تبليغاتX
آواره بر فرازِ دريایِ مه



۸۸/۸/۲۱

 

شرطِ مهربانی اين است که با بيش‌ترِ آدم‌ها مهربان نباشی.

 





۸۸/۸/۲۱

 

برایِ آن‌که دو نفر هيچ شباهتي به هم نداشته باشند، کافی ست که تنها از يک جنبه شبيهِ هم نباشند.

 





۸۸/۸/۱۴

 

«من پنج‌ساله بودم و او شش / بر اسب‌هایِ چوبی سوار می‌شديم / او سياه می‌پوشيد و من سفيد / او هميشه بازی را می‌بُرد // بنگ‌بنگ، او به من شليک کرد / بنگ‌بنگ، من به زمين افتادم / بنگ‌بنگ، آن صدایِ ترسناک / بنگ‌بنگ، دلبرک‌ام به من شليک کرد // فصل‌ها از پیِ هم آمدند و زمان گذشت / بزرگ که شدم او را از آنِ خود می‌دانستم / او هميشه می‌خنديد و می‌گفت: / بازیِ‌مان را يادت هست؟ // بنگ‌بنگ، من به تو شليک می‌کردم / بنگ‌بنگ، تو به زمين می‌افتادی / بنگ‌بنگ، آن صدایِ ترسناک / بنگ‌بنگ، من به تو شليک می‌کردم // نوايي نواخته شد و مردم آواز خواندند / تنها برایِ من، ناقوسِ کليسا به صدا درآمد / اکنون او رفته است و من نمی‌دانم چرا / و اين روزها، هنوز، گاهي اشک می‌ريزم / او حتا خداحافظ هم نگفت / حتا نکرد تا به دروغ هم شده چيزي بگويد // بنگ‌بنگ، او به من شليک کرد / بنگ‌بنگ، من به زمين افتادم / بنگ‌بنگ، آن صدایِ ترسناک / بنگ‌بنگ، دلبرک‌ام به من شليک کرد...»

«اسب‌هایِ چوبی» مرا به يادِ اسبِ چوبی‌اي انداخت که لوسين ساخت، و آنت شکست...

 

پيوست

+ نانسی سيناترا: بنگ‌بنگ

 




۸۸/۸/۱۴

 

شاملو: «اگر يک آدم سراپا اميده... که ساعتِ چهار... استادي... معشوقي... پيري... کسي رو ببينه... که براش فوق‌العاده است اين ديدار... اگر تا ساعتِ پنج مدام احساسِ شور و شوريدگیِ اين بيش‌تر می‌شه... اگر از ساعتِ پنج بگذره به کلی معکوس می‌شه...»

  





۸۸/۸/۱۱

 

شيرينِ عبادی اخيراً گفته است: «جمهوریِ اسلامی ديگر نه جمهوری ست و نه اسلامی». من اين جمله را نمی‌توانم بپذيرم اگر می‌خواهد مشکلِ سيستمِ کنونی را به عدمِ پای‌بندیِ رهبران‌اش به اصولِ سيستم تقليل دهد، همچنان که نمی‌توانم بپذيرم که ايرادِ هيچ ديکتاتوریِ ديگري در دنيا از خودِ ديکتاتور باشد و بس. بيش‌ترِ ديکتاتورهایِ دنيا عمدي در اين نداشته اند که جهنمي برایِ مردمانِ‌شان دست‌وپا کنند. آن‌ها، از قضا، هميشه می‌خواسته اند که بهترين جهانِ ممکن را بسازند. به قولِ نيچه می‌خواسته اند «بشريت» را «بهبود» ببخشند، ولی هر جا که پا گذاشته اند چيزي را به گند کشيده اند. اگر در اين ميان کسي پيدا شود و بگويد آنان ايده‌هایِ خوبي داشته اند، می‌خواسته اند ما را به بهشت ببرند، می‌خواسته اند بدی را ريشه‌کن کنند، همين نشان می‌دهد که او به اين نکته‌یِ اساسی توجه ندارد که ايده‌ها را نمی‌توان تاريخ‌زدايی کرد و در ميانِ ابرهایِ آسمان نشاند. آن‌ها بايد در زمين معنا بگيرند. وقتي کارِ ايده‌یِ حکومتِ دموکراتيکِ دينی در گذرِ سی سال به اين‌جا بکشد يعنی يک جایِ آن می‌لنگد.

