اين نوشته به طرحِ سه پرسشِ بنيادين در موضوعِ سکسيسم می‌پردازد، و، در ادامه، می‌کوشد به آن‌ها پاسخ دهد. پرسش‌ها از اين قرار اند: (۱) آيا مردسالاری وجود دارد؟ (۲) آيا [نظريه‌یِ] مردسالاری از پسِ توضيحِ پديده‌یِ سکسيسم برمی‌آيد؟ (٣) چه نسبتي ميانِ فمينيسم و سکسيسم وجود دارد؟

پيش از آن‌که سراغِ اين پرسش‌ها بروم بايد بر دو چيز پافشاری کنم. اين نوشتار برایِ ذهن‌هايي که مردسالاری برایِ‌شان دست‌آويزي چنان مقدس و پرسش‌ناپذير است که هولوکاست برایِ سرانِ اسرائيل، همان ذهن‌ها که دهه‌ها ست نانِ قربانی‌نمايی‌شان را می‌خورند و آن را کسب‌وکارِ پرسودي يافته اند، نوشته نشده است، و بنابراين تلاش نخواهد کرد که اتّهامِ ضديت با فمينيسم يا حتا زن‌ستيزی را از خود دور کند—چنان‌که اگر می‌خواستم در نقدِ دولتِ اسرائيل بنويسم نيازي نمی‌بود که وقت‌ام را بر سرِ رفعِ اتهامِ يهودستيزی تلف کنم وقتي که پيشاپيش به نحوِ ناعادلانه‌اي به آن متهم شده ام. به عبارتِ روشن: اين نوشته شايد ضدِ فمينيسم باشد اما اين به‌ضرورت بدان معنا نخواهد بود که از راستی بهره‌اي ندارد.

با اين‌همه، گمان می‌کنم که بر سرِ برخي چيزها با فمينيست‌ها هم‌نظر يا دستِ‌کم هم‌دل باشم. مبارزه و ستيز با تبعيضِ جنسی به خودیِ خود بزرگ‌داشتنی و هم‌دلی‌برانگيز است. از آن فراتر، گمان می‌کنم که برخي از پديده‌هايي که فمينيست‌ها بر آن‌ها انگشت می‌گذارند پديده‌هایِ بنيادی و در خورِ درنگِ بيش‌تر و بيش‌تر اند، اما فکر می‌کنم که آنان توضيحِ خوبي برایِ‌شان (و برایِ نقدِشان) فراهم نمی‌کنند. همچنين گمان می‌کنم برخي از نتيجه‌گيری‌هایِ فمينيستی نتيجه‌هایِ درستي پيش می‌کشند، اما اين نتيجه‌ها را دليل‌آوریِ خوبي پشتيبانی نمی‌کند. در اين نوشتار تا حدي به اين موضوع‌ها خواهم پرداخت.

دوم: دعوایِ زنان و مردان بر سرِ مفهومِ برابری (و همچنين مفهومِ قربانی) دعوايي ست دروغين و بنابراين اين نوشته دغدغه‌یِ هيچ‌گونه قضاوت نخواهد داشت. اين نوشته طرفِ زن‌ها يا مردها را نخواهد گرفت، اما اين هرگز بدان معنا نيست که می‌خواهد روی‌کردي «معتدل» و ميانه‌روانه پيش بگيرد و به هر دو طرفِ دعوا حق بدهد، گاهي به اين و گاهي به آن—چه اين خود به معنایِ رسميت‌بخشی به خودِ دعوا ست.

برويم، باری، سرِ پرسش‌هایِ خودمان.

 

۱. آيا مردسالاری وجود دارد؟

۱.۱. فرهنگِ «مردانه»

