آن اين است که همين را می‌توانم دريابم ـ پس بايد هنوز ’چيزي‘ در بنِ وجودم باقی مانده باشد که رهايی را بخواهد و هنوز تسليمِ اين وضعيت نشده باشد. اما برایِ من يک نکته بديهی ست: هر «معجزه»، «چرخش»، يا «جهش»اي که بخواهد رخ دهد، بايد در همين دو ماه رخ دهد. اميد بستن به بعدِ آن فريبِ محض است، و من حاضر نيستم که خطایِ بهارِ هشتادودو را، بارِ ديگر، تکرار کنم.

 

خواب‌ام می‌آيد. بايد بخوابم. يک خوابِ سنگينِ طولانی.

 





۸۶/۴/۲۴

 

خانواده. مهمان. جشن. عروسی. فوتبال. ايستادن در صف. موسيقی برایِ آرامش. يانی. موسيقیِ رستوران‌ها. نگار و آرمين. شنيدنِ اجباریِ تمِ فوراليزه در ساعتِ نهِ شب. آشپزی. کله‌پاچه. غذایِ چرب. چایِ کم‌رنگ. سيگارِ ملايم. روزهایِ تعطيل. احمدِ کمپانی. آزمايشگاه. حضور‑غياب‌کردنِ استادها. نگهبانیِ دانشکده. گرفتنِ نمره. بوروکراسی. شعرهایِ اروتيکِ يدالله رؤيايی. جُک. متلک‌هایِ جنسی. عکس‌هایِ دستِ‌جمعی. کارت‌پستال. روان‌شناس‌ها. سياست‌مدارها. مهندس‌ها. ورزش‌کارها. گداها. آدم‌هايي که کوچک‌تر از خودِشان را «پسرجان» و «دخترجان» می‌خوانند. اتوبوسِ شلوغ. سرگيجه‌یِ همراه با تهوع. سروصدا. آفتابِ داغ. دل‌سوزی‌هایِ مادرانه. خانواده‌یِ پدری. پند و اندرز. حضورِ هميشگیِ پليس و لمپن‌ها در جاهایِ خلوت. بيمارستان. کتاب‌خانه‌یِ مرکزیِ آستانِ قدس. سانسور. نيک‌آهنگِ کوثر. اوشو. ترجمه‌هایِ حامد فولادوند. غلط‌هایِ تايپیِ نشرِ مرکز. زبان‌نگاره‌یِ مغشوش. کامنت‌هایِ بی‌ربط.

  

پی‌نوشت. اين «ليستِ سياه»، علاوه بر چيزهايي که از آن‌ها بدم می‌آيد، دربرگيرنده‌یِ چيزهايي ست که هيچ علاقه يا نفرتي نسبت به آن‌ها ندارم و به طرزِ احمقانه‌اي بی‌خاصيت اند.

 





 ۸۶/۴/۱۹

 

گاه، به اين فکر می‌کنم که بسياري از روابط و دوستی‌هايم صرفاً پی‌آمدِ جای‌گيری در سيستم‌هایِ مشترکي چون خانواده و مدرسه و دانشگاه است، و از هرگونه عنصرِ اصيل و ارزشمند (مرادم چنان ارزشي ست که نگرانِ ازکف‌دادنِ آن باشم) تهی ست. برایِ نمونه، در ماجرایِ ’مشروطيت‌‘ام بارها به اين فکر کرده ام که نبودِ احتمالیِ من در جمعِ دوستانِ دانشگاه کوچک‌ترين اثري در دنيایِ آن‌ها نخواهد داشت، و برعکس؛ و اين احساسي ست که مرا، در مواجهه با اين دوستی‌ها، گاه تا سرحدِ تهوع پيش می‌بَرَد!