جمهوریِ اسلامیِ کنونی، از قضا، هم جمهوری ست و هم اسلامی، و اگر نه اين است و نه آن، درست به خاطرِ حضورِ همزمانِ آن دو ست. عبدالکريمِ سروش که در نامه‌یِ پرسروصدایِ اخيرش به خامنه‌ای جنبشِ سبز را پيام‌آورِ حکومتي «فرادينی» ولی «اخلاقی» دانسته بود، خود روزگاري از نظريه‌پردازانِ مهمِ ايده‌یِ «حکومتِ دموکراتيکِ دينی» به شمار می‌آمد. او در فربه‌تر از ايدئولوژی چنين حکومتي را پی‌آمدِ منطقیِ دموکراسی در يک جامعه‌یِ دين‌دار دانسته بود، و توضيح نداده بود که چرا همين امروز بسياري از جوامعِ دين‌دارِ دنيا حکومتي فرادينی را برگزيده اند.

سرتاسرِ ايده‌یِ حکومتِ دموکراتيکِ دينی بر دو بدفهمیِ بزرگ استوار است: نخست، درهم‌آميزیِ دموکراسی با ديکتاتوریِ اکثريت. پوپر به‌درستی گفته بود که پرسشِ اساسیِ فلسفه‌یِ سياسی اين نيست که «چه کسي بايد حکومت کند»، بل اين است که «چه‌گونه بايد حکومت کرد». آن‌چه يک حکومت را دموکراتيک می‌کند تکيه‌یِ آن به نظرِ اکثريتِ در اين‌جا دين‌دار نيست، بل حفظِ حقوقِ اقليت است. در ماجرایِ طرحِ امنيتِ اجتماعی، پليسِ جمهوریِ اسلامی برایِ آن‌که به گمانِ خودش ژستي دموکراتيک بگيرد اعلام کرد که بر اساسِ نظرسنجی‌اش اکثريتِ مردم با اجرایِ اين طرح موافق اند. ياوه‌یِ محض بودنِ چنين ادعايي را کنار بگذاريم و فرض کنيم چنين باشد. آيا تکيه بر نظرِ اکثريت دخالت در قلمرویِ زندگیِ خصوصیِ افراد را از چشم‌اندازِ دموکراسی توجيه می‌کند؟ آيا اگر تمامِ افرادِ جامعه‌اي موافقِ اعدامِ فردي بی‌گناه (گناه‌کارش را فعلاً کنار بگذاريم) باشند، اعدامِ او بر اساسِ دموکراسی ست يا برخلافِ آن؟ اما خطایِ دومِ ايده‌یِ حکومتِ دينی تمايزِ انتزاعی و دروغيني ست که ميانِ فرم و محتوایِ سيستم می‌گذارد (جمهوريت در اين‌جا فرمِ سيستم است و اسلاميت محتوایِ آن). محتوا در اين‌جا به عاملِ مستقلي تبديل شده است که حتماً بايد وجود داشته باشد، در حالي که لازمه‌یِ دموکراسی امکانِ دست‌يابی به محتوایِ نامعين است. در دموکراسی تنها امرِ ضروری و پيشينی فرمِ معينِ آن است، و محتوايي که از بيرون تزريق نمی‌شود، بل‌که درست از دلِ اين فرم و مقاصدش بيرون می‌آيد و بس.