می‌خواهيم فرض کنيم که مردسالاری وجود دارد. اما بگذاريد کارِمان را از يک پرسشِ ساده آغاز کنيم: آيا تنها يک نوع مردسالاری وجود دارد؟ نيچه، در پاره‌یِ ۲۵۹ از بشری-بس بسيار بشری، می‌نويسد: «فرهنگِ يونانیِ عصرِ کلاسيک فرهنگي مردانه است. پريکلس، در خطابه‌یِ خاک‌سپاری‌اش، همه‌چيز را در موردِ زنان با واژه‌ها بيان می‌کند: «آنان هنگامي در اوجِ کمالِ خويش اند که مردان تا حدِ ممکن کم درباره‌یِ آنان سخن بگويند.»—رابطه‌یِ اروتيکِ ميانِ مردان و پسرانِ جوان، به حدّي که ما ديگر توانِ فهمِ آن را نداريم، پيش‌شرطِ ضروری و يگانه‌یِ سراسرِ تربيّتِ جنسِ مذکّر بود [...]؛ تمامیِ ايده‌آليسمِ نيرومندیِ سرشتِ يونانی به درونِ آن رابطه افکنده می‌شد، و رفتارِ با پسرانِ جوان احتمالاً هرگز دوباره اين‌چنين همراهِ با توجّه و محبّت، و اين‌چنين يک‌سره هماهنگ با برتری‌هایِ آنان (فضيلت‌هایِ آنان)، نبوده است، بدان‌سان که در سده‌هایِ ششم و پنجم [پيش از ميلاد] بود—[...] هرچه اين رابطه مهم‌تر انگاشته می‌شد، تعامل با زنان کم‌تر می‌شد: چشم‌اندازِ زادآوری و شهوت—بيش از اين هيچ‌چيز به چشم نمی‌آمد؛ دادوستدِ روحانی‌اي با آنان در کار نبود، نه حتّا يک ماجرایِ عاشقانه‌یِ واقعی. هنگامي که آدمی فراتر از اين در نظر می‌گيرد که زن خود از همه‌یِ انواعِ مسابقه‌ها و نمايش‌ها محروم بود، نتيجه می‌گيرد که تنها سرگرمیِ والاترِ باقی‌مانده برایِ او عبادتِ دينی بود.» تصويري که نيچه پيش می‌کشد تصويري خيره‌کننده از يک فرهنگِ به‌راستی مردانه است که سنجه‌اي برایِ فهمِ آن‌که فرهنگِ کنونیِ ما تا چه اندازه مردانه است فراهم می‌آورد. به نظر نمی‌رسد که چنين فرهنگي، به تعبيرِ فمينيستیِ کلمه، فرهنگي «مردسالار» نبوده باشد، اما اين فرهنگ هم در سرچشمه‌ها و هم در برآيندها ضدِ آن‌گونه از «مردسالاری» ست که ما در جهانِ زيرِ نفوذِ سه دينِ ابراهيمیِ بزرگ، يعنی يهوديت، مسيحيت و اسلام، سراغ داريم. به اين پرسش که آيا اين جهان در قلمروِ سکس از ريشه‌هایِ دينیِ خود گسسته يا نه بازخواهيم گشت؛ آن‌چه در اين مرحله مهم است بازشناختِ اين نکته است که مردسالاری‌ها می‌توانند با يک‌ديگر بستيزند و در قلمروِ سکس هنجارها و ارزش‌گذاری‌هایِ يک‌سر متفاوت (اگر نگوييم متضاد) داشته باشند. سه نمونه از اين تفاوت‌ها در همسنجیِ فرهنگِ يونانیِ عصرِ کلاسيک و فرهنگِ يهودی- اسلامی عبارت از: (۱) روی‌کردِ ستاينده و نکوهنده به همجنس‌گرايی، (۲) خوش‌رفتاری و بدرفتاری با پسرانِ جوان، (٣) زيبايی‌شناسیِ آلتِ مردانه. من به موردِ نخستين نخواهم پرداخت و گمان می‌کنم بر سرِ آن اختلافِ‌نظري در کار نباشد.

 

زيبايی‌شناسیِ آلتِ مردانه

قطعه‌اي از آريستوفانس خواستنی‌ترين ويژگی‌هایِ بدنِ مردانه را فشرده می‌کند: «سينه‌اي تابناک، پوستي روشن، شانه‌هايي پهن، زباني کوچک، سريني سخت، و آلتي خُرد.» از ديدِ يونانيان آلتِ آرمانی آلتي کوچک، باريک و ختنه‌نشده است، و يونانيان آلت‌هایِ بزرگ و ختنه‌شده را ناجور و خنده‌آور می‌پنداشته و آن‌ها را تنها همچون نمادهایِ باروری يا در تصويرگریِ مردانِ زشتِ پير، مخلوقاتِ نيمه‌حيوانی يا مردمانِ وحشی به‌کار می‌گرفته اند. دل‌بستگیِ يونانيان به تجسمِ مرداني زيبا با آلت‌هایِ خرد، در قياسِ با محوريت يافتنِ بزرگیِ آلت برایِ سنجشِ قدرتِ مردانه در ذهن و زبانِ مردمانِ روزگارِ ما، چيزي نيست که بتوان از آن چشم پوشيد. اين به‌روشنی نشان می‌دهد که برتریِ جسمانی در قلمرویِ جهانِ مردانه چه دگرگونیِ معنايیِ ژرفي را از سر گذرانده است، و قدرتمندیِ روزگارانِ سپسين چه‌گونه از دلِ زشتیِ روزگارانِ پيشين سر برآورده است.

نخست، ختنه: هيچ‌يک از جنبش‌هایِ ضدِ ختنه‌یِ پسران به آن از ديدِ زيبايی‌شناختی نمی‌نگرند. چرا نمی‌نگرند اگر به تغييرِ ديدگاهِ مردمان عليهِ ختنه کمک می‌کند؟ زيرا چنان ترجيحِ زيبايی‌شناختیِ چيره‌اي ميانِ مردمانِ امروزی در جهانِ زيرِ نفوذِ اديانِ ابراهيمی وجود ندارد. شيوعِ ختنه، جدایِ از همه‌چيز، با ذوقِ زيبايی‌شناختیِ کنونیِ بخشِ بزرگي از زنان همخوان است (دستِ‌کم برخي پژوهش‌ها نشان می‌دهند که زنان آلتِ ختنه‌شده را به آلتِ ختنه‌نشده ترجيح می‌دهند)، به رغمِ اين واقعيتِ شناخته يا ناشناخته که آنان با مردانِ ختنه‌نشده سکسِ به‌تري دارند—و اين استدلالِ شايعي ست در ميانِ مدافعانِ ختنه که آلتِ ختنه‌نشده مضحک است. ختنه، از سویِ ديگر بخشِ بزرگِ حساسيتِ آلتِ مردانه را از ميان می‌برد، تا آن‌جا که از آن به عنوانِ روشي برایِ مبارزه با خودارضايیِ مردان بهره می‌برده اند. جایِ آن است که بپرسيم: چرا نظامي «مردسالار» که کاميابیِ جنسیِ مردان به‌قاعده (و آن‌چنان که فمينيست‌ها مدعی اند) بايد از دغدغه‌هایِ اصلی‌اش باشد در برابرِ واقعيتي چنين تکان‌دهنده خون‌سرد و بی‌اعتنا ست و حتا ريش‌خندگر؟ به اين پرسش در دو جا بازخواهيم گشت.

