۸۸/۹/۱۷
مثلِ سيگارِ نيمسوختهیِ هفدهِ آذر در دستِ غريبهاي که نيمِ صورتاش هنوز پيدا نيست.
۸۸/۹/۷
۱
دوپارگی، و چندپارگی، هنگامي پا به ميدانِ هستیِ آدمی نهاد که او ميانِ عقل و غريزه مرزي کشيد و خواست تا عقل را در جایگاهِ خودکامهیِ سرزمينِ درون بنشاند. اين «خواست» را در قلمرویِ درکِ امروزیِ ما از زيبايی بهخوبی میتوان ديد. ما درکِ زيبايی را، که بايد کارِ غريزه باشد، به عقل سپرده ايم. درکِ ما از زيبايی يک درکِ پيشينی ست: ما برایِ زيبايی حدومرز تعيين کرده ايم، و میکوشيم تا آن را با عدد بيان کنيم. ما تجربهیِ امرِ زيبا را به يک تجربهیِ پيشبينیپذير و مبتذل تبديل کرده ايم. ما از ياد برده ايم که همهیِ زيبايیِ امرِ زيبا از عنصرِ ناشناختهیِ آن میآيد، از رازي که هرگز نمیتوانيم آن را کشف کنيم. ما مکانيکِ امرِ زيبا را جایگزينِ زيبايی کرده ايم، و اين وضعيت را همهجا میشود ديد. در قلمرویِ موسيقی به نوازندگاني برمیخوريم که گويی همه از يک کارخانه بيرون آمده اند. اجراهایِ آنها حتا اگر دقيقتر و تميزتر از گذشته باشند، اما روح ندارند و فاقدِ هرگونه کاراکتر اند. در قلمرویِ زيبايیِ تن هم ستارگانِ هاليوود و مدلهایِ مجلههایِ «اروتيک» به سرنمونِ ازلی و ابدیِ زيبايی و چارچوبِ اول و آخرِ آن تبديل شده اند: به قولِ يک نفر، حتماً بايد لبهایِ آنجلينا جولی را داشته باشی تا زيبا به نظر بيايی.
۲
من در اينجا نيز، يک بارِ ديگر، پایِ ريشههایِ ژرفِ دين و اخلاقِ ضدِ طبيعت را در ميان میبينم. درکِ زيبايیِ تن آنجا به ورطهیِ مکانيک فرومیافتد که تن را از روح، و زيبايیِ تن را از زيبايیِ روح، جدا کرده باشی: تمايزِ دينیِ «صورت» و «سيرت»، که در آموزهیِ حجابِ اسلامی نيز خود را آشکار میکند، يکي از نمودهایِ اين جداسازی ست.
۸۸/۹/۵
خدا چه حوصلهاي داشت روزِ خلقتِ تو
که هيچ نقص ندارد تراشِ قامتِ تو
عمرانِ صلاحی
نقصِ تراشِ قامتِ تو میگويد که سختیِ خلقِ زيبايیِ تو حوصلهیِ حتا خدا را هم در آن لحظههایِ آخرِ روزِ خلقتِ تو سر برده است!
پینوشت. رومن رولان: «نقصِ تريستان کموبيش پرهيزناپذير است و از عظمتاش برمیخيزد. يک اثرِ مبتذل بهخوبی میتواند در نوعِ خود کامل باشد و نادر است که يک اثرِ عالی به پایِ آن برسد».