 

 

من، به عنوانِ کسي که ايده‌یِ دموکراسیِ دينی را از اساس باور ندارد، روزي اين پرسش را رويارویِ خودم گذاشتم که چرا بايد زيرِ پرچمِ سبزِ موسوی بايستم، و می‌دانم که عده‌اي هنوز حاضر نيستند زيرِ اين پرچم بايستند. نمونه‌اش گلشيفته فراهانی، که در يکي از گفت‌وگوهایِ اخيرش گفته بود هرگز با نمادِ سبز در جمعي حاضر نشده است و درباره‌یِ موسوی بايد احتياط کرد، زيرا او محصولِ انقلابِ ۵۷ است. ولی کدامِ ما نيستيم؟ چرا بايد گذشته را يک‌جا انکار کرد و به قولِ مخملباف فکر کرد که انقلابِ ما خوب است و انقلابِ پدرانِ‌مان بد؟

من زيرِ پرچمِ ميرحسينِ موسوی می‌ايستم، زيرا او انسانِ شريفي ست و تا اين‌جایِ کار، به بهانه‌یِ مصلحت و وحدت و هر جفنگِ ديگر از اين دست، پا پس نکشيده و بر سرِ حقوقِ مردم و آرمانِ آنان با کسي معامله نکرده است. با اين‌همه اين همه‌یِ ماجرا نيست؛ همه‌یِ ماجرا را موسوی در بيانيه‌یِ آخرش باز گفته است، آن‌جا که خواستِ عمومی برایِ تغيير را هوشمندانه دريافته و می‌نويسد: «ساختارِ سياسیِ کشور اگر بهترين نظمِ ممکن باشد به چه کار می‌آيد اگر زندگی‌هایِ ما به آن اعتبار نبخشد، يعنی معنی برايش تدارک نبيند، آن را تنفيذ نکند و اجرایِ بدونِ تنازلِ آن را مطالبه ننمايد؟ به همين‌ترتيب اگر اين ساختار واجدِ اشتباهات و عقب‌افتادگی‌هایِ واضح بود، ما تنها در صورتي می‌توانستيم آن را اصلاح کنيم که نخست معنایِ آن را اصلاح می‌کرديم و اين کار را با زندگی‌هایِ خود انجام می‌داديم».

راهِ سبزِ اميد راهِ تغييرِ معنایِ سيستم از طريقِ زندگی ست. ديگر چيزها از پیِ اين تغييرِ معنا خواهد آمد، و تناقضِ درونیِ سيستم سرانجام راه را برایِ تغييرِ ساختارِ آن باز خواهد کرد.






۸۸/۸/۱۱

 

هر جانِ ژرفي نيازمندِ نقاب است.

نيچه

 

شوپن در نامه‌اي به يک دوست می‌نويسد: «بگذار روح‌ات در اوجِ ترس‌ها پرواز کند، بگذار قلب‌ات زجرِ دردها را بکشد، اما هرگز اجازه نده که درد را در چهره‌ات بخوانند». اين نقابي ست که شوپن در سراسرِ زندگی به چهره زد. وقتي که عاشق شد از اندوهِ عاشقانه‌اش جز يک نفر به هيچ کسِ ديگر چيزي نگفت، و دغدغه‌یِ بزرگ‌اش اين بود که حتا در اوجِ بدبختی زيباترين و گران‌ترين لباس‌ها را بپوشد. او حتا در بسترِ بيماری هم نقاب‌اش را بر نداشت. وقتي که ناگهان چهره‌اش تيره‌گون شد و در هم رفت، پزشک‌اش از او پرسيد: «دردي داری؟» ـ شوپنِ سی‌ونه‌ساله گفت: «نه»، و مُرد.

  





۸۸/۸/۱۰

 

يک فرشته‌یِ زيبا همچون زني محزون...

ساند درباره‌یِ شوپن


۱

ژرژ ساند، زنِ نويسنده، زنِ آزاد، زنِ با نام و لباس و منشِ مردانه، زنِ «عشوه‌گری‌هایِ زنانه با سيمایِ مردانه و رفتارِ نوجوانانِ گستاخ»، زنِ با سيگارِ نيم‌سوخته در ميانِ لب‌هایِ نمناک، زنِ هوس‌رانِ بی‌قرار، زني که به رابطه‌یِ ليست و معشوقه‌اش حسادت می‌کند، زني که قيدِ شوهرش را می‌زند، زني که دلاکروایِ نقاش پرتره‌یِ معروفي از او خواهد کشيد: «قوی‌ترها از من دور اند. می‌خواهم هنرمندان را در اطرافِ خود ببينم ـ ليست، دلاکروا، برليوز، مايربر... من مردي ميانِ مردها خواهم بود و ديگر هيچ...»