دوم، آلتِ بزرگ‌تر و بزرگ‌تر. تبليغاتِ لارجرباکس را نگاه کنيد. ايميل‌هایِ تبليغاتیِ‌تان را مرور کنيد. پورن ببينيد. همه‌جا و همه‌کس آلتِ مردانه‌یِ هرچه بزرگ‌تر را تبليغ و تشويق می‌کند. اين به ذوقِ چيره‌یِ ما بدل گشته است. بشريت هرچه بيش‌تر به سمتِ ستيزِ با حسانيت رفته است، حرص و ولعِ او برایِ داشتنِ آلت‌هایِ درشت‌تر و بدنِ مردانه‌یِ هرچه زمخت‌تر و در همان حال بی‌حس‌تر افزايش يافته است. بی‌اعتنايیِ عمومی به گرفتاریِ ختنه‌یِ پسران با آن حرص و ولع پيوندي دارد.

 

آلتِ مردانه در مقامِ عقل

مرد در مردسالاری حاملِ غريزه نيست—اين همان خام‌انديشیِ گسترده‌اي ست که گمان می‌بَرَد مردسالاریِ اديانِ ابراهيمی ميانِ احساس و غريزه، همچون دو صورتِ حسّانيّت، خطّي کشيده است تا يکي را به زن و ديگري را به مرد نسبت دهد. مرد يک‌سره فاقدِ غريزه است؛ آن‌چه اسلام، برایِ مثال، «غريزه‌یِ جنسیِ مرد» می‌خواند، از اساس، نيرويي ست که در بيرونِ او جای گرفته است—در زن، که لشگرِ شيطان است... آلتِ افراخته، بدين سان، به هيچ‌رو هم‌ارزِ هيچ شکلي از جهانِ طبيعی-غريزی نيست. آلتِ افراخته، از چشم‌اندازي درونی، عقل است؛ کننده باشنده است، و باشنده عقلانی ست. جهانِ حس جهانِ شدن، و از اين‌رو جهان نيستی ست. دخول انتقامِ عقل از حسِ وسوسه‌گر است. آلتِ زنانه همچون بيانِ نمادينِ جهانِ شدن‌ها/نيستی‌ها حفره‌اي ست تهی که آلتِ مردانه با پر کردنِ آن پرچمِ خودش را در مقامِ کننده/باشنده بالا می‌برد—فرآيندي که غايتِ آن بازخوابيدنِ آلتِ مردانه و رهايی از حسانيتِ خيسِ آلتِ زنانه است.

اکنون می‌توانيم بفهميم که ميانِ بی‌اعتنايیِ عمومی به ختنه‌یِ پسران و ولع برایِ آلتِ بزرگ‌تر و بزرگ‌تر چه نسبتي برقرار است: آن‌چه مردیِ مرد را می‌سازد توانِ گايندگیِ او ست، توانِ پر کردنِ هرچه بيش‌ترِ آن حفره‌یِ وحشت‌آور—اما اين به هيچ‌رو به معنایِ فرادستیِ غريزه‌یِ جنسیِ مرد بر همانِ زن نيست. چرا که، در واقع، حس‌يافتِ جنسیِ آلتِ مردانه مسئله‌اي ست ناچيز و حتا نخواستنی، و حسانيت و ميلِ جنسیِ مرد از خلالِ کاهشِ حساسيتِ آلتِ مردانه بايد کنترل شود و به پايين‌ترين حدِ ممکن برسد، تا هم توانِ خودارضايیِ مؤثرِ مردان را کاهش دهد و هم آنان را به يک ديلدویِ شايسته که کارش تنها و تنها گاييدنِ آلتِ زنانه است (و ارزش‌اش هم گردِ شمارِ آن گذارده می‌شود) فروکاهد. اين همان چيزي ست که در يهوديت و اسلام از خلالِ ختنه رخ می‌دهد. ميانِ ضرورتِ ختنه و تشويق به ازدواج در اين دو دين، بدين‌سان، رابطه‌اي ست، چنان‌که در مسيحيت با سستی‌گرفتنِ نسبیِ دومی از يکمی نيز کم‌وبيش نشاني نيست.

و اديانِ ابراهيمی در تصويرگریِ مردان همچون ديلدوهایِ شايسته تنها نيستند. شماري از فمينيست‌ها پيش نهاده اند که هر گونه سکسِ واژنیِ مرد با زن نوعي تجاوز است، يا اين‌که مردان از اساس چيزي جز ديلدوهایِ متحرک نيستند.

 

بدرفتاری با پسران

من مطمئن نيستم که فرهنگِ يونانیِ عصرِ کلاسيک، آن‌گونه که نيچه می‌گويد، در خوش‌رفتاری با پسرانِ جوان بی‌همتا بوده باشد، امّا ترديدي ندارم که (دستِ‌کم) فرهنگ(ها)یِ کنونیِ ما برایِ زماني دراز در بدرفتاری با پسرانِ جوان سرآمد بوده اند، و در برخي موارد، به لطفِ کوشش‌هایِ «برابری‌خواهانه»یِ فمينيست‌ها، اوضاع بدتر هم شده است. ختنه، تنبيهِ بدنی، بدرفتاری با کودکانِ پسر (تا «مرد» بار بيايند)، مجازات‌هایِ ناعادلانه (مثلِ موردِ همجنس‌گرايیِ زنانه و مردانه)، سربازیِ اجباری، فرستادنِ مردانِ جوان به جنگ، گماردنِ مردانِ جوان به کارهایِ دشوار و شغل‌هایِ پست، بی‌اعتنايی به و تحقيرِ احساساتِ آن‌ها، تحقيرِ مردانِ خشونت‌ديده يا موردِ تجاوزِ جنسی قرارگرفته و بی‌اعتنايی به دادخواهیِ آن‌ها، نقضِ آشکارِ حريمِ خصوصیِ مردان و پسران در همه‌جا (از زندان‌ها و پادگان‌ها گرفته تا آموزشکده‌ها و بيمارستان‌ها) و خشونتِ هميشگی عليهِ آنان چند نمونه از اين بدرفتاری اند. من فعلاً قصد ندارم به سودِ وجودِ اين بدرفتاریِ افراطی دليل بياورم، چرا که کاري ست، از بختِ بدِ وجودِ دستگاهِ پروپاگاندایِ فمينيسم، زمان‌بر.