از اين گذشته، واقعاً با هيچ‌کس نمی‌توانم حرف بزنم ـ از ’ديگران‘ گرفته تا آن ’منِ‘ انتزاعیِ کذايی که مدعی ست می‌تواند مرا درمان کند. ناله‌هایِ وبلاگی‌ام را هم ديگر نبايد جدی گرفت، زيرا تروتميزتر از آن اند که کلافِ کلافه‌کننده‌یِ اين هستی را بازنمايانند. آن‌ها هرگز از خودِ درد سخن نمی‌گويند: آن‌ها تنها نشان می‌دهند که دردي هست، اما به درکِ آن کمک نمی‌کنند. ﻣﺴﺌﻠﻪ اين نيست که ديگری مرا می‌فهمد يا نه. ﻣﺴﺌﻠﻪ اين است که من (مرادم همان «منِ انتزاعی» ست) برایِ درمان به فهميدن و بنابراين ’بيان‌شدنِ‘ خودم ـ خودِ بيمارم ـ نياز دارم، اما آن منِ بيمار زباني برایِ بيان‌کردنِ خودش ندارد (مرادم زبانِ مشترکي ست که آن «منِ انتزاعی» قادر به فهمِ آن باشد). شايد برایِ همين است که هنگامِ سخن‌گفتن از خودم، زبان‌ام اين‌چنين بند می‌آيد!

 

پی‌نوشت. درباره‌یِ «تاريکیِ چراغ‌هایِ رابطه»، اين پاره را هم از ياسپرس بخوانيد: «اجتماعِ توده‌هایِ انسانی گونه‌اي نظامِ زندگی فرا آورده است که افراد را در کانال‌هایِ تنظيم‌يافته در سازماني با کارکردِ تکنيکی به هم می‌پيوندد، نه از درون و از سرچشمه‌یِ تاريخمندیِ روحِ‌شان. امروزه مغاکِ حاصل از ناخرسندی از دست‌يابیِ صرف و آن‌گونه بی‌ياوری که پی‌آمدِ درهم‌شکستنِ مجراهایِ ارتباطی ست، چنان تنهايیِ روحی‌اي حاصل آورده است که پيش از اين هرگز وجود نداشته است. اين تنهايی خود را پنهان می‌کند و به عبث تسلی و خلاصیِ خود را در رفتارهایِ نابخردانه و شهوانی می‌جويد، تا آن‌که سرانجام به درکِ عميقِ اهميتِ ايجادِ همپيوندی ميانِ انسان و انسان هدايت شود».


              




۸۶/۴/۱۷

 

«در روزگارِ صلح، مردِ جنگی به جانِ خود می‌افتد»: اين جمله‌یِ نيچه، شايد، بهترين توضيحِ آن لحظه و همه‌یِ بعدِ آن است.

 

پی‌نوشت. ملال و بی‌حوصلگی، سردرد (اين روزها، گاه، دوباره سردردهایِ قديمی‌ام را تجربه می‌کنم ـ البته بدونِ معنايي که در آن زمان برايم داشت)، اضطراب و تنش، بی‌دست‌وپايی، مرگ‌انديشی، خودآزاری: اين‌ها را بايد درد‑نمون‌ها و نشانه‌هایِ يک بيماریِ کلی‌تر و بنيادی‌تر قلمداد کرد، يا خودِ درد و بيماری؟

 





 ۸۶/۴/۱۳

 

١

احساس می‌کنم که تا اين لحظه به بدترين صورتِ ممکن کارها را انجام داده ام ـ ناقص و نيمه‌کاره، با تني خسته، و با ذهني الکن. گويی که از همان آغاز، ناقص و نيمه‌کاره به دنيا آمده ام. دو ماه و نيمِ ديگر تا پايانِ بيست‌ويک‌سالگی‌ام مانده، و دست‌هايم خالیِ خالی ست. برایِ من، چشم‌اندازِ اين بيست‌ويک سال، دستِ‌بالا چند ساختمانِ نيمه‌کاره يا مخروبه است: تقريباً هر آن‌چه را که شروع کرده ام، نيمه‌کاره رها کرده ام، و آن‌هايي را هم که به ’جايي‘ رسانده ام، به بدترين صورتِ ممکن به جايي رسانده ام.