۸۸/۹/۵
تصويري که میخواهم اينجا بکشم کمي سياه و سفيد و احمقانه است، اما عاری از حقيقت نيست. به زندگیِ آدمهایِ بزرگ که مینگرم دو جور آدم میبينم: آدمهایِ کلاسيک، منظم، سختکوش، هدفدار، و احتمالاً بیگناه، و از سویِ ديگر، آدمهایِ رمانتيک، پريشان، کمکار، دمدمیمزاج، و احتمالاً گناهکار. برایِ هر دو سنخ میشود نمونههایِ فراواني را پيش کشيد. مثلاً آدمي مانندِ هربرت فون کارايان برایِ من نمادِ دستهیِ نخست است. اينجور آدمها انگار از همان آغاز میدانند که میخواهند چهکار کنند، قبض و بسطِ چنداني ندارند، هميشه خورشيدِ آگاهی بالایِ سرِشان است، ارادهشان محکم، ثابت، و همراهِ با شعور و خردمندی ست، همهیِ شورهایِشان در سايهیِ يک شورِ برتر به وحدت و تعادلي رسيده اند، در اوجِ ناکامی هنوز به کاميابیِ نهايیِشان ايمان دارند، و هرگز حسرتِ زندگیِ معمولیِ آدمهایِ معمولی را نمیخورند.
به نظرم مهم است که آدم بداند در اين دنيا چهکاره است.
۸۸/۹/۵
۱
آوارهیِ اونگارتی: «در هيچکجایِ زمين مسکن نتوانم گزيد. به هر اقليمِ تازه که میرسم خود را افسرده میيابم گويی که روزگاري پيش از اين بدان خو گرفته ام. و هميشه همچون بيگانهاي خود را از آن بازمیگسلم. از روزگاراني که در آنها بسيار زيسته ام برمیگردم و زاده میشوم. برایِ لذتبردن از يک لحظهیِ تکوين سرزميني معصوم را میجويم».
۲
آوارهیِ هسه: «مردِ آواره از راههایِ زيادي تبديل به انساني بدوی میشود، بدانسان که کولی بدویتر از کشتگر است. من کولی ام و نه کشتگر. من ستايشگرِ بیوفايی، دگرگونی و خيال ام. بر آن ام که آنچه دوست میداريم تنها يک نماد است: هرگاه که عشقِمان به چيزي فزونی میگيرد دچارِ شک میشوم».
۳
آوارهیِ نيچه: «من آواره ام و کوهپيما. دشتها را خوش نمیدارم. و چنان است گويی که زماني دراز آرام نمیتوانم نشست. و هر چيزي که هنوز همچون سرنوشت و آزمون به سراغِ من آيد، در آن آوارگی و کوهپيمايیِ تازهاي خواهد بود. و اما انسان، سرانجام، خود را میآزمايد و بس. گذشت آن زماني که پيشآمدها با من روبهرو میتوانستند شد. حال بهرِ من چه روی تواند داد که هماکنون از آنِ من نبوده باشد!»
پيوست
۸۸/۹/۵
همهیِ زندگیات را به حالِ تعليق درمیآوری، ادایِ ابراهيم را درمیآوری، میخواهی حرکتِ تندِ زمان را متوقف کنی تا اول خودت را پيدا کنی،... ـ که ناگهان فروغ با آن لحنِ حسرتبارِ پيامبرانهاش در گوشات میخواند:
ديگر تمام شد. هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد: بايد برایِ روزنامه تسليتي بفرستيم.
و آنقدر خر ای که هنوز اين را باور نکرده ای.
۸۸/۹/۳
اينجا و آنجا، بر درختان چند برگي مانده. و من اغلب انديشناک در برابرِ آنها میايستم. غرقِ تماشایِ برگي میشوم و به آن دل میبندم. وقتي که اين برگ اسيرِ باد میشود، تمامِ تنام به لرزه میافتد. و اگر اين برگ بيافتد، افسوس، اميدِ من نيز بر باد خواهد رفت.
از سفرِ زمستانیِ شوبرت.
۸۸/۹/۲
دست اگر ارادهاي از خويش میداشت، روح را همانگونه دوست میداشت که روح او را دوست میدارد.
پاسکال
گرچه تمامِ حرکتهایِ بدنی را میتوان همچون بازنمودي از «خواست» تفسير کرد، اما چهره و دستها بيشترين توانِ بازنمايیِ آن را در ميانِ تمامِ بدن دارند: گويی که تمامِ شور و حسِ ما ـ از مهر و دوستی گرفته تا کين و خشم ـ در دستهایِمان جمع میشود، و ما را به آن نيرویِ بیپايان و سرمدی، «خواستِ زندگی»، وصل میکند. برایِ همين است که تصويرِ دستي در دستِ دستِ ديگری هميشه برایِ ما نمادِ ژرفترين «همپيوندیِ ميانِ انسان و انسان» است؛ زيرا اين همپيوندی هنگامي به دست میآيد که شورهایِ ما هم را در آغوش گرفته باشند.