 

۱.۲. مردسالاری همچون نظامِ اخلاقی

ديديم که يکي موردهایِ مسئله‌آفرين با نظريه‌یِ مردسالاری گستردگیِ آن است. آن‌ها که اين عبارت از زبانِ‌شان نمی‌افتد هيچ‌گاه توضيح نمی‌دهند که از کدام مردسالاری سخن می‌گويند. آن‌ها همجنس‌گراهراسی را پی‌آمدِ ضروریِ فرهنگِ مردانه می‌دانند، اما، همچنان‌که ديديم، فرهنگِ از هر سو بسيار مردانه‌تري هم وجود داشته که برترين صورتِ عشق در آن عشقِ همجنس‌خواهانه بوده است. از اين‌رو، به فرضِ وجودِ مردسالاری، ما نه با مردسالاری که با مردسالاری(ها) سروکار داريم.

می‌خواهيم از اين‌جا دامنه‌یِ بررسی‌مان را به فرهنگِ زيرِ نفوذِ اديانِ ابراهيمی محدود کنيم. آيا اديانِ ابراهيمی ادياني مردسالار اند؟ به يک معنا، بی ترديد. همگی با نمونه‌هایِ بی‌شمارِ آن آشنا ايم که مردانگی فراوان ستايش شده و زنانگی فراوان نکوهش شده است. به بيانِ دقيق‌تر، بر مردانگی ارزشِ والاتري نهاده شده تا بر زنانگی. اما اين به هيچ‌رو بدان معنا نيست که بر مردان ارزشِ والاتري نهاده شده تا بر زنان؛ همچنان‌که بناتار می‌گويد، جانِ مردان همواره دورريختنی‌تر از جانِ زنان انگاشته می‌شده و می‌شود. مسئله را، در عوض، بايد جورِ ديگري صورت‌بندی کرد: ارزشِ مردانگی بالاتر از ارزشِ زنانگی بوده است، نه از آن رو که ارزشِ مرد بالاتر از ارزشِ زن بوده است، بل از اين رو که مردِ خوب بودن سخت‌تر از زنِ خوب بودن بوده است. پليسِ جنسی، بی هيچ ترديد، مردِ بد و سرکش را زودتر از زنِ بد و سرکش دستگير می‌کند و او را سخت‌تر مجازات می‌کند. در واقع گاهي زنِ سرکش تحتِ عنوانِ شيرزن ستايش هم می‌شود، اما مردي که به وظيفه‌هایِ مردی‌اش عمل نمی‌کند هميشه تحقير و طرد می‌شود.

 با ورودِ عنصرهایِ خوب و بد به ماجرا مردسالاریِ اديانِ ابراهيمی شکلِ يک نظامِ اخلاقی را به خود می‌گيرد.

 

افسانه‌یِ مردسالاری

بگذاريد برایِ فهمِ به‌ترِ ماجرا به گزارشِ گزيده‌اي از تبارشناسیِ اخلاق بپردازيم. نيچه در پاره‌یِ سيزدهم از جستارِ يکمِ اين جدل‌نامه می‌نويسد: «چشم‌داشتن از زورمندي که خود را زورمند نشان ندهد [...] همان اندازه بی‌معنا ست که از بی‌زوری چشمِ زورمندی داشتن. هر ذرّه زور، يعنی ذرّه‌اي رانش، ذرّه‌اي خواست، ذرّه‌اي اثر نهادن؛ و بالاتر از آن، زور چيزي نيست مگر همين راندن و خواستن و اثر نهادن! اگر اين داستان گونه‌اي ديگر به نظر می‌رسد، تنها به سببِ فريبِ زبان است و خطاهایِ بنيادينِ عقل (که در زبان به صورتِ سنگواره درآمده است)؛ که در پسِ هر اثر نهادني اثر-نهنده‌اي می‌بيند و «کننده»اي؛ و چه نادرست می‌بيند!» قرار دادنِ «من»اي در پسِ خواهش سرچشمه‌یِ تمامیِ اخلاقي ست که نيچه با آن می‌ستيزد. همين‌که «من»اي در پسِ زور قرار دهيد، می‌توانيد از او بخواهيد که زورمندیِ خويش نشان ندهد تا خوب باشد. همين که «من»اي، اراده‌اي، را در پسِ غريزه، حس و شهوتِ تنانه قرار دهيد، می‌توانيد از او بخواهيد که شهوتناکیِ خويش را مهار کند تا خوب باشد. همين که نيرویِ کنش‌گر را از آن‌چه می‌تواند کرد جدا کنيد آن را به يک نيرویِ واقعاً واکنش‌گر بدل کرده ايد. «منِ» پسِ تن يک افسانه است، اما تنها از خلالِ اين افسانه است که يک نيرویِ کنش‌گر به يک نيرویِ واکنش‌گر بدل می‌شود. اخلاق واقعاٌ کار می‌کند، اما تنها به مثابهِ يک افسانه. خدا نيز، به طورِ همانند، يک افسانه است، اما افسانه بودن‌اش چيزي از نفوذِ واقعیِ آن در همه‌یِ زيست‌شيوه‌ها و انگاره‌ها و زبان‌هایِ ما نمی‌کاهد.