 

۲

شبي در منزلِ فرانتس ليست. مهمان‌ها: ساند، شوپن، هيلر، و شايد چند نفرِ ديگر. شوپن هنگامِ برگشت، به دوست‌اش هيلر: «اين ساند چه زنِ نفرت‌انگيزي ست! آيا او اصلاً يک زن است؟ من حاضر ام ترديد کنم!»...

 

۳

ساند در نامه به کنت آلبرت گرزيمالا از دوستانِ نزديکِ شوپن: «به هر حال پيدا ست که موضوعِ مهمِ عشق هنوز برایِ من مطرح است و باز عشق در دل‌ام علم طغيان برافراشته است. دو ماهِ پيش می‌گفتم که عشق بدونِ وفاداری مفهومي ندارد، و حالا بدبختانه هر وقت مالفی را می‌بينم ديگر آن علاقه و محبتي که به آن بيچاره داشتم را احساس نمی‌کنم... اگر خيال کنم که ديدارِ زياد با «ش.» [توضيحِ مورخ: شوپن] دارد بر سردیِ ميانِ من و مالفی می‌افزايد شايد احساس کنم که وظيفه دارم از ديدارِ او خودداری کنم... من شديداً عادت کرده ام که با مردان باشم بدونِ اين‌که بدانم يک زن ام، ولی اثري که اين کوچولو [توضيحِ مورخ: شوپن] رویِ من گذاشته حقيقتاً مرا گيج و مبهوت ساخته است... برایِ من دشوار و دردناک است که ببينم اين فرشته‌یِ کوچک [توضيحِ مورخ: شوپن] رنج می‌برد. او تا به‌حال قدرتي به خرج داده  است، ولی من بچه نيستم و به‌خوبی می‌ديدم که عشقِ انسانی با چه سرعتي در او پيش‌رفت می‌کند... حالا که همه‌چيز را به شما می‌گويم می‌خواستم اين را هم بگويم که از يک کارِ او خوش‌ام نيامد و آن اين است که برایِ دوری از من دلايلِ بی‌ربطي برایِ خودش دست‌وپا کرده بود. تا آن لحظه به خيالِ اين‌که او به خاطرِ احترام به من يا از جهتِ حجب‌وحيا و يا حتا از بابتِ وفاداری از ديگری دوری می‌جويد رفتارِ او را زيبا می‌يافتم، زيرا اين رفتاري فداکارانه بود و از پاکيزه‌خويی و قدرتي حکايت می‌کرد و همين پرهيز و خودداریِ او بيش‌تر مرا مسحور و دل‌باخته‌یِ او می‌کرد، ولی آن شب در منزلِ شما در لحظه‌اي که می‌خواست ما را ترک کند، مثلِ کسي که خواسته باشد بر تمايلِ خود چيرگی پيدا کند، دو سه جمله‌اي گفت که هرگز پاسخِ دلِ من نبود و با افکارِ من سازگاری نداشت. او حالتِ پارساياني را به خود گرفته بود که اين‌گونه کارهایِ مستهجنِ بشری را موردِ تحقير و تمسخر قرار می‌دهند و از بابتِ اين‌که تمايلي پيدا کرده بود رنگ‌اش برافروخته شده بود و مثلِ کسي بود که وحشت داشته باشد از اين‌که عشقِ‌مان را با جذبه‌یِ شديدتري آلوده سازد... برایِ طبايعِ بلند و عالی عشقي که تنها جنبه‌یِ جسمانی داشته باشد پيدا می‌شود، اما آيا برایِ آدم‌هایِ راست‌گو و صميمی عشقي که فقط جنبه‌یِ روحانی داشته باشد پيدا می‌شود؟ آيا ممکن است عشقي وجود داشته باشد و عاشق و معشوق بوسه‌اي از يک‌ديگر نربايند؟ آيا می‌شود بدونِ شهوت معشوق را عاشقانه بوسيد؟... از اين‌ها گذشته کلماتي که او آن شب گفت اين‌ها نبود. درست به خاطر ندارم که چه گفت. به گمان‌ام گفت که ’بعضي پيش‌آمدها ممکن است خاطره را خراب کنند‘! آيا اين حرف احمقانه و پرت و بی‌ربط نيست؟ کی ست آن زني که از عشقِ جسمانی برایِ او چنين خاطره و اثري به جا گذاشته است؟ از قرارِ معلوم اين فرشته‌یِ بی‌چاره معشوقه‌اي داشته که لايقِ او نبوده است [توضيحِ مورخ: تا جايي که من می‌دانم، خير، نداشته است]... فعلاً به کوچولو [توضيحِ مورخ: شوپن] چيزي نگوييد. اگر به پاريس آمدم به شما خبر خواهم داد و بی‌خبر سراغِ او خواهم رفت. کوچولو [توضيحِ مورخ: شوپن] هم می‌تواند بيايد اما در آن‌صورت می‌خواهم قبل‌اش خبر داشته باشم تا مالفی را به پاريس يا ژنو بفرستم... ولی اگر کوچولو [توضيحِ مورخ: شوپن] نمی‌خواهد بيايد او را با خيالاتِ خودش تنها بگذاريد. او از اجتماع و مردم می‌ترسد. آخر از چه می‌ترسد؟!»...