از جانِ هميشه مرددم بيزار ام. بايد تکليف را يک‌سَره کرد: پيش‌شرطِ يک آغازِ دوباره، دل‌کندن از خيال‌بافی‌هایِ احمقانه درباره‌یِ گذشته‌هایِ آرمانی‌شده، و ويران‌کردنِ ويرانه‌ها و ’نصفه‌نيمه‌‘ها ست. اما صفرِ مطلق ـ اين معلق‌کردنِ بی‌قيدوشرطِ خود ـ آزمونِ دشوار و فرساينده‌اي ست، و من نمی‌دانم که تا چه حد می‌توانم آن را بخواهم، و نمی‌دانم که اين خراب‌کردنِ پشتِ‌سر تا چه اندازه ياری‌کننده است ـ وقتي که هيچ چشم‌اندازِ زشت يا زيبايي را پيشِ‌رویِ خودت نمی‌بينی.

 

۲

اما اين، همه‌یِ ماجرا نيست. گاه، چنين می‌انديشم، که به‌عکس، از زندگی‌ام بهره‌یِ لازم را برده ام و همه‌یِ کارهايي را که بايد، به‌درستی انجام داده ام ـ تا آن‌جا که در درون‌ام، ديگر هيچ ميلي به ادامه‌یِ زندگی نمی‌يابم. به اين فکر می‌کنم، که لحظه‌هایِ خوب در زندگیِ من کم نبوده، و بايد سپاس‌گذارِ آن باشم، در لحظه‌اي که دارم ـ به‌خاطرِ اين «بی‌ميلی» ـ به هستی‌ام (يا دستِ‌کم هستیِ اين‌جهانی‌ام) پايان می‌دهم. و دوست دارم که در آن لحظه‌یِ رهايی‌بخش به خودم بگويم: «من شاد ام که روزگاري چنين می‌زيستم ـ چرا که خيلی از آرزوهايم انجام گرفته است».

 

۳

در ستيزه‌یِ ميانِ اين دو احساسِ ناهمساز، تنها يک چيز بر من آشکار می‌شود، و آن، ناتوانی ست: ناتوانی در درکِ درستی يا نادرستیِ اين دو احساس، و ناتوانی در گردن‌نهادن به پی‌آمدهایِ ناگزيرِ آن‌ها.

 





۸۶/۴/۸

 

به ندرت در هر صد نفر يک نفر ارزشِ آن را دارد که با او بحث کنی. بگذار ديگران هرچه دوست دارند بگويند، زيرا هر کسي آزاد است که احمق باشد. ولتر را به ياد داشته باش: صلح و آرامش از حقيقت بهتر است. همچنين اين ضرب‌المثلِ عربی را به خاطر بسپار که ميوه‌یِ درختِ سکوت، صلح و آرامش است.

 

امشب يک بارِ ديگر اين توصيه‌یِ اساسیِ شوپنهاوﺋﺮ را فراموش کردم.

 





۸۶/۴/۱ 

 

۱    

امروز يکمِ تير است، و من به يادِ شماره‌یِ دويست‌وچهارِ هفته‌نامه‌یِ مهر (١۶/۵/۸۰) و تيترِ درشتِ رویِ جلدِ آن می‌افتم: «تابستان فصلِ مرگِ من است». البته در آن روزها، طبعاً، معنایِ اين جمله را نمی‌فهميدم، چرا که تابستانِ هشتاد «تابستانِ آخرِ» من بود، اما نمی‌دانستم که تابستانِ آخرِ من است، و فکر می‌کردم که تازه پا به اين دنيا نهاده ام، و فکر می‌کردم که دارم پيش می‌روم ـ در راهِ تبديل شدن به آن‌چه هستم.

اما امروز معنايش را می‌فهمم ـ چون ديگر پيش نمی‌روم و دارم در دنيایِ راکدِ ذهنی و عينی‌ام فرو می‌روم، و اين «عينيت» هم دارد اين روزها با بی‌رحمیِ تمام خودش را به رخ می‌کشد!

 

۲

امروز معنايش را می‌فهمم، و به تابستان‌هایِ کودکی‌ام فکر می‌کنم: به روزهايي که درگيرِ هيچ‌چيز نبودم، و زندگی برايم يک بازیِ بچه‌گانه بود و بس ـ چيزي در رديفِ نمايش‌هایِ عروسکی‌اي که من و خواهرم در روزهایِ گرم تابستان و زيرِ نورِ خورشيد، در حياطِ بزرگِ خانه‌یِ‌مان، اجرا می‌کرديم. نمايش‌هايي که از لحظه‌یِ بيداری شروع می‌شد، و تا نيمروزِ ملتهب ـ و گاه، تا دمِ غروب ـ ادامه می‌يافت.