مردسالاری يک نظامِ اخلاقی ست که از خلالِ يک افسانه کار می‌کند. آن افسانه دولايه است. در لايه‌یِ يکم، «من»اي در پسِ قلمروِ تنانه (حس، غريزه، هوس) جای می‌گيرد. در لايه‌یِ دوم، «من» به امرِ مردانه و تن به امرِ زنانه بدل می‌شود. تنها از پسِ اين افسانه‌یِ دولايه است که در نتيجه‌یِ برتریِ من/اراده بر تن/غريزه مردانگی بر زنانگی برتری داده می‌شود. فرد برایِ آن‌که به فرادستیِ واقعاً موجودِ مردان بر زنان باور داشته باشد بايد به افسانه باور داشته باشد، و خود از بيخ و بن مردسالار باشد. فرد برایِ آن‌که ناقص‌عقل تصويرشدنِ زنان را نشانِ فرادستیِ واقعاً موجودِ مردان بر زنان بداند بايد به چيرگی/برتریِ عقل بر غريزه باور داشته باشد. مبارزه با مردسالاری تنها از يک نقطه شروع می‌شود: بازشناسیِ آن‌که مردسالاری وجود دارد و کار هم می‌کند، اما تنها به مثابهِ يک افسانه‌یِ تاريخی.

 

۲. مردسالاری و سکسيسم

من تا بدين‌جا نشان داده ام که مردسالاری همچون نظامي اخلاقی وجود دارد، کار می‌کند و چه‌گونه کار می‌کند. اما از اين جا تا پذيرشِ نظريه‌یِ فمينيستیِ مردسالاری راهِ درازي در پيش است ــ نظريه‌اي که می‌گويد در مردسالاری با نظامي روياروی ايم که مردان به طورِ سيستماتيک زنان را سرکوب کرده اند، نظامي که مناسباتِ قدرت در آن بر پايه‌یِ بالاترين سودِ مردان و کم‌ترين سودِ زنان شکل گرفته است. اين نظريه همچنين می‌گويد که سکسيسم، يا تبعيضِ جنسی، را می‌توان سراسر بر پايه‌یِ مردسالاری توضيح داد و، به بياني ديگر، سکسيسم را به زن‌ستيزی فرومی‌کاهد. من برایِ ردِ اين نظريه چند نمونه‌یِ نقضِ آن را پيش خواهم کشيد. اين نمونه‌ها، دستِ بر قضا، از پديده‌هایِ محبوبِ فمينيست‌ها برایِ اثباتِ وجودِ مردسالاری به شمار می‌آيند. من نشان خواهم داد که می‌توان برایِ اين پديده‌ها توضيحِ بهتر يا دستِ‌کم توضيحِ جای‌گزينِ هم‌ارزي پيش کشيد.

 

جوازِ چندهمسری برایِ مردان

فمينيست‌ها جوازِ اسلامیِ چندهمسری برایِ مردان را يکي از نمونه‌هایِ وجودِ مردسالاری و ميلِ تاريخی به کنترلِ زنان می‌دانند. روشن نيست که چرا اين جواز، اگر بر کنترلِ زنان دلالت می‌کند، رسمِ از پيش موجودي را محدود کرده است، جایِ آن‌که گسترده‌ترش کند. گفته می‌شود که اسلام نگرانِ ارضایِ جنسیِ بيش‌ترِ مردان است، اما روشن نيست که چرا دسترسی به سکسواليته‌یِ زنانه (از طريقِ حجاب يا منعِ روسپی‌گری، برایِ مثال) بايد کم‌تر و کم‌تر شود، تقاضا برایِ آن بالاتر و بالاتر رود، خودارضايی ممنوع اعلام شود و توانِ خودارضايیِ مؤثر به نحوِ معناداري کاهش يابد، و در آخر مرد برایِ يک سکسِ ساده تصميم به ازدواج گيرد، ازدواجي که در آن او بايد مسئوليت‌هایِ خود (از جمله تأمينِ نيازهایِ مالی) را به نحوِ يک‌سويه دوبرابر کند و حفظِ ناموسِ خود از خطرها را برتر از حفظِ هر دارايی و ويژگیِ ديگرش بداند.

از همه‌یِ اين‌ها گذشته، و مهم‌تر از همه، يک چيز هست که در تحليلِ فمينيستیِ اين جواز ناديده گرفته می‌شود. اين جواز پيش از هر چيز بر آمادگی برایِ دور ريختنِ انبوهي از مردان (از خلالِ جنگ/جهاد، شغل‌هایِ پست، مجازات‌هایِ نابرابر و غيره) دلالت می‌کند، چرا که در غيرِ اين صورت جوازِ چندهمسریِ مردان يا هم‌ارزِ مجرد ماندنِ انبوهي از مردان می‌بود يا هم‌ارزِ چندهمسریِ زنان—که هر دو آشکارا ضدِ هدف‌هایِ اسلام اند. جوازِ چندهمسری برایِ مردان پيش‌بينیِ شرايطي ست که در آن انبوهِ مردان قربانی می‌شوند و مردهایِ باقی‌مانده بايد کارِ مردهایِ قربانی‌شده را بکنند، يعنی هم مانع از آن شوند که توليدِ نسلِ جديد به خطر افتد و هم نقشِ نگهبانِ زنان را بازی کنند. بدين ترتيب، جوازِ چندهمسری به هيچ‌رو بر بالاترين سودِ مردان و کم‌ترين سودِ زنان دلالت نمی‌کند، بل‌که گواهِ بی‌اعتنايیِ آشکار به خشونتِ مرگبار عليهِ مردان و «طبيعی» شمردنِ مرگ‌وميرِ فراوان‌ترِ مردان است.