۸۸/۹/۱
آنا، پس از يک همآغوشیِ کمابيش وحشيانه با يک غريبه، میگويد: «چهقدر خوب بود، چهقدر لذتبخش بود، چون ما همديگر را نمیفهميديم». سکوت تصويرِ چنين جهاني ست: جهاني که در آن نهتنها خدا ساکت است، که حتا آدمها هم از درکِ يکديگر عاجز اند. در فيلمِ برگمان، آنا، به همراهِ پسرِ کوچکاش، يوهان، و خواهرش، استر، به شهري آمده است که زبانِ مردماناش را نمیداند.
□
نيچه، در خواستِ قدرت، «هرزگی» و «شهوانيت» را از نشانههایِ «اندوهِ فزاينده»یِ روزگارِ «مدرن» دانسته است. «شهوانيت»، گاه، میتواند نشانهاي از احساسِ شديدِ تنهايیِ انسان باشد ـ همچون گريزگاهي برایِ رهايی از اندوهِ آن، يا چيزي که آدمی میخواهد با آن چيزِ ديگري را بپوشاند، يا حضورِ آن را کتمان کند. و آدمها احساسِ تنهايی میکنند، زيرا از درکِ يکديگر عاجز اند: زيرا به نظامِ مشترکي از نشانهها دسترسی ندارند. شوپنهاوئر میگفت که کنشهایِ آدمی معلولهایِ خواهشهایِ او نيست، بلکه نمودِ عينیِ آن است، و نطفهیِ تنهايیِ انسان درست در همينجا میبندد: ما نمیتوانيم دريابيم که رفتارهایِ ديگری، به عنوانِ نظامي از نشانهها، پيامآورِ چی اند؛ ما نمیتوانيم بفهميم که هر کنشِ او چه چيزي را دربارهیِ خواهشهایِ او به ما میگويد و کدام پاره از جهانِ تاريکِ احساساتِ او را آفتابی میکند. رفتارهایِ هر کس زبانِ حالِ خواهشهایِ او ست، اما اين زبان چيزي ست در رديفِ «زبانِ خصوصی» (و البته زباني که خودِ فرد هم ایبسا از درکِ آن عاجز است، و اين تنهايیِ حتا دردناکتري را برایِ او رقم میزند). همهیِ کژفهمیهایِ جهانِ انسانی از اينجا میآيد که يک رفتارِ مشخص برایِ من و ديگری «کارکرد» و «معنا»یِ متفاوتي دارد، و اين نکتهاي ست که حتا دربارهیِ احساسهایِ ما نيز صادق است ـ زيرا احساسهایِ آدمی نيز صورتهایِ بيرونیتر و زبانِ حالِ خواستي درونیتر و کلیتر اند.
□
با اينهمه برگمان در آخرِ فيلماش کورسويي از اميد را بر دلِ بيننده مینشاند. ما در سراسرِ فيلم استر را در حالِ يادگيریِ زبانِ مردمِ آن شهر میبينيم، ولی او از ميانِ تمامِ چيزهايي که ياد میگيرد تنها دو واژه را به يوهان میآموزد: «میدونی اينجا به صورت و دست چه میگن؟ به صورت میگن ناژگو ـ و به دست میگن کازی».
۸۸/۹/۱
زنانِ راونا / کم اما ژرف میبوسند / و همهیِ آنچه از زندگی میدانند / اين است که ما همه بايد بميريم.
از شعرِ «راونا»یِ هسه.