 

۴

۱۸۳۸. ساند و شوپن ماه عسل به صومعه‌اي متروک در جزيره‌یِ ماژورک می‌روند. بخشي از يادداشت‌هایِ ساندِ نويسنده: «آن روز موريس [توضيحِ مورخ: پسرِ ساند] و من شوپن را در حالي که حال‌اش خوب بود  رها کرديم و برایِ خريدِ لوازمِ موردِ نياز به پالما رفتيم. باران آمده و سيل جاری شده و همه‌جا را فراگرفته بود. در برگشت در ميانِ طغيانِ آب سه فرسنگ راه را در مدتِ شش ساعت طی کرديم. وقتي رسيديم هوا کاملاً تاريک شده بود، کفش‌هايمان را آب برده بود، پابرهنه بوديم و سورچی ما را در ميانِ خطرهایِ عجيب رها کرده بود. به خاطرِ دل‌واپسی و اضطرابي که از جهتِ بيمارِمان [توضيحِ مورخ: شوپن] داشتيم، بسيار عجله کرديم. اضطرابِ ما بسيار شديد بود و از شدتِ نوميدی به بی‌حسی و يخ‌زدگی تبديل شده بود، اما شوپن در حالي که اشک می‌ريخت، مشغولِ نواختنِ يکي از پرلودهایِ عالیِ خود بود. وقتي وارد شديم به محضِ اين‌که چشم‌اش به ما افتاد از جا برخاست و فريادي بلند کشيد و با حالتي منقلب و بهت‌آميز با لحنِ عجيبي گفت: ’آه! من خوب می‌دانستم که شما مرده ايد!‘ وقتي هوش‌وحواس‌اش به جا آمد و ديد که ما در چه حالي هستيم و از خطراتي که بر ما گذشته خبردار شد و تصويرِ آن‌ها در نظرش مجسم گرديد از غصه بيمار شد، و چندي بعد گفت که در همان حالي که منتظرِ ما بوده، آن‌چه برایِ ما پيش آمده را در عالمِ رؤيا ديده است، ولی چون تفاوتِ خيال و واقعيت را تشخيص نمی‌داده با يقين به اين‌که خودِ او نيز مرده است آرامش يافته و به پيانو زدن ادامه داده است». 

 

۵

تابستانِ ۱۸۴۶: درست در همان‌حال که شوپن سه مازورکایِ نو می‌سازد و طرحِ مقدماتیِ بارکارول‌اش را می‌ريزد، ساند به اين نتيجه می‌رسد که «دوستیِ شوپن در ساعاتِ غم‌انگيز برايش تسلی‌بخش نبوده است». در همين سال ميانِ سولانژ (دخترِ ساند) و موريس (پسرِ ساند) دعوايي رخ می‌دهد. کمدیِ مبتذلِ حمايتِ شوپن از سولانژ و جانب‌داریِ ساند از موريس پاياني تراژيک را برایِ زندگیِ مشترکِ نه‌ساله‌یِ آن‌ها رغم می‌زند. ساند با خلقِ شخصيتِ «شاهزاده کارول» در رمانِ تازه‌اش شوپن را  به بادِ ريشخند می‌گيرد. هاينه می‌نويسد: «ساند در رماني زشت اما مقدس‌مآبانه به دوست‌اش شوپن توهين‌هایِ سخت کرده است».