اما التهابِ آن روزها چيزِ ديگري بود، و اين‌چنين کلافه‌کننده نبود! يادم هست، که حتا در اوجِ گرمایِ آن هم (مثلاً دو يا سه‌یِ عصر) ـ به‌رغمِ اصرار (يا بهتر است بگويم اجبارِ) ديگران ـ ميلي به خوابيدن نداشتم. اما اين روزها، از فرطِ گرما، دوست دارم ـ تا جايي که می‌توانم ـ بخوابم، اما از فرطِ همين گرما، خواب‌ام نمی‌بَرَد!

 

۳

اما با تمامِ اين حرف‌ها، دروغ گفته ام، اگر بگويم که اکنون، لحظه‌هايم را در اشتياقِ آن «روزهایِ خوب» سپری می‌کنم ـ زيرا ديگر به‌قدري با آن‌ها بيگانه ام، که حتا تصوري هم از اين «خوب بودن» ندارم، و بنابراين نمی‌توانم دل‌تنگِ آن شوم. من روزهايم را می‌گذرانم (و فقط می‌گذرانم)، بی هيچ خاطره‌یِ دوست‌داشتنی يا دل‌گرم‌کننده، و تنها روزِ تولدم را انتظار می‌کشم ـ با زبانِ مَجاز، و بی زبانِ مَجاز!

 

۴

اين تابستان، باری، از تابستان‌هایِ گذشته تنهاتر ـ يا بهتر است بگويم ’وانهاده‌تر‘ ـ ام، و هيچ حسي نسبت به اين وانهادگی ندارم. حتا نمی‌دانم که بايد آن را دوست بدارم يا نه، و نمی‌دانم که اين وانهادگی وضعِ مرا بهتر يا بدتر می‌کند. اما اين را می‌دانم که تنهايی، در اين معنا، برایِ آدم‌هایِ سترون چيزِ خوبي نيست، و چه‌بسا آن‌ها را، هرچه بيش‌تر، در اين سترونی فرو می‌بَرَد.

«وانهادگی ديگر است و تنهايی ديگر»: من احساس می‌کنم که پيوندهايم سست و احمقانه است، و با هيچ‌چيز رابطه‌یِ عميقي ندارم ـ از دوستانِ دور و نزديک‌ام گرفته، تا اسطوره‌هايي که زماني آن‌ها را تا سرحدِ جنون دوست می‌داشتم. اين وانهادگی ست، نه تنهايی، و من اکنون، اين را با همه‌یِ هستی‌ام درمی‌يابم.

 

۵

چاره‌اي نيست! بايد اين تابستان را هم تاب آورم، و گاه‌وبی‌گاه، گرچه بی‌ثمر، به تابستان‌هایِ خوب بينديشم: به تابستان‌هایِ خوبِ خودم، و به تابستان‌هایِ خوبِ فيلم‌هايي که دوست دارم ـ از تابستانِ خوبِ درختِ گلابی، پيش از رفتنِ ميم، تا تابستانِ خوبِ آمارکورد.

 





۸۶/۳/۲۲

 

ديگر هيچ تصوري از چهره‌یِ واقعیِ خودم ندارم. به عکس‌هایِ چند سالِ اخيرم که نگاه می‌کنم، غصه‌ام می‌گيرد: اين عکس‌ها شباهتي به من (چه واژه‌یِ غريبي!) ندارند و بيش‌تر به کاريکاتوري از من می‌مانند ـ بی‌تناسب و اغراق‌شده و ساختگی. نگاهِ‌شان می‌کنم و با خودم می‌گويم: «چه زشت ام من!»، و بعد، به اين فکر می‌کنم، که شايد اين کاريکاتورهایِ عجيب‌وغريب چندان هم عجيب‌وغريب نباشند؛ شايد تصويرِ واقعیِ من باشند و شايد، من، در جهنمِ اين سال‌ها، کم‌کم به کاريکاتورِ خودم تبديل شده ام ـ بی‌تناسب و اغراق‌شده و ساختگی!