۸۸/۹/۱
شايد اگرت توانِ شنفتن بود / پژواکِ فرو چکيدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشانهایِ بیخورشيد ـ / چون هُرّستِ آوارِ دريغ میشنيدی: / «کاشکی کاشکی / داوري داوري داوري / در کار در کار در کار در کار...» / اما داوری آنسویِ در نشسته است، بی ردایِ شومِ قاضيان. / ذاتاش درايت و انصاف / هيأتاش زمان. ـ / و خاطرهات تا جاودانِ جاويدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.
شاملو
هيچ چيزي نيست که دربارهیِ وجودِ ما داوری کند، آن را اندازهگيری کند، بسنجد، محکوم کند؛ زيرا اين به معنایِ داوری کردن دربارهیِ کل و اندازه گرفتنِ آن است... حال آنکه چيزي بيرون از کل در کار نيست. ـ
نيچه
شاملویِ فروافتاده در «نامتناهیِ ظلمات» آنجا که رويارویِ واقعيتِ تلخِ امتناعِ داوری ـ «آنجا تو را کسي به انتظار نيست» ـ قرار میگيرد، خاطرِ خودش را با «داوریِ آنسویِ در»، يعنی داوریِ زندگان و آيندگان، تسلی میدهد، و از همينرو ست که اين داوری در شعرِ شاملو لباسِ «زمان» را به خود میپوشد. ولی نيچه آنجا که رويارویِ واقعيتِ تلخِ «مرگِ» خدایِ جایگرفته در «بيرونِ کل» قرار میگيرد، مسئوليتِ داوری را به اجزایِ درونِ کل واگذار نمیکند، زيرا داوری، در نظرِ او، تنها هنگامي ممکن است که داور، خود، «طرفِ دعوا» يا موضوعِ داوریِ خودش نباشد. آنجا که شاملو در غيابِ داوریِ خداوند رو به داوریِ انسان میآورد تا خودش را از خطرِ فراموشی و نابودی نجات دهد، نيچه هر دو را انکار میکند تا جهان را نجات دهد: به اين میگويند گرمایِ ذهنِ خيالپردازِ شاعر که رويارویِ سرمایِ ذهنِ حقيقتجویِ فيلسوف ايستاده است.
۸۸/۸/۲۸
اين عادتِ ولانگاریِ من هم برایِ خودش داستاني شده است... خواهرم میگفت تو اگر با همان نظمِ دورانِ نوجوانی کتاب میخواندی الآن برایِ خودت پروفسوري شده بودی!... راست میگفت... تمام کارِ مفيدِ من در زندگی به دوازده تا هفدهسالگی برمیگردد... بعد از آن هرچه بوده مشتي بحرانهایِ درونی بوده و احساساتِ گنگ نسبت به خودم و دنيا و ديگری... اصلاً يک تصورِ غلطي که بينِ بعضي از دوستان رايج است اين است که من کتاب زياد خوانده ام، در حالي که کلِ تجربهیِ کتابخوانیِ من محدود میشود به کتابهایِ علمیِ دوازده/سيزدهسالگی (بيشتر در زمينهیِ فيزيک) و تمرکزِ دو سالِ بعد بر پوپر و سروش و بلعيدنِ وحشيانهیِ نيچه در شانزدهسالگی... اگر خواستيد میتوانيد به اينها مقاديري افلاطون و شوپنهاوئر و تاريخِ فلسفه و يونگ و هسه و داستايوفسکی و بهرام بيضايی را هم اضافه کنيد!... ولی در اثباتِ کتابخوان نبودنِ من همين بس که بعد از نيچه تعدادِ کتابهايي که خوانده ام به زحمت به تعدادِ انگشتانِ دو دست و دو پا میرسد، يعنی فرض کنيد بيست کتاب در شش سال، که طبعاً يعنی فاجعه!... اصلاً من نمیدانم در اين چند سال چهکار کرده ام... درس که نخواندم و پرتاب شدم به يک رشتهیِ ديگر (اينجا هم فعلاً همان بساطِ پيشين را به راه انداخته ام)... ويولون را که دو سالي ست به امانِ خدا ول کرده ام... کتابِ درستوحسابی هم