 

همجنس‌گرايی

گی‌ها، در کشورِ ما و در هرکجا، بيش از لزبين‌ها تحقير، مجازات و نفرت را تحمل می‌کنند و آمارها نشان می‌دهد که قربانیِ بيش‌ترِ جنايت‌هایِ دارای جهت‌گيریِ جنسی آنان اند. فمينيست‌ها و رسانه‌ها برایِ آن‌که اين واقعيت را با نظريه‌یِ مردسالاری همخوان کنند گی‌ها را موجوداتِ «زنانه‌»اي تصوير می‌کنند که به سببِ «زنانگیِ‌»شان موردِ ستم و تبعيضِ دنيایِ مردسالار قرار می‌گيرند. چنين تصويرسازی‌اي البته يک دليلِ ديگر هم دارد، و آن مردهراسیِ گسترده‌یِ مردمانِ معاصر است که بدنِ مردانه را زشت و بی‌ريخت می‌پندارد (همچنان‌که بسياري از هوادارانِ غيرمذهبیِ ختنه آن را بهبودبخشیِ زشتیِ آلتِ مردانه‌یِ دست‌نخورده عنوان می‌کنند) و اجتماعِ بدن‌هایِ لختِ مردانِ خواهانِ هم برايش کابوسي وحشت‌آور است. اين مردهراسی آن‌جا که با تلاشِ رياکارانه برایِ ضديت با هموفوبيا پيوند می‌خورد شکلِ ارجاعِ هميشگیِ همجنس‌گرايی به همجنس‌گرايیِ زنانه به خود می‌گيرد، همچنان‌که، چه در صنعتِ پورن و چه در رسانه‌هایِ دنيایِ «آزاد»، آن‌جا که سخن از همجنس‌گرايی در ميان است، تصويرِ دو گی که دارند هم را می‌بوسند را بسيار کم‌تر از تصويرِ دو لزبين که دارند هم را می‌بوسند می‌بينيد. تصويرِ نخستين تصويري ست کم‌وبيش وحشت‌آور و شوک‌آور، حال آن‌که تصويرِ سپسين دل‌پذير هم است. و اين نه از مردسالاریِ رسانه‌ها و سلطه‌یِ نگاهِ خيره‌یِ مردانه که از مردهراسیِ آن‌ها ست، چرا که اگر گی‌ها، چنان‌که برخي فمينيست‌ها مدعی اند، موجوداتِ زنانه باشند لزبين‌ها به‌ضرورت موجوداتي مردانه اند که نمی‌توانند موضوعِ نگاهِ خيره‌یِ مردانه باشند. گفته می‌شود که گی‌ها مجازات می‌شود چون زنانه اند و زنانه اند چون در رابطه‌ی جنسی نقشي برگرفته از نقشِ زن دارند (به‌اصطلاحِ فقيهان «مفعول» اند و به‌اصطلاحِ اراذلِ ديگر «کونی» و «اِواخواهر» اند). با اين حال روشن نيست که چرا هر دو سویِ يک رابطه‌یِ جنسیِ همجنس‌گرايانه در صورتِ نرينه بودن اعدام می‌شوند (دستِ‌کم يکي از آن‌ها بايد «فاعلِ» دخول باشد، مگر نه؟). گذشته از اين‌ها، آيا اگر مجازاتِ رابطه‌ی لزبين‌ها، به‌وارونه، اعدام بود و مجازاتِ رابطه‌یِ گی‌ها صد ضربه تازيانه، فمينيست‌ها آن را گواهِ زن‌سالاری يا مردستيزی می‌شمردند؟

 

نگاهِ خيره‌یِ مردانه

به يک سخنرانی از هيتلر نگاه کنيد. همه‌یِ نگاه‌ها خيره به او ست، به بدنِ او و به حرکتِ دست‌هایِ او و به مشتِ او در هوا. به عکس‌هایِ هيتلر در ميانِ زنانِ مشتاق نگاه کنيد. او همه‌یِ آن چيزي ست که آن زنان از او می‌خواهند: مردانه، منضبط، آهنين، و تا حدي مهربان. کسي از اين‌همه نتيجه می‌گيرد که ما در آلمانِ نازی با مردم‌سالاری روبه‌رو بوده ايم؟

شگفت‌زده نشويد. اين عينِ دليل‌آوری‌اي ست که فمينيست‌ها با تکيه بر آن نگاهِ خيره‌یِ مردانه را همچون گواهِ سلطه‌یِ مردان بر زنان پيش می‌کشند: «مردان به بدنِ زن خيره می‌شوند، دورِ او را می‌گيرند، و او را به همان چيزي بدل می‌کنند که خود می‌خواهند (او را به جراحیِ زيبايی يا پوشيدنِ کفشِ پاشنه‌بلند تشويق می‌کنند، برایِ مثال)—در نتيجه مردسالاری وجود دارد!» اگر دستگاهِ پروپاگاندایِ فمينيسم نبود اين نتيجه‌گيری بايد به همان اندازه‌یِ نتيجه‌گيریِ مردم‌سالاری از تصويرِ هيتلر در ميانِ زنانِ هوادارش خنده‌آور می‌بود. در واقع، امروز تنها شماري از ابلهان اند که قدرت را به نحوي می‌فهمند که گمان کنند نازيسم به خاطرِ انتخاباتِ پسِ پشت‌اش يا نگاهِ خيره‌یِ هوادارانِ هيتلر به وی شکلي از دموکراسی بوده است.