روبه‌رویِ آينه‌یِ ديواریِ اتاق‌ام می‌ايستم و صدایِ فرهاد در گوش‌ام می‌پيچد. اين چهره در نظرم غريبه است. نمی‌شناسم‌اش، و به طرزِ رقت‌آوري تقلا می‌کنم، تا بفهمم که اين واقعيتِ قاطعِ هرروزتکرارشونده چه نسبتي با من دارد: اکنون، در جست‌وجویِ اين «منِ» گمشده‌یِ بی‌صورت، در ته‌وتویِ ذهنِ آشفته‌ام دو صورتِ ديگر را می‌بينم، که نه شباهتي به يک‌ديگر دارند، و نه شباهتي به صورتي که در آينه‌ می‌بينم. و من درمی‌مانم که بايد کدام‌يک را باور کنم.

    

۱

اين چهره متعلق به سال‌هایِ خيلی دور است. من عروسکِ خواهرم را در آغوش گرفته ام، و برخلافِ چهره‌یِ خندانِ او، با چشم‌هایِ گِردشده از حيرت به نقطه‌اي ـ که هرگز نخواهم‌اش ديد ـ خيره شده ام (من، به گواهیِ مادرم، در خردسالی هرگز گريه نمی‌کردم. حالتِ عادیِ اغلبِ عکس‌هایِ اين دوره‌یِ من ’شگفت‌زدگی‘ ست. گويی هنوز همه چيز برايم عجيب‌وغريب است، و من، هنوز، به هيچ چيز عادت نکرده ام).

 

۲

اين چهره متعلق به سال‌هایِ دور است. در اين‌جا من لبخند زده ام، لبخندِ عجيبي که هنوز هم نمی‌توانم با ديدن‌اش نخندم: جوري لبخند زده ام که گويی لبخند نزده ام، که گويی اين حالتِ لب‌ها، در ذاتِ آن‌ها ست ـ نه آن‌که من چنين حالتي را به آن‌ها داده باشم! لبخندي ثابت و تکرارشونده در همه‌یِ عکس‌هایِ آن دوره ـ در شادمانیِ ناب، و بی هيچ نقطه‌یِ تاريک.

 

۳

اين چهره را هر روز می‌بينم. هم کودک است و هم پير. دوست‌اش ندارم، و در آن عنصرِ بی‌ربطي هست، که مرا می‌آزارد ـ با چشم‌هايي که در آن هيچ نشاني از اندوه يا شادمانی نمی‌بينم. اين چهره‌اي ست که با منِ هميشگی‌ام تناسبي ندارد، و حتا با خودش نيز. خنده‌اش نادرست است، و من از تهیِ پشتِ آن وحشت می‌کنم.

 





۸۶/۳/۲۱

 

«در هاويه کی ست که تو را حمد می‌گويد ای خداوند، در هاويه کی ست؟

دنيا به بطالت آبستن شده است. از روحِ تو به کجا بگريزم، و از حضورِ تو کجا بروم. اگر بال‌هایِ بادِ سحر را بگيرم و در اقصایِ دريا ساکن شوم، در آن‌جا نيز سنگينیِ دستِ تو بر من است. مرا باده‌یِ سرگردانی نوشانده ای: چه مهيب است کارهایِ تو! به ياد آور که زندگیِ من باد است و ايامِ بطالت را نصيبِ من کرده ای.

بيا و به آوازِ کسي که در بيابانِ بی‌راه می‌خواند گوش فرا ده! آوازِ کسي که آه می‌کشد و دست‌هایِ خود را دراز کرده می‌گويد: وای بر من ـ زيرا که جان‌ام به سببِ جراحات‌ام در من بی‌هوش شده است.

ترک کن، مرا ترک کن؛ زيرا که روزهايم نَفَسي ست. مرا ترک کن، پيش از آن‌که به جايي روم که از آن برگشتن نيست؛ به سرزمينِ تاريکیِ غليظ...»

 

چنين گفت آواره با خدایِ ستمگرش ـ در نيمروزِ «فروشُدِ آخر».