که نخوانده ام... يادگيریِ زبانِ آلمانی را که همان شش/هفت سالِ پيش ول کردم... دوستدخترِ درستوحسابی هم که شکرِ خدا (يا کفرِ خدا) ندارم... اهلِ بيرون رفتن و ولگردی هم که نيستم... راستی حرفِ دوازدهسالگی شد و من يادِ خاطرهاي افتادم... آن زمان عاشقِ کتابي شده بودم به نامِ «نظريهیِ جهانشُمولِ فيزيکی» که البته خودم میخواندم «نظريهیِ جهانَشمولِ فيزيکی»!... و البته بينِ بعضي از دوستان هم معروف شده بودم به «جهانَشمول»... کتاب در موردِ نظريههایِ فيزيکِ مدرن بود که دارند به يکديگر نزديک میشوند و به وحدتي میرسند و همهچيزِ اين دنيایِ لعنتی را در دلِ اين وحدت تفسير میکنند... دوستانِ آن زمان اگر خبرِ دانشجویِ اخراجی شدنِ من را، آن هم از فيزيک، بشنوند احتمالاً با درآوردنِ دو شاخِ بلند فاصلهاي ندارند... ولی خب ديگر، چه میشود کرد، بازیِ تقدير است به قولِ معروف... يادش به خير... آن زمان زنگهایِ ورزش با علیِ مزينی دربارهیِ بُعدِ چهارم و زمان نظريهپردازی میکرديم!... از همان زمان ديوانهاي بودم برایِ خودم... فيزيکِ نيوتنی را درست نخوانده سر از نسبيتِ آينشتاين و اصلِ عدمِ قطعيتِ هايزنبرگ درآورده بودم... و بعد هم که از فيزيک رسيدم به کارناپ و حلقهیِ وين و پوپر... بعد از نيچه هم بارها وسوسه شدم دوباره نيچه بخوانم، نه فقط به اينخاطر که از پسِ تجربهیِ سالها او را جورِ ديگري میتوانستم بفهمم، و نه فقط به اينخاطر که در تجربهیِ نخستام فقط نامي از شوپنهاوئر و واگنر شنيده بودم، بلکه بيشتر به اينخاطر که حس میکردم دارم خفه میشوم... از زندگی در لجنِ درونِ خودم و دمزدن در هوایِ کثيفِ بيرون... آنکسي که نيچه برايش چنين تجربهیِ يکهاي بوده باشد میفهمد که دارم از چه حرف میزنم و دمزدن در هوایِ سرد و آفتابیِ بلندیهایِ بادگيرِ نيچه يعنی چه... ولی خب هيچوقت تسليمِ اين وسوسه نشدم... به همان دليلي که همه میدانيد: تيزیِ دندانهایِ وجدانِ لعنتی... اصلاً چه معنی دارد که آدم کتابي را دوباره بخواند وقتي دو سومِ کتابهایِ کتابخانهاش را هنوز نخوانده است؟... و اين است که نه نيچه را دوباره خواندم و نه آن دو سومِ کذايی را... مثلِ آن خرِ کذايی... باقیِ ماجرا را هم که خودِتان میدانيد و سرِتان را درد نمیآورم... تا اين پست به آخر نرسيده بگويم که آن را نصفهشبی از سرِ بیکاریِ محض نوشتم و هيچ حسي نسبت به آن ندارم و حتا حوصله نکردم به جملههايم خط و ربطِ مثلِ آدمي بدهم... راستی اين «سه نقطه» هم اينجور وقتها خوب به کار میآيد!...
۸۸/۸/۲۷
يک: آيا میتوان از پیِ يک جنبشِ سياسیِ ديندارانه به يک حکومتِ فرادينی رسيد؟
برایِ پاسخ به اين پرسش بايد، پيش از هر چيز، حسابِ «معرفتِ دينی» را از «دين» جدا کنيم، و به اين نکته بينديشيم که تلقیِ ديندارانِ جنبش از دين ـ يعنی «معرفتِ دينیِ» آنان ـ چه نسبتي با آرمانِ فرادينیِ آزادی و برابری دارد. اگر تلقیِ آنان راه به چنين آرماني بدهد، پاسخِ ما مثبت خواهد بود ـ فارغ از اين که اين «معرفتِ دينی» تا چه حد «موجه» و قابلِ استناد به متنِ «دين» باشد.