بله، مردان به زنان می‌نگرند. اما هيچ روشن نيست که آنان به زنان از جای‌گاهِ بالاتر فرونگريسته باشند. در واقع، نشانه‌هايي وجود دارد که بر پايه‌شان گمان بريم آنان به‌واقع در حالِ فرانگريستن اند: يعنی از جای‌گاهِ پايين‌تر. نگاهِ مردانِ خيره به زن نگاهِ رشک‌ورزِ مرداني ست که در مقايسه با آن زن شانسِ بسيار کم‌تري برایِ سکس/توليدمثل دارند. هر زني با هر هيئتي می‌تواند مردي را پيدا کند و با او به بستر رود، اما بخشِ بزرگي از مردان با هيئتِ متوسط و نه حتا بد اين شانس را کم‌وبيش ندارند. نويسنده‌یِ اين مقاله استدلال می‌کند که شانسِ توليدِمثلِ زنان در سراسرِ تاريخِ بشر دوبرابرِ شانسِ توليدِمثلِ مردان بوده است، و مردان برایِ بخت‌ياریِ جنسی بايد دست به کارهایِ مخاطره‌آميز می‌زده اند. در حدِ نهايیِ نگاهِ خيره‌یِ مردانه، تجاوزِ مرد به زن نه کنشي، به گفته‌یِ فمينيست‌ها، برایِ اعمالِ سلطه بر زن، که کنشي از سرِ حقارتِ جنسی ست.

به تحميلِ ذوقِ زيبايی‌شناختیِ مردان به زنان که می‌رسيم اوضاع خراب‌تر هم می‌شود. آيا تنها زنان اند که با معيارهایِ مردان خود را هماهنگ می‌کنند؟ گروه‌هایِ هوادارِ ختنه نظرسنجی برگزار می‌کنند تا نشان بدهند زنان آلتِ ختنه‌شده را ترجيح می‌دهند و اين ترجيح را پشتوانه‌یِ فعاليتِ خود در تحميلِ ختنه به نوزادانِ پسرينه می‌کنند. تمامیِ ارزشِ مرد به آن است که چند زن را توانسته به بستر بکشاند. تمامیِ دستگاهِ «مردِکامل‌سازی» علاقه‌هایِ زنان به اين و آن گونه از مردان را پيش می‌کشد تا مردان را جذبِ خود کند. ممکن است فمينيست‌ها بگويند که اين‌ها نه علاقه‌هایِ زنان که تصورِ جامعه‌یِ سکسيست از علاقه‌هایِ زنان اند. اما چرا همين در موردِ دستگاهِ «زنِ‌کامل‌سازی» نبايد صدق کند؟ می‌بينيم که گويا چاره‌اي نباشد، چرا که وقتي همان سازوکارهایِ کنترلِ زنان برایِ کنترلِ مردان به کار می‌افتند، پيشاپيش نمودهایِ مردسالارانه انگاشته می‌شوند. به «پيشاپيشِ» ماجرا به‌زودی باز خواهيم گشت.

 

حجاب

بازشناختِ ريشه‌هایِ تاريخیِ حجاب بی‌ترديد کاري دشوار است، و دستِ‌کم به آن آساني نيست که زماني گمان می‌بردم. با اين‌همه می‌توان پرسيد که حجاب اکنون چه‌گونه کار می‌کند. نقدِ فمينيستیِ حجاب نيازي به معرفی ندارد: حجاب اختراعِ مردان برایِ کنترلِ بدنِ زنانه است.

در اين‌باره چه می‌توان گفت؟ نخست آن‌که، اين «بدنِ زنانه» سراسر گمراه‌کننده است. همچنان‌که نشان دادم، غريزه‌یِ جنسیِ مرد پيشاپيش در زن جای گرفته است، و حجاب، تا جايي که بدنِ زنانه را کنترل می‌کند وظيفه‌یِ کنترلِ غريزه‌یِ جنسیِ مرد را نيز بر عهده دارد. اما مردان چه نيازي به کنترلِ غريزه‌یِ جنسیِ خود داشته اند؟ پاسخِ اين پرسش آسان نيست. بخشي از آن به اخلاقِ ضدِ غريزه بازمی‌گردد که در اديانِ ابراهيمی از آن سراغ داريم. اما اين‌که پيام‌آوران و بنيان‌گذارانِ اين اديان نرينه بوده اند نشان نمی‌دهد که حجاب را مردان برایِ کنترلِ زنان اختراع کرده اند. ختنه‌یِ دختران، برخلافِ ختنه‌یِ پسران، تقريباً هميشه توسطِ زنان انجام می‌شده و می‌شود. اين از زن‌ستيزی‌اش می‌کاهد؟

من به هر کسي که حجابِ اجباری را پديده‌اي سراسر مردسالار می‌دانند پيش‌نهاد می‌کنم که اين نوشته‌یِ وبلاگی را بخواند. نويسنده‌یِ آن زني ست که باور دارد زنانِ باحجاب سکسی‌تر اند. حجاب برایِ او ابزاري ست در جهتِ گرسنگی دادنِ جنسیِ مرد تا قدرِ «ارزش‌هایِ زيبايی‌شناسانه»یِ زن را بداند. در اين اعتراف حقيقتي نهفته است. حجاب سکسواليته‌یِ زن را محدود نمی‌کند، بل‌که آن را هم فتيشيزه و هم سمبوليزه می‌کند و به بدنِ زن ارزشي فراطبيعی می‌بخشد. و البته زناني همچون نويسنده‌یِ آن نوشته هستند که قدرِ اين ارزشِ ساختگی را بدانند و از آن ابزاري برایِ کنترلِ «مردِ» آينده‌یِ زندگیِ‌شان بسازند.