 





۸۶/۲/۲۴

 

بخشِ بزرگِ دنيایِ ’رمانتيکِ‘ من (و احتمالاً همه‌یِ هم‌سن‑و‑سال‌هایِ من) در کودکی را کارتون‌هایِ ارزان‌قيمتِ ژاپنی شکل داده است (شايد برنامه‌یِ کودکِ آن سال‌ها تنها چيزي باشد که صداوسيمایِ آبکیِ ما بتواند به آن ببالد!). در زير لينکِ چند مقاله را گذاشته ام که چند روزِ پيش پيدایِ‌شان کردم و می‌تواند برایِ چند لحظه (و فقط برایِ چند لحظه) شما را به آن دنيایِ خيالی ببرد— البته اگر هنوز دل‌بسته‌یِ آن ايد!

 

رؤياهایِ ژاپنیِ ما

کارتون‌هایِ محبوبِ دورانِ کودکیِ ما (بخشِ يکم)

کارتون‌هایِ محبوبِ دورانِ کودکیِ ما (بخشِ دوم)

کارتون‌هایِ محبوبِ دورانِ کودکیِ ما (بخشِ سوم)

 

پی‌نوشت. لينک‌ها کمي ’قديمی‘ اند و شايد پيش‌تر ديده باشيدِشان!

 





۸۶/۲/۸

 

ب. خُب، پس چرا می‌نويسی؟

الف. عزيزم، راست‌اش را بخواهی، متأسفانه هنوز راهِ ديگري برایِ رهايی از شرِ انديشه‌هايم پيدا نکرده ام.

ب. چرا می‌خواهی از شرِ انديشه‌هايت رها شوی؟

الف. چرا می‌خواهم؟ آيا فکر می‌کنی می‌خواهم؟ ناگزير ام.

ب. کافی ست، کافی ست.

نيچه، دانشِ شاد، پاره‌یِ ٩٣

 

دست‑و‑پاکردنِ معنايي برایِ نوشتن، در يک‌ماهگیِ اين وبلاگ، دستِ‌کم برایِ خودم (و اگرنه برایِ ديگران) امري ست گريزناپذير— برایِ مني که برایِ چهار سال، تقريباً هيچ چيز ننوشته بودم.

  





۸۶/۲/۳

 

به عقب نگاه نکن! يادت باشد که داری از سراشيبیِ تند پايين می‌آيی...

کی‌يرکگور

 

بايد همه‌یِ نيک و بدِ اين سال‌ها را فراموش کنم، و مثلِ آن پسرِ گمگشته‌یِ انجيلِ لوقا به خانه‌ام بازگردم. بايد برگردم به نقطه‌اي که خانه را ترک کردم، به روزهایِ آخرِ تابستانِ هشتاد، و تنِ بيچاره‌یِ به‌ستوه‌آمده‌یِ فرسوده‌ام را بارِ ديگر با خودم همراه کنم. بايد خطر کنم، و پا در راهِ بی‌برگشتي گذارم که چهار سالِ پيش از آن می‌هراسيدم، راهي که در پايانِ مقررش يا ’هست‘ باشم، يا ’نيست‘— و نه اين‌گونه معلق، در ميانه‌یِ آن و اين.

 

پی‌نوشت. ايده‌یِ بازگشت يک استعاره است و بس: در واقعيت هرگز نمی‌توان به نقطه‌اي بازگشت، به اين دليلِ ساده که من نمی‌توانم در اين بيست‌سالگیِ احمقانه نقشِ چهارده‌سالگی‌ام را بازی کنم! من ـ اگر بيابم‌اش ـ به خانه‌ام بازخواهم گشت، اما می‌دانم که اين خانه ديگر رو به ويرانی ست، يا دستِ‌کم دگر گشته است، مانندِ خودِ من؛ و نه برایِ ماندن، که چه‌بسا برایِ آغازِ يک آوارگیِ ديگر (اين چند جمله را برایِ رفعِ توهم‌هایِ ساده‌لوحانه‌یِ احتمالیِ روزهایِ آينده‌ام در اين‌جا می‌گذارم).

 





۸۶/۱/۳۰

 

دردا، زماني فرا رسد که انسان ديگر خدنگِ اشتياقِ خود را فراتر از انسان نيفکَنَد و زهِ کمان‌اش خروشيدن را از ياد ببَرَد...