دو: آيا میتوان تفسيرِ موجهي از دين پيش کشيد که با آرمانِ يک حکومتِ فرادينی سازگار باشد؟
در دلِ اين پرسش پيشفرضي نهفته است: تفسيرِ موجه از دين امري شدنی ست، يا به بيانِ ديگر، میتوان تفسيري از متنِ دين پيش کشيد که از عهدهیِ تفسيرِ تماميتِ آن برآيد. شرطِ لازمِ چنين امکاني اين است که در خودِ متن تناقضي نباشد، يا به بيانِ دقيقتر، بتوان همهیِ اجزایِ آن را جوري فهميد و تفسير کرد که عاری از تناقض باشد، و اين همان چيزي ست که میتوان در آن ترديد کرد ـ به ويژه در موردِ متنِ پهناوري چون اسلام، که نهتنها «کتابِ مقدس»، بلکه «سنتِ» رهبراناش را نيز در بر میگيرد. همين گستردگی باعث شده است که هر کس برایِ اثباتِ درستیِ برداشتِ خودش به پارهاي از کلِ متن استناد کند و پارههایِ ديگر را ناديده بگيرد ـ پارههايي که چهبسا در تناقضِ با يکديگر باشند (اين نکتهاي ست که عبدالکريمِ سروش نيز در يکي از گفتوگوهایِ اخيرش به آن اشاره کرده بود). و درست از همينرو من هميشه تصور کرده ام که اگر نمايندگانِ تفسيرهایِ متضاد از اسلام رويارویِ يکديگر بنشينند، احتمالاً هيچ حرفي برایِ گفتن نخواهند داشت، چون هر کدام برایِ اثباتِ نادرستیِ برداشتِ ديگري چيزي در چنته دارند. به هر رو، برایِ پاسخ به آن پرسش پيش از هر چيز بايد دليلي برایِ اثباتِ يکپارچگیِ متنِ دين و امکانِ ارائهیِ تفسيري موجه از آن ارائه داد، و سپس ديد که آيا میتوان از پارههايي که فاشيسمِ اسلامی از آن برایِ اثباتِ حقانيتِ خود سود میبرد تفسيري آزادیخواهانه پيش کشيد يا خير.
□
چندي پيش بر رویِ بالاترين لينکي آمد که صفحهیِ نخستِ بالاترين را پس از پيروزیِ جنبشِ سبز توصيف میکرد. محتوایِ اين لينکِ پربيننده، به رغمِ جنبهیِ طنزآميزش، در چشمِ من هشداري بزرگ آمد. پرسش اين است: چند درصدِ مردمِ ايران خواهانِ آن اند که پخشِ اذان از مساجد ممنوع باشد؟! سبزهایِ اسلامستيزِ بالاترين بد نيست برایِ يک بار هم که شده به اين بينديشند که چرا مردمِ ما، حتا برایِ جنبشِ مدرني که در راستایِ سکولاريزاسيونِ ايران شکل گرفته است، هنوز مانندِ سی سالِ پيش «يا حسين» و «الله اکبر» میگويند؟
بيشينهیِ مردمِ ما، به رغمِ همهیِ بحرانهایِ اخلاقی و اجتماعی و فکری، هنوز مذهبی اند و اين واقعيتي ست که جنبشِ سبز به هيچرو نبايد آن را ناديده بگيرد. «الله» آنچنان در خاطرهیِ ما و «ناخودآگاهِ جمعیِ» ما نقش بسته است که به آسانی نمیتوان آن را زدود يا ناديده گرفت. اين «الله» برایِ ما، به زبانِ يونگ، ديگر به يک «صورتِ ازلی» تبديل شده است. باورِ من اين است که حتا ما بیخدايان نيز بايد به جایِ انکار يا سرکوبِ اين صورتِ ازلی، جنبههایِ نمادينِ نيرومندِ آن را بهدرستی بشناسيم و از آن در راهِ سبزِ اميد بهره بگيريم.