 

۶

چهارمِ مارسِ ۱۸۴۸. شوپن و ساند دو سال پس از جدايی تصادفاً هم را در راه‌پله‌یِ منزلِ مادام مارليانی می‌بينند، و برایِ آخرين‌بار. شوپن خبرِ بچه‌دار شدنِ دخترِ ساند را به او می‌دهد و خداحافظی می‌کند. ساند در پیِ او ازپله‌ها پايين می‌آيد و می‌پرسد: «حالِ‌تان خوب است؟»

شوپنِ بيمار، که حتا پله‌هایِ منزلِ مارليانی را به زحمت پايين آمده، می‌گويد: «خوب ام»، و می‌گريزد.


*. ساند و شوپن رسماً ازدواج نکردند و شوپن بيش‌تر «فرزندِ» او بود تا «مردِ زندگی»اش.

 

پيوست

+ فردريک شوپن و ژرژ ساند در نوهان






۸۸/۸/۹


در اوجِ بی‌خيالی، وقتي که کلاس‌هایِ دانشگاه‌ات را دودَر می‌کنی، وقتي که در خانه می‌نشينی و اراجيفِ وبلاگی‌ات را سرِ هم می‌کنی، وقتي تنها دغدغه‌یِ اساسی‌ات خريدنِ کلاه‌هایِ ديگر به رنگ‌هایِ ديگر می‌شود، وقتي که ادایِ آدم‌هایِ خوش‌بخت را درمی‌آوری، وقتي که به هر چيزِ بامزه و بی‌مزه‌اي می‌خندی، ناگهان سايه‌یِ ترديدِ مبهمي بر سرت می‌گذرد و می‌لرزی. من به خودم می‌لرزم و تو ـ کسي چه می‌داند: شايد خريتِ محض است همه‌یِ اين زندگی.






۸۸/۸/۹ 


نل، پدربزرگِ نل، و مديرِ مدرسه در اتاقي نشسته اند.

مدير: راستی، آقایِ ترنت، شما اتاقِ خيلی خوبي گرفتيد. اتاقِ ما در طبقه‌یِ دومه.

نل: راست‌اِش رو بخواين ما خودِمون نگرفتيم. يه غريبه برامون گرفت.

مدير: اوه، پس از همه طرف شانس آورديد. کسي چه می‌دونه، شايد خداوند به همه‌یِ اونايي که می‌خوان برن پارادايس شانس می‌ده.

پدربزرگ: ولی رویِ زمين جايي به نامِ پاردايس وجود نداره.

نل [با دل‌خوری]: پدربزرگ!

 

 

مدتي طول کشيد تا همه‌یِ ما بفهميم که پدربزرگ با آن لحنِ خشک و سردش حقيقتي را بيان می‌کرد...

 

پيوست

+ نامجو: دهه‌یِ شصت

+ دختري به نامِ نل (تيتراژ)

+ دختري به نامِ نل (قسمتِ آخر)

+ ملودیِ دختري به نامِ نل رویِ سازدهنی

+ «دختري به نامِ نل» يک دروغِ تاريخی ست

 





۸۸/۸/۸

 

«در عشقِ حقيقی روح تن را در آغوش می‌گيرد»: با توجه به اين جمله کدام‌يک از گزينه‌هایِ زير صحيح است؟

الف. در عشقِ حقيقی روحِ عاشق تنِ معشوق را در آغوش می‌گيرد.

ب. در عشقِ حقيقی روحِ عاشق تنِ عاشق را در آغوش می‌گيرد.

ج. در عشقِ حقيقی روحِ معشوق تنِ عاشق را در آغوش می‌گيرد.

د. گزينه‌هایِ الف و ب.



حکمتِ آواره| نيچه| رذيلتِ اروس| هنر| لحظه‌ها| خاطره‌هایِ پراکنده| پچواک| گفت‌آورد| آرشيو| پروفايل| ای‌ميل