اکنون تبليغاتِ رسمیِ حکومتِ اسلامی را در نظر بگيريد. زن‌ها شيرينیِ بسته‌بندی‌شده اند، مردها مگس اند. تصورش را بکنيد که سياهان در نظامِ آپارتايدِ آفريقایِ جنوبی مظهرِ زيبايی و خوبی و دل‌بری باشند، سفيدها مظهرِ زشتی و درنده‌خويی و پليدی. به‌عمد آپارتايد را مثال می‌زنم چرا که فمينيست‌ها به طورِ مداوم سکسيسم را آپارتايد عليهِ زنان می‌خوانند.

 

سکسيسمِ دوم

من تا بدين‌جا نمونه‌هايي از سکسيسم را پيش کشيدم که فمينيست‌ها به آن‌ها می‌پردازند. درحالي که سويه‌هایِ زن‌ستيزِشان را انکار نمی‌کنم، گمان می‌کنم که آن‌ها را نمی‌توان به زن‌ستيزی فروکاست يا آن‌ها را گواهِ وجودِ مردسالاری جلوه داد. بی‌ترديد نمودهایِ ديگري از سکسيسم وجود دارد که به طورِ آشکارتري بر وجودِ تبعيض عليهِ مردان دلالت می‌کند. بی‌اعتنايیِ عمومی به موضوعِ سلامتِ مردان يکي از آن‌ها ست. بناتار آن را سکسيسمِ دوم می‌خواند و من از خلالِ ترجمه‌یِ بخش‌هايي از کتابِ او به اين موضوع می‌پردازم. اما گمان می‌کنم که اين دو گونه‌یِ سکسيسم از هم جدا نيستند و هم را تقويت می‌کنند، به طوري که نمی‌توان به يکی پرداخت و ديگری را ناديده گرفت.

 

۳. سکسيسم و فمينيسم

مغالطه‌یِ تکرار از پايه‌هایِ هميشگیِ بحث‌هایِ فمينيستی ست. تکرارِ اين ادعا که سکسيسم هم‌ارزِ مردسالاری ست شايد ارزشِ تبليغی داشته باشد اما به‌يقين هيچ ارزشِ نظری يا فلسفی ندارد. نظريه‌یِ مردسالاری آن‌قدر تکرار شده که پيشاپيش درست انگاشته می‌شود. اگر برایِ آن دليل بخواهيم فمينيست‌ها ما را به اين يا آن نمونه ارجاع خواهند داد. اگر نشان دهيم که اين يا آن نمونه عليهِ مردان کار می‌کنند خواهند گفت که دليل‌اش وجودِ مردسالاری ست. «خب اين خودش نشان از مردسالاری دارد» ترجيع‌بندِ همه‌یِ بحث‌هایِ فمينيستی ست. بنابراين ما با يک دورِ باطلِ دليل‌آوری روبه‌روی ايم.

کاميابیِ کم‌نظيرِ فمينيسم در بدل کردنِ رسانه‌ها به صدایِ خود و ناگفته گذاشتنِ مصائبِ مردان به خودیِ خود پرسش‌برانگيز است، به‌ويژه آن‌که جنبش‌هایِ اجتماعیِ ديرينه‌تر هرگز به چنين کاميابی‌اي دست نيافته اند. گمان می‌کنم برایِ اين پرسش پاسخِ روشني وجود دارد. فمينيسم و سکسيسم، درست مانندِ ليبراليسمِ غربی و بنيادگرايیِ اسلامی، برخلافِ ستيزِ ظاهریِ‌شان پيوندِ ژرفي با يک‌ديگر دارند و هر دو هم را تقويت می‌کنند. بی‌اعتنايی به مشکلاتِ مردان و حتا ريش‌خندِ مردِ ضعيف و ازپای‌درآمده در برابرِ آن‌ها تازگی ندارد و در هر فرهنگي در جهانِ معاصر نمونه‌هایِ کهني از آن را می‌توان يافت.

نقدِ دوم به حسرتِ فرادستی بازمی‌گردد. پيوندِ سکسيسم و فمينيسم اين‌جا حتا شکلِ روشن‌تري به خود می‌گيرد: پيوندِ فمينيسم و مردسالاری. چشمِ فمينيست‌ها هميشه به مراتبِ بالایِ جامعه دوخته شده است. آن‌ها به بالا می‌نگرند و مردان را همه‌جا می‌يابند. اما اگر به پايين، به زندان‌ها، به شاغلانِ شغل‌هایِ پست، و مانند آن می‌نگريستند باز هم مردان را همه‌جا می‌ديدند. آن‌ها به بالا چشم می‌دوزند چون می‌خواهند مردانِ خوب و موفق و به‌هنجار باشند. آن‌ها بدين ترتيب خودِ سيستم را دست‌نخورده به جا می‌گذارند. حال آن‌که هر نقدِ درستِ سکسيسم بايد از نقطه‌یِ نقدِ هنجار‌ها آغاز شود و هر جنبشِ عليهِ آن يک جنبشِ انحرافی ست که هرگز نمی‌تواند به مردان و زنانِ «موفق» بيانجامد.
 

 93/05/02 

بايگانی| نمايه| تماس