آنچه در اين ميان بهويژه به نگرانیِ بخشي از سبزها دامن میزند اين است که جنبشِ سبزِ ديندارانه میتواند يک بارِ ديگر به فاجعهاي بينجامد که هماکنون در آن دستوپا میزنيم. نگرانیِ آنها البته کاملاً فهميدنی ست، اما نکته اين است که آنان اغلب نمیتوانند پرسشِ يکم و دومِ ما را از هم جدا کنند. تا آنجا که به آرمانِ سياسیِ جنبشِ سبز ـ يعنی «حکومتِ فرادينی» ـ بازمیگردد پرسشِ دوم پرسشِ بیربطي ست، و به هيچرو مهم نيست که نامِ اين آرمان را بتوان به نحوي موجه «دينی» گذاشت يا خير، و اين همانچيزي ست که اسلامستيزیِ بالاترينیها را از چشماندازِ کنشِ سياسی بیمعنا و ایبسا ويرانگر میکند. جنبشِ سبز، حتا اگر ريشه در زمينِ «دينداری» داشته باشد، باز سر به آسمانِ فرادينیِ آزادی و برابری میسايد: ميرحسينِ موسوی، در مقامِ رهبرِ صوریِ جنبش، نمادِ تمامعيارِ چنين باليدني ست، و اين همان چيزي ست که همهیِ ما را در يک صف مینشاند.
پيوست
+ دربارهیِ جنبشِ سبز: تحليلي در دو سطح
+ گزارشِ همايشِ «سبزها و دين» در دانشگاهِ تهران
۸۸/۸/۲۶
کارشناسِ يک برنامهیِ بسيار غنیِ تلويزيونِ جمهوریِ اسلامی، همين چند دقيقهیِ پيش: «زن بندهیِ محبت است، اما مرد بندهیِ شهوت ـ يعنی دنبالِ اين است که کارش را بکند و برود».
پینوشت. از جداسازیِ بلاهتبارِ «شهوت» و «محبت» که بگذريم، حالا بهتر میشود فهميد که چرا از کهريزک چنان خبرهايي به گوشِ ما میرسد!
۸۸/۸/۲۵
احمدرضا احمدی: «حرفِ حسابی دو کلمه است: ناهار حاضره؟ يا ميگن آره يا ميگن نه».
چه حکمتِ ژرفي در اين جملهیِ ساده نهفته است!
پینوشت. دميانِ هسه: «زياد حرف میزنيم. بحثهایِ خردمندانهیِ ما هيچ ارزشي ندارد. هيچ! با اين بحثها فقط شخص از خودش دور میشود و دور شدن از خويشتن گناهي ست. بايد در خود فرو رفت، مانندِ لاکپشتي که در لاکاش فرو میرود».
۸۸/۸/۲۵
من تصميم به خودکشی میگيرم، چون دنيا جایِ بدي ست. اينکه من اين «بدی» را درک میکنم و از آن رنج میبرم و میخواهم از شرِ آن راحت شوم نشانگرِ اعتنایِ ژرفِ من به دنيا ست. اما از لحظهاي که اين تصميم را میگيرم نسبت به همهچيزِ اين دنيا بیاعتنا میشوم: ديگر برايم هيچچيز مهم نيست. اين بیاعتنايی اعتنایِ پيشينِ مرا به دنيا نفی میکند، يعنی آنچه علتِ خودکشیِ من بوده است: من در غيابِ درکِ پليدیِ جهان ديگر نمیتوانم خودکشی کنم.
۸۸/۸/۲۴
عاشقها کلاً سه دسته اند: يک دسته عاشقِ روشنایِ روز و يک دسته عاشقِ تاريکیِ شب. دستهیِ آخر عاشقِ گرگوميش اند.
۸۸/۸/۲۴
مردمِ دنيا!
