X
تبلیغات
آواره بر فرازِ دريایِ مه




حس می‌کنم دارم به فهمِ سرشتِ بيماری‌ام راه می‌برم. وسواس، اضطراب، تن‌هراسی، بدبينیِ مفرط، خستگیِ عصبی، بی‌ارادگی، افسردگی، وسوسه‌یِ خودکشی—همه‌یِ اين چيزها که در اين سال‌ها عذاب داده اند و آن‌ها را جدا-جدا می‌شناختم اکنون تنها يک چهره دارند و انگار جز نقاب‌هايي بر آن نبوده اند: نيست‌انگاری. من از بنِ وجود نيست‌انگار بوده ام و هنوز هستم. نمی‌دانم فيزيولوژی، وراثت، محيط، انديشه‌ها، تجربه‌هایِ زيسته و تاريخِ يک زندگی، هرکدام چه سهمي در اين ميان دارند. می‌دانم که نيستی برایِ من هوس‌برانگيزترين چيز در دنيا بوده است، آن‌قدر که گاه رنگِ تنانه و سکسی به خود می‌گرفت، آن‌قدر پرکشش که نمی‌توانستم در برابرِ قدرتِ قهرآميزش مقاومت کنم و اين چاره‌ناپذيری برايم اضطراب‌آور بود. اين قديمی‌ترين احساسِ من است. صدایِ بم‌اش از عمقِ چاهِ کودکیِ من می‌آيد. برایِ من نيستی وجود داشته است. يک هسته‌یِ سختِ مرکزی داشته که مدام سعی می‌کردم به آن نفوذ کنم و نمی‌شد. چرا من در نوجوانی جذبِ نيچه شدم؟ چون نيچه نخستين نيست‌انگارِ تمام‌عيارِ تاريخ بود که از نيست‌انگاری‌اش شفا يافته بود—دستِ‌کم خودش اين ادّعا را می‌کرد—من از کشش‌ام به نيستی درد کشيده ام و نيچه وعده‌یِ شفا می‌داد، وعده‌یِ آينده... بايد بفهمم اين حرفِ نيچه را که نيستی تنها و تنها مرزِ جهان است، و در مقامِ نيستی وجود ندارد. اگر من مدام، با وسواس و وسوسه‌یِ به‌راستی مرگبار، دست‌وپا می‌زدم که آن هسته‌یِ واقعاً موجودِ نيستی را دريابم و هميشه شکست می‌خوردم شايد دليل‌اش اين نبود که داشتم به سویِ ديوانگی می‌رفتم و مشاعرم را از دست می‌دادم—شايد دليل‌اش اين بوده که نيستی هسته‌یِ واقعاً موجودي نداشته است، شايد دليل‌اش اين بوده که جز آن‌چه هست چيزي وجود ندارد، که برایِ رجوع به نيستی بايد به نقطه‌یِ صفر بازگشت نه به محورِ منفیِ اعداد... و اگر من نمی‌توانستم دست از نيست‌انگاری‌ام بکشم، پایِ خواهش در ميان بوده و پایِ هورمون‌ها و چه می‌دانم پایِ هزارويک چيزِ ديگر، دستِ‌کم من مسئول‌اش نبوده ام اگر من وجود داشته ام. چرا يک عمر خودم را بابتِ آن‌چه به هر حال بوده ام سرزنش کرده ام، چرا هنوز اين کار را می‌کنم؟ چرا تقديرِ زندگیِ من را گناهِ نخستين رقم زده است؟ نمی‌دانم. شايد چون مادرم هيچ‌وقت اين واقعيّت را پنهان نکرد که نبايد با آن کشاکش‌هایِ زناشويی از پدرم بچّه‌دار می‌شد، که اين تصميم برایِ همه‌یِ ما زيادی گران تمام شده است، که وجودِ من/ما از ابتدا يک خطا بوده است...
 
 93/02/04 

بايگانی| نمايه| تماس