زرتشتِ نيچه

 

ماژور درست گفته بود: نوستالژی هنگامي به سراغِ ما می‌آيد که ديگر معنايي در کار نيست— نمونه‌اش هم همين ورق‌زدنِ آلبومِ عکس‌هایِ خانوادگی (يادم نمی‌آيد که پيش‌ترها حتا نيم‌نگاهي هم به عکس‌هایِ بچگی‌ام انداخته باشم، و تازه بيش‌ترِ آن‌ها را هم در همين دو/سه سالِ اخير ’کشف‘ کرده ام). اما سخنِ او ناقص بود: شايد بهتر بود جمله‌یِ «البته اگر اساساً سراغِ ما بيايد» را به آن اضافه می‌کرد! چون يکی/دو هفته است که آن نوستالژیِ فريبنده‌یِ کودکی هم ـ همچون همه‌یِ خيال‌پردازی‌هایِ ديگرِ اين سال‌ها ـ مرا ترک گفته است. چه بهتر. 

وضعيتِ جفنگي ست. گذشته يک بارِ ديگر رهايم کرده، لحظه‌هايم «به‌هرزه بی می و معشوق» می‌گذرد، و ’آينده‘ هم چشم‌اندازِ بهتري به رويم نمی‌گشايد! کرختی و ملالِ احمقانه‌اي جایِ ’پاسيونِ‘ هميشگیِ مرا گرفته است، و ديگر کم‌تر چيزي (از فيلم و موسيقی و کتاب گرفته تا کوه و سيگار و چايی) بر حال‑و‑روزِ من اثر می‌کند يا به شورَم می‌آورد. به نوستالژی‌ها و ’آرامبخش‘‌هایِ قديمی‌ام می‌انديشم که ديگر خاصيتِ خود را از دست داده اند.

آزارنده‌تر از همه اين‌که، من به ريشِ احساساتِ خودم هم به طرزِ بی‌شرمانه‌اي می‌خندم! مثلاً ديشب نزديک بود که زيرِ گريه بزنم، اما ناگهان از تصورِ گريه کردنِ خودم خنده‌ام گرفت (به نظرم حرکتِ مضحکي آمد)، و اين بغضِ سرکوفته تا اين لحظه دست از سرم برنداشته است.

اين چند روز را با نامجو گذراندم. تنها چيزي ست که فعلاً با اين «لنگ‑در‑هوايیِ» راکدِ من جور درمی‌آيد!

 

جان به جان‌آفرين تسليم نمی‌شود

بازگشتِ همه به سویِ او نيست

دست به قنداق نمی‌رود

تفنگ غلاف می‌شود

جهان اصلاً نمی‌چرخد

(راه هم نمی‌رود)

روز به شب نمی‌نشيند

آه که اين‌طور!

...

 





۸۶/۱/۹

 

يکي از پی‌آمدهایِ تجربه‌یِ ’بلاگر‘ شدنِ فعالانه‌یِ من (!) در اين دو/سه روز، احساسِ ناخوشايندِ دلشوره‌یِ ناشی از بيان کردنِ چيزهايي بود، که تاکنون حتا برایِ خودم هم به رویِ کاغذ نياورده بودم— به جمله‌یِ موردِ علاقه‌یِ دوست‌ام ـ از سِلين ـ می‌انديشم، که «بايد هميشه فقط و فقط از آدم‌ها ترسيد». امروز يک دوستِ ديگر هم، که يک بار تجربه‌یِ بلاگر شدن را از سر گذرانده است، از پشيمانیِ ناشی از نوشتنِ خاطرات و تجربه‌هایِ شخصی‌ در يک فضایِ عمومی برايم گفت، و من نمی‌دانم که بايد به اين کار ادامه دهم، يا نه. 

 

پی‌نوشت. مايه‌یِ شادمانیِ من است که سخنِ مخاطبانِ اندک‌ام را ـ هرچه باشد ـ بشنوم، اما ـ از اين‌پس ـ از ميانِ‌شان تنها کامنت‌هايي را برایِ ديگران نمايش خواهم داد، که با موضوعِ بحث مرتبط باشد، و يا دستِ‌کم آنان را به‌کار آيد.

 


حکمتِ آواره| نيچه| رذيلتِ اروس| هنر| لحظه‌ها| خاطره‌هایِ پراکنده| پچواک| گفت‌آورد| آرشيو| پروفايل| ای‌ميل