خياطي بدقول و کمکار در دنيایِ کجوکولهیِ شما حرفي زد که تنِ مرا در گور لرزاند. به دنيایِ شما آمدم تا يک بارِ ديگر به يادِتان بياورم که «خدا بهترين جهانِ ممکن را آفريد»، اما اينبار در آن چيزي جز ملال و مرگ و اندوه نديدم. و تازه فهميدم که پس از ما حتا خدا هم مرده و اين دنيا چنان رو به تباهی رفته که شعر گفتن هم به عملي وحشيانه تبديل شده است. اين خبر آنچنان وحشتآور بود که خواستم دوباره به گورِ سرد و تاريکام پناه ببرم و در آن بيارامم، اما تيزیِ دندانهایِ وجدانام نگذاشت. دوستانِ خوبِ من! من آمده ام به شما در اين لحظهیِ دوبارهیِ مرگ اعترافي بکنم. من اعتراف میکنم که حرفِ مفت زده ام. مرا به بزرگیِ خودِتان ببخشيد!
با اندوه و احترام ـ گوتفريد ويلهلم لايبنيتس
۸۸/۸/۲۳
ميرحسينِ موسوی، حدودِ دو ماهِ پيش، از «ترس»اي سخن گفته بود که «مسافرانِ بیراهه» در آخر گرفتارِ آن شده اند: «ترس از تنهايی، ترس از آينده، ترس از عاقبت، ترسي که با ترساندنِ ديگران پنهاناش میکنند». گزارشها و روايتهایِ سرکوبِ سيزدهِ آبان را که میخواندم، يکبارِ ديگر يادِ آن تکهیِ اساسیِ بيانيهیِ ميرحسين افتادم، و ويديوهایِ برخوردِ وحشيانهیِ مزدورانِ رژيم با زنان و دختران را که میديدم، چنين به نظرم آمد که ميرحسين يک ترسِ اساسیِ رژيم را از قلم انداخته است. من پيشتر، از چشماندازي تبارشناسانه، بر نقشِ تنهراسی در شکلگيریِ ايدئولوژیِ حجابِ اسلامی انگشت نهاده بودم و امروز يک بارِ ديگر درمیيابم که ميانِ آن تنهراسی و اين وحشیگری عليهِ زنان چه پيوندي برقرار است ـ پيوندي که پيش از اين خود را در ماجرایِ «طرحِ امنيتِ اجتماعی» نيز آشکار کرده بود: برایِ حکومتِ «اسلامی» تنهراسی همان زنهراسی ست.
کابوسِ جمهوریِ اسلامی ديگر نه در لابهلایِ صفحاتِ کتابهایِ ممنوعه، که در خيابان شکل میگيرد. اگر ما روز و شب در بلاگهایِمان به نقدِ مبانیِ نظریِ حکومتِ اسلامی بپردازيم فيلتر میشويم، اما اگر تنها پارچهیِ سبزي بر مچِ دستِمان ببنديم و به خيابان برويم ممکن است سر از کهريزک درآوريم، زيرا ديکتاتوریِ ولیِ فقيه از تنِ ما بيش از ذهنِ ما میترسد، و از تنِ زنان حتا بيش از تنِ مردان ـ زيرا برایِ او زن نمودگارِ تن است، و اين نکتهاي ست که من آن را پيش از اين شرح و بسطِ کافی داده ام.
□
سبزترين روزِ سال، آنک، فرا میرسد: خيابان در تصرفِ «گلادياتورها» ست ـ همان آهنپوشانِ بارگاهِ ولیِ فقيه، که آمده اند تا بارِ ديگر «امنيتِ اجتماعی» را به ساکنانِ شهر ارزانی کنند. در گوشهاي از امنيتیترين شهرِ دنيا، و در روزِ روشنِ سيزدهمِ آبان، چهار مردِ مبهم زني جوان را میربايند و به همراهِ دو مردِ مبهمِ ديگر به او تجاوز میکنند. اين رخداد، برایِ ما، بارِ ديگر دربرگيرندهیِ دلالتي ست: «امنيتِ اجتماعی»، برایِ حکومتِ «اسلامی»، يعنی حذفِ تن و زن ـ و حذفِ تنِ زن.
پيوست